فاضل نظری

 

تصویر آقای دکتر فاضل نظری

  بطور حتم یکی از برجسته ترین چهره های ادبی بعد از انقلاب که خصوصا در میان نسل جوان کشور جایگاه رفیعی دارد آقای فاضل نظری هستند .استادفاضل نظری درسال 1358درشهرستان خمین چشم به جهان هستی گشود وتحصیلات ابتدائی ومتوسطه را در زادگاه خود وشهرستان خوانسار به پایان رسانید ودر سال 1376 جهت تحصیل در رشته معارف اسلامی ومدیریت راهی دانشگاه امام صادق (ع )گردیدوپس از اخذ مدرک کارشناسی ارشد در رشته مدیریت صنعتی موفق شد دوره دکتری  مدیریت تولید وعملیات در دانشگاه شهید بهشتی را به کارنامه خود اضافه نماید .این مرد خود ساخته درضمن تحصیل از نشر افکار ادبی خود نیز غافل نبوده وبا کمال قدرت توانسته پست های حساسی در حوزه هنری را  نیز مدیریت نماید مثلا سه دوره دبیر جشنواره بین المللی فیلم صد بوده وهمچنین بعنوان دبیر علمی جشنواره بین المللی شعر فجرنیزدرخشیده  است . همچنین درشورای علمی گروه ادبیات انقلاب اسلامی عضویت دارد وغضو فرهنگستان زبان وادبیات فارسی میباشند  تاکنون چندین مجموعه شعری از جانب ایشان   انتشار یافته است مجموعه شعر “اقلیت  “, مجموعه شعر “گریه های امپراطور  “و مجموعه “آن ها “که توسط انتشارات سوره مهر منتشر شده است , و به “سه گانه ” معروف شده  مجموعه “صد”مجموعه دیگری از آثار ایشان است . هر یک از این مجموعه ها بدلیل حسن استقبال  چندین مرتبه تجدید چاپ شده اند وبعضی نیز به سایر کشورهای فارس زبان وارد شده . اقای فاضل نظری مدرس در  در دانشگاه هستند وهمزمان عضو شورای عالی شعر مرکز موسیقی و سرود نیز می باشد ومشاغل فرهنگی دیگری را هم مدیریت مینمایند ودرحال حاضر مدیریت کانون پرورش کودکان ونوجوانان کشور نیز به ایشان سپرده شده است .برای این مرد بزرگ عمر طولانی آرزو دارم وامیدوارم عنایات خداوندی شامل حال ایشان باشد تا همچنان در راه اعتلای ادبیات کشور گامهای موثری بردارند . مطلب را کوتاه ومختصر نموده و فقط اشاره میکنم که افتخارات کسب شده توسط ایشان زیاذ است ودرحوصله این مختصر نمی گنجد . 

 اشعار فاضل نظری

 

از باغ می‌برند چراغانی‌ات کنند     

                            تا کاجِ جشن‌های زمستانی‌ات کنند

پوشانده‌اند صبح تو را ابرهای تار 

                              تنها به این بهانه که بارانی‌ات کنند

یوسف! به این رها شدن از چاه دل مبند 

                               این بار می‌برند که زندانی‌ات کنند

ای گل گمان مبر به شب جشن می‌روی 

                           شاید به خاک مرده‌ای ارزانی‌ات کنند

یک نقطه بیش فرق رحیم و رجیم نیست

                         از نقطه‌ای بترس که شیطانی‌ات کنند

آب طلب نکرده همیشه مراد نیست

                        گاهی بهانه‌ای‌ست که قربانی‌ات کنند   

پلنگ سنگی دروازه های بسته شهرم

                           مگو آزاد خواهی شد که من زندانی دهرم

تفاوت های ما بیش از شباهت هاست باور کن

                           تو تلخی شراب کهنه ای من تلخی زهرم 

مرا ای ماهی عاشق رها کن فکر کن من هم

                            یکی از سنگ های کوچک افتاده در نهرم

کسی را که برنجاند تو را هرگز نمی بخشم

                       و با من آشتی کردی ولی من با خودم قهرم

تو آهوی رهای دشت های سبزی اما من

                              پلنگ سنگی دروازه های بسته شهرم

 

راز ایـــن داغ نـــه در سجـــده ی طولانـی ماست

                        بوسه ی اوست که چون مهر به پیشانی ماست

شـادمـــانیم کـــــه در سنگــــدلی چـــون دیــــوار

                          بـــاز هــــم پنجـــره ای در دل سیمانی ماست…

پر شـــد آیینه از گـــل چینی           آه از ایــن جلوه های تزیینی

سکــه ی زندگــی دو رو دارد           گاه غمگین و گـاه غمگینــی

شاخه های همیشه بالایی             ریشه های همیشه پایینی

عاقبت مـــیهمان یک نفریم              مــرگ با طعم تلخ شیرینی

گـــــرچه می گویند این دنیا به غیر از خواب نیست

ای اجل! مهمان نوازی کــن کـــــه دیگر تاب نیست

بیــن مـــاهی های اقیانـــوس و ماهـــی های تنگ

هیچ فرقی نیست وقتی چاره ای جز آب نیست!…

وضـــع مـــا در گـــردش دنـیا چـــه فرقی می کند

زنـــدگی یا مــرگ، بعــد از ما چه فرقـی می کند

مـــاهـــــیـان روی خـــــاک و مــاهــــیـان روی آب

وقت مـــردن، ســـاحل و دریا چـه فرقی می کند

سهـم ما از خاک وقتی مستطیلی بیش نیست

جـای ما اینجاست یا آنجا چه فرقی می کند؟…

.همراه بســـــیار است، اما همدمی نیست

مثل تمام غصـــه ها، این هم غمی نیست

دلــبســــته انـــدوه دامـــنگیر خــــود بـــاش

از عــالـــم غـــم دلرباتر عالمـــــی نیـــست

کــــار بــزرگ خــویــش را کـــــوچــک مـپندار

از دوست دشمن ساختن کار کمی نیست

چشــمی حقیقت بین کنار کعـبه می گفت

«انسان» فراوان است، اما «آدمی» نیست

عمری بسیار طولانی توام باسلامتی وعزت برای استاد فاضل نظری آرزو دارم  ایشان یکی از ذخایر غنی وپربار ادبیات کشور هستند .

قیصر امین پور

تصویر استاد قیصر امین پور

قیصر امین پوردرسال 1338در شهرستان «گتوند». در شمال خوزستان به دنیا آمد .دوران ابتدایی را در محل تولد خود وتحصیلات متوسطه را درشهرستان دزفول به اتمام رسانید ودر سال 1357در رشته دامپزشکی دانشگاه تهران پذیرفته  شد و  در بدو ورود به تهران وآغاز تحصیلات دانشگاهی جذب حوزه هنری گردید  اماچون به دنبال گمشده ای در درون خود بود با تغییر شته تحصیلی خود به رشته علوم اجتماعی ونهایتا جذب به دررشته ادبیات  فارسی شد احساس آرامش درونی نمود .وی  علاوه بر تحصیل در ادبیات فارسی به نشر اشعارش پرداخت و درسال 1366 به همرا ه بعضی ازدوستانش که نویسنده وشاعر بودند نشریه سروش نوجوان را منتشر کرد وخود سر دبیر این نشریه گردید امین پور درسال 1376با دفاع از رساله خود تحت عنوان ” سنت و نو آورى در شعر معاصر» زیر نظر دکتر محمد رضا شفیغی کد کنی  موفق به اخذ مدرك دكتراى ادبیات فارسى از دانشگاه تهران شد. وبه تدریس در دانشگاه الزهرا مشغول شد وعلاوه بر آن عنوان دبیر بخش فصلنامه هنر و همچنین مسئولیت دفتر شعر جوان را نیز پذیرفت .آثار قیصر امین پور در محافل و جشنواره هاى ادبى همواره مطرح بوده و هستند. چنانكه او درسال 1368 توانست تندیس مرغ آمین را از جایزه ویژه نیما یوشیج دریافت كند و دو كتابش با نام هاى «ظهر روز دهم» و «به قولى پرستو» در همان سالهاى نشریعنى در سال هاى 1365 و 1375 جایزه جشنواره كتاب كانون پرورش فكرى كودكان و نوجوان را از آن خود كرد.قیصر امین پور همچنین جایزه تندیس ماه طلایى را كه به برگزیدگان شعر كودك و نوجوان 20 ساله اخیر تقدیم شده است را از آن خود کرد .درباره كتاب معروف او «سنت و نو آورى در شعر معاصر» نظرات گوناگونی ابراز شده اما در حقیقت بخش هاى مغفول تاریخ ادبیات مورد توجه قرار گرفته است؛ خواندن آن خالی ازلطف نیست .قیصر امین پور و اشعارش هر چه كه باشند، نمونه كامل زبان نسل دوم انقلاب است. نسلى كه از آرمان گرایى رفته رفته به واقع گرایى رسیده  و شاید به همین خاطر باشد كه اشعار دهه آخر عمر امین پوربیش از پیش مورد استقبال و اشتیاق نسل سوم انقلاب قرار گرفته . وی تا پایان عمرکوتاهش در دانشگاه الزهرا وتهران تدریس میکرد وافتخار عضویت در فرهنگستان  زبان و ادب فارسى رادرکارنامه خود دارد .وی پس از تصادفی در سال ۱۳۷۸ همواره از بیماری‌های مختلف رنج می‌برد و حتی دست کم دو عمل جراحی قلب و پیوند کلیه را پشت سر گذاشته بوداما حدود ساعت ۳ بامداد سه‌شنبه ۸ آبان ۱۳۸۶ در بیمارستان دی درگذشت. پیکر این شاعرعزیز در زادگاهش گتوند و در کنار مزار شهدای گمنام این شهرستان به خاک سپرده شد.

شادروان قیصر امین پور هم بروزن و سیاق قدیم شعر میسرود وهم شعرنو میگفت

یکی از اشعار زیبای او در باره عاشورا تقدیم میگردد

خوشا از نی، خوشا از سر سرودن

خوشا نی نامه ای دیگر سرودن

 نوای نی نوایی آتشین است

بگو از سر بگیرد، دلنشین است

 نوای نی، نوای بی نوایی است

هوای ناله هایش، نینوایی است

نوای نی دوای هر دل تنگ

شفای خواب گل، بیماری سنگ

 قلم، تصویر جانگاهی است از نی

علم، تمثیل کوتاهی است از نی

 خدا چون دست بر لوح و قلم زد

سر او را به خط نی رقم زد

 دل نی ناله ها دارد از آن روز

از آن روز است نی را ناله پر سوز

 چه رفت آن روز در اندیشه ی نی

که اینسان شد پریشان بیشه ی نی؟

 سری سرمست شور و بی قراری

چو مجنون در هوای نی سواری

 پر از عشق نیستان سینه ی او

غم غربت، غم دیرینه ی او

 غم نی بند بند پیکر اوست

هوای آن نیستان در سر اوست

 دلش را با غریبی، آشنایی است

به هم اعضای او وصل از جدایی است

 سرش بر نی، تنش در قعر گودال

ادب را گه الف گردید، گه دال

 ره نی پیچ و خم بسیار دارد

نوایش زیر و بم بسیار دارد

 سری بر نیزه ای منزل به منزل

به همراهش هزاران کاروان دل

 چگونه پا ز گل بر دارد اشتر

که با خود باری از سر دارد اشتر؟

 گران باری به محمل بود بر نی

نه از سر، باری از دل بود بر نی

 چو از جان پیش پای عشق سر داد

سرش بر نی، نوای عشق سر داد

به روی نیزه و شیرین زبانی!

عجب نبود ز نی شکر فشانی

 اگر نی پرده ای دیگر بخواند

نیستان را به آتش میکشاند

 سزد گر چشم ها در خون نشیند

چو دریا را به روی نیزه بیند

 شگفتا بی سر و سامانی عشق!

به روی نیزه سرگردانی عشق!

 ز دست عشق عالم در هیاهوست

تمام فتنه ها زیر سر اوست

زنده یاد قیصر امین پور غزل زیر را برای دخترش  سروده است

بوی بهار می شنوم از صدای تو

نازکتر از گل است گل ِ گونه های تو

ای در طنین نبض تو آهنگ قلب من

ای بوی هر چه گل نفس آشنای تو

ای صورت تو آیه و آیینه خدا

حقا که هیچ نقص ندارد خدای تو

صد کهکشان ستاره و هفت آسمان حریر

آورده ام که فرش کنم زیر پای تو

رنگین کمانی از نخ باران تنیده ام

تا تاب هفت رنگ ببندم برای تو

چیزی عزیزتر ز تمام دلم نبود

ای پاره ی دلم، که بریزم به پای تو

امروز تکیه گاه تو آغوش گرم من

فردا عصای خستگی ام شانه های تو

در خاک هم دلم به هوای تو می تپد

چیزی کم از بهشت ندارد هوای تو

همبازیان خواب تو خیل فرشتگان

آواز آسمانیشان لای لای تو

بگذار با تو عالم خود را عوض کنم:

یک لحظه تو به جای من و من به جای تو

این حال و عالمی که تو داری، برای من

دار و ندار و جان و دل من برای تو

 

یكى از اشعاردلنشین نیمائی دکتر امین پور

سراپا اگر زرد وپژمرده ایم

والى دل به پاییز نسپرده ایم

چوگلدان خالى لب پنجره

پر از خاطرات ترك خورده ایم

دلى سربلند و سرى سربه زیر

از این دست  عمری به سر برده ایم

دل داده ام بر باد ، بر هر چه باداباد
مجنون تر از لیلی ، شیرین تر از فرهاد

ای عشق از آتش اصل و نسب داری
از تیره ی دودی ، از دودمان باد

آب از تو توفان شد ، خاک از تو خاکستر
از بوی تو آتش ، در جان باد افتاد

هر قصر بی شیرین ، چون بیستون ویران
هر کوه بی فرهاد ، گاهی به دست باد

هفتاد پشت ما از نسل غم بودند
ارث پدر ما را ، اندوه مادرزاد

از خاک ما در باد ، بوی تو می آید

   تنها تو می مانی ، ما می رویم از یا

آرامگاه قیصر امین پور درزادگاهش شهرستان گتوند ازشهرهای خوزستان سرفراز

نیما یوشیج

علی  اسفندیاری

معروف به نیما یوشیج بنیان گذار شعر نو درایران

علی اسفندیاری درتاریخ بیست ویکم آبان ماه سال 1274در دهکده یوش از توابع شهرستان نور در استان مازندران متولد شد و درتاریخ بیست ویکم دیماه سال1338خورشیدی در شمیران واقع درشهر تهران بدرودحیات گفت و پیکر آن مرد بزرگ را به زادگاهش منتقل و در حیاط منزلش بخاک سپردند . وی در زمان حیاتش طرحی نو و قالبی جدید برای شعر تعریف نمود که ساختاری متمایز ودیگرگونه با شعر کهن فارسی  داشت  وتمام ساختارهای شعر کهن را به چالش کشیده  ومجموعه اشعاری بنام افسانه منتشر کرد که به مانیفست شعر نو شهرت یافته ونام شعر نو را خود بر اشعارش نهاد  بعدها سبک او مورد تقلید بسیاری از سخنسرایان معاصر قرار گرفت وبه سبک نیمائی  شهرت یافت . این عمل او به تعبیر اهل هنر یک انقلاب ادبی محسوب میشود بعضی درتمجید اوایشانرا هم پایه شاعران سمبولیست جهان محسوب میکنندوبعضی از اهل قلم وسخنسرایان هم زمان باایشان نیز به سبک  ایشان تاخته اندوآنرا سنت شکنی محسوب نموده اند.

به هر حال امروز شعر نیماپی طرفداران بسیاری دارد وشعرای بزرکی نیز براین سبک وسیاق اشعاری سروده اند که مورد استقبال جامعه خصوصا نسل جوان قرارگرفته است .البته علی اسفندیاری بعدها به نیما معروف شد و چون در یوش متولد شده اورا نیما یوشیج لفب دادند و پدر شعر نو خواندند مجموعه شعری هم به زبان مازنی سروده که به ؛ < روجا >  معروفست

تصویری بسیار زیبا از علی اسفندیاری  ( نیما یوشیج ) در دهکده زیبای یوش محل تولدش

نمونه هاپی از اشعار نیما

آی آدمها که بر ساحل نشسته شاد و خندانید!
یک نفردر آب دارد می سپارد جان.
یک نفر دارد که دست و پای دائم‌ میزند
روی این دریای تند و تیره و سنگین که می‌دانید.
آن زمان که مست هستید از خیال دست یابیدن به دشمن،
آن زمان که پیش خود بیهوده پندارید
که گرفتستید دست ناتوانی را
تا تواناییّ بهتر را پدید آرید،
آن زمان که تنگ میبندید
برکمرهاتان کمربند،
در چه هنگامی بگویم من؟
یک نفر در آب دارد می‌کند بیهود جان قربان!
آی آدمها که بر ساحل بساط دلگشا دارید!
نان به سفره،جامه تان بر تن؛
یک نفر در آب می‌خواند شما را…

 

 

ترا من چشم در راهم

شباهنگام

که می‌گیرند در شاخ تلاجن سایه‌ها رنگ سیاهی

وزان دلخستگانت راست اندوهی فراهم

 

ترا من چشم در راهم

شباهنگام

در آندم که بر جا دره ها چون مرده ماران خفتگانند

 

در آن نوبت که بندد دست نیلوفر به پای سرو کوهی دام

گرم یاد آوری یا نه

من از یادت نمی کاهم

ترا من چشم در راهم

 

شب همه شب شکسته خواب به چشمم

گوش بر زنگ کاروانستم

با صدای نیم زنده ز دور

هم عنان گشته هم زبان هستم

جاده اما از همه کس خالیست

ریخته برسر آوار آوار

نه این منم مانده به زندان

شب تیره که باز

شب همه شب

گوش بر زنگ کاروانستم

 

آرامگاه  نیما یوشیج در منزلش واقع در دهکده یوش

ناگفته نماند که پس از مرگش در امامزاده عبدالله تهران دفن شد وبعدها بخاطر وصیتش  جنازه اوبه یوش منتقل گردیدودرحیات خانه اش

دفن شد

روحش قرین آرامش باد

دکتر حمیدی

 

دکتر حمیدی شیرازی

مهدی حمیدی  در سال ۱۲۹۳ در شهرشیراز دیده به جهان هستی گشود . پدرش سید محمدحسن ثقةالاسلام از بازرگانان معروف شیراز و مادرش “بانو ” از زنان دانشمند و تربیت‌شده و اصیل بود که خود شاعری سخن‌سنج به شمار می‌رفت.بیش از دو سال و نیم نداشت که پدرش درگذشت و تربیت او به مادرش محول شد. تحصیلات ابتدایی  و دوره متوسطه را در شیراز به پایان رسانید و در سال ۱۳۱۳ برای ادامه تحصیلات به تهران آمد واز دانشگاه تهران در رشته زبان وادبیات فارسی  موفق به اخذ دکترا شد .پس از اخذ  دکتری در دانشکده الهیات  به تدریس مشغول شد.حمیدی سالها در دانشگاه تهران به تدریس زبان و ادبیات فارسی مشغول بود.او در سال ۱۳۶۵ در سن 72سالگی درتهران وفات کرد و در حافظیه شیراز درحیاط کناری خواجه حافظ  به خاک سپرده شد.دهه اول حیات شاعرانه حمیدی در عوالم عاطفی و رویاهای ایام جوانی گذشت بنابراین موضوع شعرش عموماْ عشق و غزل بود. در سه مجموعه پرشور و عاطفی وی یعنی “شکوفه ها”، “پس از یک سال “و” اشک معشوق ” تمایل روشنی به سبک خراسانی  نشان داده است. اولین مجموعه شعرش را در سال ۱۳۲۱ با عنوان «از یاد رفته» منتشر کرد که تماماً در قالب غزل بود. حمیدی شاعری بود که در جبهه مخالف نیما یوشیج و نوگرایان ایستاد و در پایان سال ۱۳۲۱ دومین دفتر شعرش را به نام «عصیان» به دست چاپ سپرد. حمیدی در سال ۱۳۲۴ قصیده «مصاحبه با نیما پیشوای نوپردازان» را منتشر کرده ودر جبهه شعرای کلاسیک و مخالفان نیما یوشیج در صف اول قرار گرفت . او بعد از شهریور ۱۳۲۰ با قصاید حماسی‏وار پیرامون شرایط نابسامان سیاسی و اجتماعی ایران و در حمله به اشغالگران بیگانه و جدایی‌خواهان آذربایجان، مورد توجه خاص و عام واقع شد و به او لقب «شاعر ملی» داده بودند.پس از سال ۱۳۲۴ تدریجاْ گرایشی به مضامین اجتماعی و وطنی و تاریخی پیدا کرد. از دفترهای شعر این دوره از کار و شاعری حمیدی، مجموعه سالهای سیاه بیشتر حاوی اشعار وطنی، سیاسی و انتقادی و طلسم شکسته شامل اشعار وی است که در شیوه‌های نو و سرانجام “زمزمه بهشت ”  مراحل برتری از پختگی شعر وی را نشان می‌دهد و او را از استادان شعر در روزگار خود معرفی می‌کند. .حمیدی علاوه بر مجموعه‌های شعرش در زمینه‌های دیگر ادبی نیز صاحب تالیفاتی بود. مهمترین کتاب او مجموعه سه جلدی ” دریای گوهر “  است که حاوی منتخبی از آثار نویسندگان، مترجمان و شاعران معاصر اوست . دو کتاب دیگر او، عروض حمیدی  و “فنون شعر وکالبد های پولادین آن “ گویای آشنایی وی به مباحث فنی ادبی است. از نوشته‌های منثور حمیدی مجموعه‌های “سبکسری های قلم “و ” عشق دربدر “در سه جلد و” شاعر در آسمان وفرشتگان در زمین “ به چاپ رسیده است.

یکی از غزلیات دلنشین دکتر حمیدی   بنام مرگ قو

 

    شنیدم که چون قوی زیبا بمیرد                            فریبنده زاد و فریبا بمیرد

             شب مرگ ، تنها نشیند به موجی                   رود گوشه ای دور و تنها بمیرد

             در آن گوشه چندان غزل خواند آن شب          که خود در میان غزل ها بمیرد

              گروهی برآنند کاین مرغ شیدا                            کجا عاشقی کرد آنجا بمیرد

              شب مرگ از بیم ، آنجا شتابد                        که از مرگ ، غافل شود تا بمیرد

               من این نکته گیرم که باور نکردم                 ندیدم که قوئی به صحرا بمیرد

             چو روزی ز آغوش دریا بر آمد                         شبی هم در آغوش دریا بمیرد

             تو دریای من بودی آغوش وا کن               که می خواهد این قوی زیبا بمیرد

 

 آرامگاه دکتر مهدی حمیدی در حافظیه شیراز

 

باباطاهر عریان

بابا طاهر عریان

زندگی عارف شوریده وبزرگ ایران معروف به بابا طاهر عریان متاسفانه در هاله ای از ابهام است وآنچه که از وی میدانیم براساس نوشته ها ی مستند ومبتنی بر واقعیت قطعی نیست ودرباره خاندان ، سال تولد ، سال وفات ، طریق کسب دانش وچگونگی  رسیدن او به درجه عالی کمال معنوی اطلاع چندانی در دست نیست وبیشتر اطلاعات افواهی وبیان یک سری داستانهایی است که بیشتر تخیلی به نظر میرسد تا اینکه جنبه واقعی داشته و بتوان به آنها  استناد نمود  اما بطور قطع بابا طاهر عارفی است که مراحل ومدارج عرفان را طی کرده وبسر منزل مقصود رسیده که این حاصل ساده زیستی وعدم توجه به دنیا بوده واین کلمه بابا نیز لقبی بوده که در آن زمان به پیران وارسته  طریقت میداده اند وظاهرا اسم او طاهر بوده وبهمین دلیل به بابا طاهر ملقب شده وکلمه عریان هم بخاطر بریدن از مظاهر دنیوی وبی خانمانی او بوده است که خود گفته

       موآن رندم که نامم بی قلندر                       نه خون دارم نه مون دارم نه لنگر

چو روز آیو بگردم گرد گیتی                       چو شو آیو  به خشتی وانهم سر

وی در شهر همدان میزیسته که خود به این معنا اشاره دارد ومیفرماید

مو آن باز سفیدم  همدانی                           لانه در کوه دارم  سایبانی

ببال خود پرم کوهان به کوهان                   به چنگ خود کرم نخجیر بانی

اگر این دوبیتی از بابا طاهر باشد مسئله   گیتفیاه خوار بودن او و مسایل بعداز آن منو فرضیه است غلط . استاد رشید یاسمی تولد اورا سال 390یا 391 دانسته  و دکتر رضا زاده شفق ودکتر ذبیح الله صفا و عبدالحسین زرین کوب نیز هریک دیدگاه جداگانه ای دارند که بنده فکر میکنم نظر استاد رشید یاسمی درست است ودر سال 447که  طغرل سلجوقی به همدان رسیده بابا طاهر 57 سال از سن شریفش میگذشته است به هر حال آنچه مهم است  این که باباطاهر قلندریست که  در اثر خودسازی وتزکیه نفس به حدبالایی از کرامات رسیده که مورد مقبولیت وطرف توجه ورجوع مردم زمان خود واقع شده است بطوریکه که در قدیمترین تاریخ یعنی راحه الصدورراوندی آمده  در هنگام ورود طغرل‌شاه سلجوقی به همدان، باباطاهر در قید حیات بوده و ملاقاتی میان وی و امیر سلجوقی روی داده است. این دیدار تأثیر شگرفی بر طغرل برجای می‌گذارد که شرح آن چنین آمده است: «شنیدم که چون سلطان طغرل‌بیگ به همدان آمد، از اولیا سه پیر بودند: باباطاهر، باباجعفر و شیخ همشا که در کوهکی بر همدان که آن را خضر خوانند، ایستاده بودند. نظر سلطان بر ایشان آمد. کوکبه لشکر بداشت و پیاده شد و با وزیر ش ابونصرالکندری پیش ایشان آمد. باباطاهر پاره پوشی  بود. او را گفت: با خلق خدا چه خواهی کرد؟ سلطان گفت: آنچه تو فرمایی، بابا گفت: آن کن که خدا می فرماید: ان الله یأمر بالعدل والاحسان. سلطان بگریست و گفت: چنین کنم. بابا دستش بگرفت و گفت: پذیرفتی؟ سلطان گفت آری.» و اگر چنین باشد چون طغرل درتاریخ 429به سلطنت رسیده وتا 455حکومت کرده تاریخ  وفات 418سال که قاطعانه از طرف آقای پور جوادی عنوان شده نمیتواند سند باشد . بهر حال تعداد مقالات ونظریات در مورد باباطاهر شاید بیش از هزار باشد که اگر مجموع نظریات را بخوانیم وتجزیه وتحلیل کنیم و نظرات وتعابیر وقصه پردازیها را از آن حذف کنیم ، مانده به بیش از این مقاله  نمی رسد به هر حال  اشتهار او به خاطر دوبیتی هایی است که سروده است ویعدا دوبیتی هائی منصوب به اوبرآن افزوده شده . نوع شعر هم  عرض کردم دوبیتی که از نظر وزن با رباعی فرق دارد .  مقبره  باباطاهر در گذشته چندین‌بار بازسازی شده‌است. در قرن ششم هجری برجی آجری و هشت ضلعی بود. در دوران حکومت رضاشاه  پهلوی نیز بنای آجری دیگری به جای آن ساخته شده بود. در جریان این بازسازی لوح کاشی فیروزه‌ای رنگی مربوط به سده هفتم هجری بدست آمد که دارای کتیبه‌ای به خط کوفی برجسته و آیاتی از قرآن است و هم‌اکنون در موزه ایران باستان نگهداری می‌شود. احداث بنای جدید در سال ۱۳۴۴ خورشیدی با همت انجمن آثار ملی و شهرداری وقت همدان انجام شده است   . این بنای تاریخی طی شمار ۱۷۸۰ مورخه 1376/2/21به ثبت آثار تاریخی و ملی ایران رسیده است. هم اکنون در اطراف بنای باشکوه جدید فضای سبز وسیعی احداث شده ‌است که در حدود 60سال قبل قبرستان همدان و به اهل قبور شهرت داشت . در اطراف مقبره باباطاهر تعدادی از بزرگان و ادیبان آرمیده‌اند که عبارت‌اند از: «محمد ابن عبدالعزیز» از ادبای قرن سوم هجری، «ابولفتح اسعد» از فقهای قرن ششم، «میرزا علی نقی کوثر» از دانشمندان سده سیزدهم و «مفتون همدانی» از شعرای قرن چهاردهم. ضمنا در شهر خرم‌آباد نیز بنایی به نام بقعه باباطاهر وجود دارد که معلوم نیست این بابا طاهر همان بابا طاهر باشد یا فرد دیگریست .

اکنون تعدادی از دوبیتی های معروف بابا طاهر یا منصوب به او تقدیم میگردد

مکن کاری که بر پا سنگت آید     (آیو)            جهان با این فراخی تنگت آید(  آیو)

چوو فردا نامه‌خوانان نامه خوانند               تو را ازنامه خواندن ننگت آید  ( آیو )

مصراع آخربه این شکل هم گفته شده(تو نامه خود بخوانی ننگت آید )

 

بگورستان گذر کردم کم و بیش                   بدیدم حال دولتمند و درویش

نه درویشی به خاکی بی‌کفن ماند               نه دولتمند برد از یک کفن بیش

فلک برهم زدی آخر اساسم                              زدی بر خمره نیلی لباسم

اگر داری برات از قصد جانم                         بکن آخر از این دنیا لباسم

اگر دستم رسد بر چرخ گردون               از او پرسم که این چونست و آن چون

یکی را داده ای صد ناز و نعمت                      یکی را  قرص جو آلوده در خون

آرامگاه بابا طاهر عریان در همدان

 

 

عبدالرحمان جامی

عبدالرحمان جامی

وی  تخلص جامی  را از دوجهت برگزید ، نخست به خاطر   اینکه زادگاهش جام بود و دیگر آنکه رشحات فکریش  از سرچشمه زلال معرفت مرادش شیخ احمد جام معروف به ژنده پیل سیراب میشد.
پدر بزرگ جامی بنام شمس الدین محمد دشتی از محله دشت اصفهان بود و به بخاطر آشوب  سیاسی زمان و   بیدادگری ترکان   در سده ۸ قمری به خراسان کوچ کرد و بعلت دانشی  که داشت  منصب قضاوت یافت و به دشتی معروف شد .و با دختریک نفر از نزدیکان امام محمد شیبانی ازدواج کرد که   ثمره آن کودکی بود به نام احمد و او نیز در همان شهر ازدواج کرد که حاصل ازدواج احمد پسری به نام عبدالرحمان بود که بعد ها به  جامی شهرت یافت .
جامی مقدّمات ادبیات فارسی و عربی را نزد پدرش آموخت و چون پدرش  شهر هرات را برای اقامت خود برگزید، او نیز فرصت یافت تا در مدرسه  نظامیه   هرات که از مراکز علمی معتبر آن زمان بود، مشغول به تحصیل شود و باتحصیل و مطالعه صرف و نحو، منطق، حکمت مشایی، حکمت اشراق، طبیعیات، ریاضیات، فقه، اصول، حدیث، قرائت، و تفسیر از محضر استادانی چون خواجه علی سمرقندی و محمد جاجرمی استفاده‌کندو خود از اساتید برجسته زمان شده و با تصوّف آشنا و مجذوب آن گردد  به‌طوریکه در حلقه مریدان سعدالدین محمد کاشغری نقشبندی درآمد و به تدریج چنان به مقام معنوی خود افزود که بعد از مرگ مرشدش خلیفه طریقت نقشبندیه گردیدالبته هم زمان با این استحاله معنوی به سرودن شعر نیز مشغول بود و ابتدا با تخلص دشتی وسپس با تخلص جامی شعر میسرود و اشعارش بعلت روانی وشیوایی دست بدست میشد . پس از گذشت چند سالی جامی راه سمرقند را در پیش گرفت که در سایه حمایت پادشاه  تیموری الغ بیگ قرار گیرد زیرا دربار او به کانون تجمّع دانشمندان و دانشجویان تبدیل شده بود. در سمرقند نیز موفق شد استادانش را شیفته ذکاوت و دانش خود کند. وبا تکیه زدن بر مقام ارشاد و به نظم کشیدن تعالیم عرفانی و صوفیانه به محبوبیت رسید
بعد از چند سفر که در خراسان انروز و ماوراءالنهر برای  مطالعه بیشتر به سفر حجاز رفت  . در این سفر که به سال 851 – 877 هجری – مسیر  کردستان ، بغداد ، کربلا ، نجف ، مدینه ، مکه ، دمشق ، حلب و تبریز راطی نمود و به خراسان باز گشت که در دیوان جامی موارد بسیاری یافت میشود که به این سفر اشاره و حوادث و زیارت ها و شهر های مختلف را به تصویر کشیده است **
اویکی از بنیانگزاران سبک هندی و روش پیچیده گویی است  . اماجامی  در سروده های  او سبک و روش قدیم و اصیل خراسانی و مضامین رایج سیک عراقی را نیز میتوان یافت .البته این امر یعنی اغتشاش و درهم ریختگی سبک و فقدان روش و شیوه  در شعر جامی تنها ویژه این سراینده نمیباشد یلکه یکی از ویژگی های تاریخ ادبی قرن نهم میباشد .
وی   به افتادگی و گشاده‌رویی معروف بود و با اینکه زندگی‌ای بسیار ساده داشت و هیچ گاه مدح زورمندان را نگفت اما شاهان و امیران همواره به او ارادت می‌ورزیدند و خود را مرید او می‌دانستند. جانشینان الغ بیگ خصوصا سلطان حسین بایقرا و امیر او علیشیر نوایی تا آخر عمر او را محترم می‌داشتند و اوزون حسن آق قویونلو، سلطان محمّد فاتح پادشاه عثمانی و ملک الاشراف پادشاه مصر  هم از ارادتمندان او بودند.
جامی سرانجام در  ۲۷ آبان ۸۷۱ – ۱۷ محرم ۸۹۸ هجری – در  سن ۸۱ سالگی در شهر هرات درگذشت. آرامگاه او در حال حاضر در شمال غربی شهر هرات واقع و زیارتگاه عام و خاص است است. ادامه خواندن “عبدالرحمان جامی”

عطار نیشابوری

فریدالدین عطار نیشابوری

عطار از عرفای بزرگ ایران زمین شاعری بلند آوازه ونویسنده ای ارزشمنداست که در قرن ششم هجری قمری میزیسته ونام مبارکش فرید الدین ابو حامد بودهوبین سالهای 513 تا 537هجری قمری متولد شده است  . متاسفانه دقیقا سال ولادت او مشخص نیست  اما محل تولد او روستای ” کدکن ” ازتوابع شهرستان نیشابور میباشد وچون پدرش به شغل عطاری (  فروش دارو ی گیاهی امروزی  ) اشتغال داشته فریدالدین نیز بعد از مرگ پدر همین شغل را انتخاب کرده وبه همین دلیل به “عطار “معروف است . اما عطار به شغل طبابت هم اشتغال داشته که  بیت زیر نشان میدهد بسیار طرف توجه مردم بوده وروزانه گروه کثیری برای معالجه به اومراجعه میکرده اند

به داروخانه پانصد شخص بودند              که در هر روز نبضم می نمودند

به علت شغلی که داشته واوضاع نابسامان روزگار خود ومراوده بسیار با مردم وشناخت درد ها والام هم نوعانش  در اواسط عمر خود دچار تحول  روحی  عظیمی شده وگرایش به  عالم  عرفان انقلاب روحی اورا تکامل بخشیده وجایگاه مردمی واحترام اجتماعی اورا بالابرده است . داستانهایی گفته میشود تا علت این تحول درونی را توجیه کند  که درستی آنها از نظر تاریخی معلوم نیست ولی معروف ترین آنها این است که روزی عطار در دکان خود مشغول به معامله بود که درویشی به آنجا رسید و چند بار با گفتن جمله چیزی برای خدا بدهید از عطار کمک خواست ولی او به درویش چیزی نداد .درویش به او گفت : ای خواجه تو چگونه می خواهی از دنیا بروی؟عطار گفت : همانگونه که تو از دنیا می روی . درویش گفت :تو مانند من می توانی بمیری؟ عطار گفت : بله ، درویش کاسه چوبی خود را زیر سر نهاد و با گفتن کلمه الله از دنیا رفت.عطار چون این را دید شدیدا” منقلب گشت و از دکان خارج شد و مسیرزندگیش برای  همیشه تغییر کرد. اولدست از کسب و کار کشید و به خدمت عارفی بنام  رکن الدین رفت که در آن زمان عارف معروفی بود و به دست او توبه کرد و به ریاضت و مجاهدت با نفس مشغول شد و چند سال در خدمت این عارف به سیرو سلوک پرداخت و سپس بقیه عمر خود را به رسم سالکان طریقت در سفر گذراند و از مکه تا ماورالنهر به مسافرت پرداخت و در این سفرها بسیاری از مشایخ و بزرگان زمان خود را زیارت کرد. تا خود در جرکه مشایخ در آمد و اوازه اودر اطراف واکناف  پیچید واشعار ونوشته های اودست بدست وسینه به سینه نقل شد وهمه اورا بعنوان عارف   ونویسنده ای توانا وشاعری بی نظیر  شناختند وبسیاری برای درک محضرشیخ واستاد روان گردیدند    آثار شيخ به دو دسته منظوم و منثور تقسيم مي شود. آثار منظوم او عبارت است از: 1- ديوان اشعار كه شامل غزليات و قصايد و رباعيات است. 2- مثنويات او عبارت است از: الهي نامه، اسرار نامه، مصيبت نامه، وصلت نامه، بلبل نامه، بي سر نامه، منطق الطير، جواهر الذات، حيدر نامه، مختار نامه، خسرو نامه، اشتر نامه و مظهر العجايب. از ميان اين مثنويهاي عرفاني بهترين و شيواترين آنها كه به نام تاج مثنويهاي او به شمار مي آيد منطق الطير است كه موضوع آن بحث پرندگان از يك پرنده داستاني به نام سيمرغ است كه منظور از پرندگان سالكان راه حق و مراد از سيمرغ وجود حق است كه عطار در اين منظومه با نيروي تخيل خود و به كار بردن رمزهاي عرفاني به زيباترين وجه سخن مي گويد كه اين منظومه يكي از شاهكارهاي زبان فارسي است و منظومه مظهر العجايب و لسان الغيب است كه برخي از ادبا این دو منظومه را به عطار نسبت داده اند وبرخی دیگر این مسئله را رد میکنند

گزیده ای  از اشعار عطار

اي هجر تو وصل جاوداني              اندوه تو عيش و شادماني

در عشق تو نيم ذره حسرت                 خوشتر ز وصال جاوداني

بي ياد حضور تو زماني                       كفرست حديث زندگاني

صد جان و هزار دل نثارت                   آن لحظه كه از درم براني

كار دو جهان من برآيد                گر يك نفسم به خويش خواني

با خواندن و راندم چه كار است؟   خواه اين كن خواه آن، تو داني

گر قهر كني سزاي آنم                            ور لطف كني سزاي آني

 صد دل بايد به هر زمانم                         تا تو ببري به دلستاني

گر بر فكني نقاب از روي                   جبريل شود به جان فشاني

كس نتواند جمال تو ديد                     زيرا كه ز ديده بس نهاني

نه نه، كه به جز تو كس نبيند          چون جمله تويي بدين عياني

در عشق تو گر بمرد عطار                          شد زنده دايم از معاني

غزل دیگری از عطار

   گم شدم در خود چنان كز خويش ناپيدا شدم      

  شبنمي بودم ز دريا غرقه در دريا شدم

سايه اي بودم  ز اول بر زمين افتاده خوار  

راست كان خورشيد پيدا گشت ناپيدا شدم   

ز آمدن بس بي نشان و ز شدن بي خبر   

                   گو بيا يك دم برآمد كامدم من يا شدم   

 نه، مپرس از من سخن زيرا كه چون پروانه اي  

در فروغ شمع روي دوست ناپروا شدم

 در ره عشقش قدم در نِه، اگر با دانشي 

                  لاجرم در عشق هم نادان و هم دانا شدم

چون همه تن مي بايست بود و كور گشت

      اين عجايب بين كه چون بيناي نابينا شدم

 خاك بر فرقم اگر يك ذره دارم آگهي 

    تا كجاست آنجا كه من سرگشته دل آنجا شدم

چون دل عطار بيرون ديد م از هر دو جهان 

              من ز تأثير دل او بيدل و شيدا شدم

می گویند که او در حمله مغولان به شهر نیشابور به دست یک سرباز مغول کشته شد و زمان مرگ او احتمالاً بین سالهای 627 یا 632 هجری قمری بوده است

عکس از محمد نفیسی 1398/3/16نمای آرامگاه      عارف بزرگ شیخ فریدالین عطار نیشابوری

سنائی غزنوی

 

 

مجدودبن آدم سنائی غزنوی

ابوالمجد مجدود بن آدم سنائی درسال 473هجری قمری، در شهر غزنه واقع در افغانستان امروزی به‌دنیا آمد  ودرسال 545 هجری قمری در همان شهر وفات یافت . این حکیم خردمند در آغاز راه مداح سلاطین وبزرگان زمان خود بود اما خیلی زود در راه کمال ومعرفت گام نهاد و به وعظ وخطابه ونقد اجتماعی روی آورده از دیار خود خارج شد و راه سیر وسلوک در پیش گرفت ابتدا به بلخ رفت وبعد به سرخس سفر نمود واز آنجا عازم هرات ونیشابور شدومجددا به بلخ باز گشت وهمه این سالها درنهایت تنگدستی گذران ایام نمود تا به دروازه های کمال رسید وعزم سفر مکه کرد وپس از بازگشت از سفر حج راه خود را یافته و عاشق و قلندر و عارف شد که تا آخر عمر گرفتار این حالات بود یعنی “زاهدی عارف” شد و  به همین علت  سنایی  شاعری است که  عرفان را به صورت جدی وارد شعر فارسی کرد گرچه  صوفیان پیش از او نیز در اشعار خود مضامین عرفانی را بیان کرده‌اند که می‌توان به شاهنامه فردوسی واشعار منصور حلاج وابوسعید ابوالخیر ودیگران اشاره کرد. اما تصوف سنایی درون مایه زاهدانه دارد وچنانست که از سخنان قلندران و اهل ملامت نیز مایه می‌گیرد . اگر حدیقه سنائی را سر آغاز ورود عرفان به شعر پارسی بگیریم سیر تکامل آن با منطق ا لطیر عطار است که آنرا کاملتر میکند و مثنوی معنوی مولانا آنرا به کمال واوج طراوت خود میرساند . حکیم سنائی  بسیار تحت تاثیر غزالی بوده وازشیوه او پیروی کرده است .

این سخن تحفه ایست ربانی                  رمز اسرارهای روحانی

خاطر ناقصم چو کامل  شد               به سخن های بکر حامل شد

هر نفس شاهدی دگر   زاید           هریک از یک شگرف تر زاید

شاهدانی به جهره همچوهلال         درحجاب حروف زهره جمال

در مقامی که این سخن خوانند        عقل وجان سحرمطلقش دانند

خاکیان جان نثار او سازند                قدسیان خرقه ها در اندازند

 

ملکا ذکر تو گویم که تو پاکی و خدایی             

                          نروم جز به همان ره که توام راه نمایی

همه درگاه تو جویم همه از فضل تو پویم        

                                            همه توحید تو گویم که به توحید سزایی

تو زن و جفت نداری تو خور و خفت نداری                                                                                                                احد بی زن و جفتی ملک کامروایی

نه نیازت به ولادت نه به فرزندت حاجت                                                                                                                 تو   جلیل الجبروتی تو نصیر الامرایی

تو حکیمی تو عظیمی تو کریمی تو رحیمی                                                                                                               تو نمایندهٔ فضلی تو سزاوار ثنایی

بری از رنج و گدازی بری از درد و نیازی                        

                                        بری از بیم و امیدی بری از چون و چرایی

بری از خوردن و خفتن بری از شرک و شبیهی           

                                    بری از صورت و رنگی بری از عیب و خطایی

نتوان وصف تو گفتن که تو در فهم نگنجی                                                                                                         نتوان شبه تو گفتن که تو در وهم نیایی

نبد این خلق و تو بودی نبود خلق و تو باشی               

                                      نه بجنبی نه بگردی نه بکاهی نه فزایی

همه عزی و جلالی همه علمی و یقینی                  

                                 همه نوری و سروری همه جودی و سخایی

همه غیبی تو بدانی همه عیبی تو بپوشی               

                                  همه بیشی تو بکاهی همه کمی تو فزایی

احد لیس کمثله صمد لیس له ضد                           

                                  لمن الملک تو گویی که مر آن را تو سزایی

لب و دندان سنایی همه توحید تو گوید                                                                                 مگر از آتش دوزخ بودش روی رهایی

 

ساقیا دانی که مخموریم در ده جام را                     

                                  ساعتی آرام ده این عمر بی آرام را

میر مجلس چون تو باشی با جماعت در نگر          

                              خام در ده پخته را و پخته در ده خام را

قالب فرزند آدم آز را منزل شدست                       

                                انده پیشی و بیشی تیره کرد ایام را

نه بهشت از ما تهی گردد نه دوزخ پر شود                                                                                                  ساقیا در ده شراب ارغوانی فام را

قیل و قال بایزید و شبلی و کرخی چه سود           

                                کار کار خویش دان اندر نورد این نام را

تا زمانی ما برون از خاک آدم دم زنیم           

                       ننگ و نامی نیست بر ما هیچ خاص و عام را

 

ترا دل دادم ای دلبر شبت خوش باد من رفتم      

                  تو دانی با دل غمخور شبت خوش باد من رفتم

اگر وصلت بگشت از من روا دارم روا دارم           

                   گرفتم هجرت اندر بر شبت خوش باد من رفتم

ببردی نور روز و شب بدان زلف و رخ زیبا               

                  زهی جادو زهی دلبر شبت خوش باد من رفتم

به چهره اصل ایمانی به زلفین مایهٔ کفری               

                      ز جور هر دو آفتگر شبت خوش باد من رفتم

میان آتش و آبم ازین معنی مرا بینی                  

               لبان خشک و چشم تر شبت خوش باد من رفتم

بدان راضی شدم جانا که از حالم خبر پرسی          

                     ازین آخر بود کمتر شبت خوش باد من رفتم

آرامگاه حکیم سنائی غزنوی در غزنه

حافظ

 

تصویر خیالی از حافظ شیرازی

درحدود سال های ۷۲۶-۷۲۷ هجری قمری  خداوند شهر شیراز را بافتخار تولد کودکی بنام شمس الدین محمد مفتخر نمود که بعدها به خواجه حافظ شیرازی ملقب شد ولسان الغیب نا میده شد وبرای همشه ی تاریخ ،از تابناک ترین ستارگان ادبی ایران زمین باقی خواهد ماند . اودرسن بیست سالگی قران را با ۱۴روایت از حفظ میدانست وبهمین جهت به حافظ شهرت یافت واز جمله شاعرانی است که در ایام جوانی شهرت او حتی از مرزهای ایران نیز گذشت همان طور که خود میفرماید

شکر شکن شوند همه طوطیان هند                  زین قند پارسی که به بنگاله میرود

زمان حیاط حافظ عصر اختناق وکشمکشهای سیاسی وعصر فترت دوره ایلخانی مغولان  وتیمور لنگ بوده ،اما شهر شیراز دراین زمان به یمن هوشیاری اتابکان فارس از هرگونه گزندی مصون و پناهگاه هنرمندان واندیشمندان شده  است . بااین حال دوران سقوط ارزشهای معنوی وجنگهای داخلی بوده وعصر تزویر وریا  ودوران جنگهای داخلی ودر چنین شرایطی حافظ شعر خود دستمایه ارتراق قرارنداده وباشعر به مبارزه با تزویر وریا رفته وباکنایه وتمسخر به اصلاح مردم زمانه وپندارهای آنان پرداخته  اشهارش نه صرفا عاشقانه است ونه صرفا عارفانه بلکه تلفیقی از این دونوع شعراست وبابی است در تلفیق فرهنگ ایران و اسلام وبارندی وهوشیاری سعی در اصلاح الگو های رفتاری زمان خود نموده است وبهمین دلیل اشعار او درهمه زمانها دلنشن مینماید سخنش کنایه آمیزاست وکلمات دربیان او مفهوم ومعنایی غیر از معنای واقعی خود دارد مثلا کلمه رند از يك سو «انسان كامل» است ازمنظر عرفان و از سوي ديگر رند به معناي شخص لاابالي يك لا قباي آسمان جل و گردنكش است وهمچنی کلماتی مثل قلندر وزاهد وشیخ در شعر حافظ در معنای حقیق خود نیست بهر حال برای شناخت بیشتر این مقوله بایدبه تحصیل و جستجو دراین زمینه پرداخت که دراینجا مجال بررسی آین مبحث عمیق نیست واین اشارت مارا بس .

گفتم ؛ غم تـو دارم ، گفتا ؛ غمت سرآیـد              گفتم ؛  که ماه من شو ، گفتا ؛   اگر بـرآیـد

گفتم  ؛ ز مهرورزان رسم وفـا بـیـامـوز              گفتا ؛  ز خوبـرویان ایـن کار    کـمـتــر آیـد

گفتم ؛ که بـر خیـالت راه نـظر بـبـنـدم               گفتا ؛ که شب‌رو ست او از راه  دیـگر آیـد

گفتم ؛ که بـوی زلفت گـمراه عالمم کـرد             گفتا ؛اگر بـدانی هم اوت        رهـبـر آیــد

گفتم ؛ خوشا هوا یی کزبـادصبح خیـزد              گفتا ؛خنـک نـسـیمی کز کوی   دلبـر آیـد

گفتم ؛ که نـوش لعلت ما را بـه آرزو کُشت          گفتا ؛ تـو بـنـدگی کـن کـو بـنـده‌پـرور آیـد

گفتم ؛ دل رحیمت کـی عزم صلح دارد ؟           گفتا ؛مـگـوی بـا کس تـا وقت آن در آیـد

گفتم ؛ زمان عشرت دیـدی که چون سر آمـد ؟         گفتا ؛ خموش حافظ کاین غصّه هم سر آیـد

***************

دانی که چنگ و عود چه تقریر می‌کنند                   پنهان خورید باده که تعزیر  می‌کنند

ناموس عشق و رونق عشاق می‌برند                   عیب جوان و سرزنش پیر     می‌کنند

جز قلب تیره هیچ نشد حاصل و هنوز                      باطل در این خیال که اکسیر می‌کنند

گویند رمز عشق مگویید و مشنوید                        مشکل حکایتیست که تقریر می‌کنند

ما از برون در شده مغرور صد فریب                        تا خود درون پرده چه تدبیر   می‌کنند

تشویش وقت پیر مغان می‌دهند باز                          این سالکان نگر که چه با پیر  می‌کنند

صد ملک دل به نیم نظر می‌توان خرید                       قومی دگر حواله به تقدیر     می‌کنند

فی الجمله اعتماد مکن بر ثبات دهر                         کاین کارخانه‌ایست که تغییر می‌کنند

می خور که شیخ و حافظ و مفتی و محتسب           چون نیک بنگری همه تزویر می‌کنند

***************

تاب بنفشه می‌دهد طره مشک سای تو            پرده غنچه می‌درد خنده دلگشای تو

ای گل خوش نسیم من بلبل خویش را مسوز              کز سر صدق می‌کند شب همه شب دعای تو

من که ملول گشتمی از نفس فرشتگان            گوشه تاج سلطنت می‌شکند گدای تو

خرقه زهد و جام می گر چه نه درخور همند            این همه نقش می‌زنم از جهت رضای تو

شور شراب عشق تو آن نفسم رود ز سر                کاین سر پرهوس شود خاک در سرای تو

شاه نشین چشم من تکیه گه خیال توست               جای دعاست شاه من بی تو مباد جای تو

خوش چمنیست عارضت خاصه که در بهار حسن         حافظ خوش کلام شد مرغ سخنسرای تو

*************

واعظان کین جلوه بر محراب ومنبر میکنند           چون به خلوت میروند آن کار دیگر میکنند

مشگلی دارم زدانشمند مجلس بازپرس            توبه فرمایان چرا خود توبه کمتر میکنند

گوئیا  باور نمیدارند             روز داوری              کاین همه قلب و دغل درکارداورمیکنند

یارب این نو دولتان را برخرخودشان نشان              کاین همه ناز از غلام ترک واستر میکنند

ای گدای  خانقه بر جه  که دردیر مغان                 میدهند آبی که دلها را توانگر      میکنند

حسن بی پایان او چندان که عاشق میکشد             زمره دیگر  به عشق ازغیب سر بر میکنند

بر در میخانه عشق ای ملک  تسبیح   گوی          کاندر آنجا طینت آدم مخمر       میکنند

صبحدم از عرش  نی آمد خوشی عقل گفت             قدسیان  گوئی که شهر حافظ اربرمیکنند

آرامگاه فخر ادبیات ایران خواجه حافظ در حافظیه شیراز

 

مولوی

مولانا جلال الدین محمد بلخی 

محمدابن محمدابن حسن ابن حسین حسینی خطیبی بکری بلخی معروف به محمد مولوی فرزندسلطان العلما بهاءالدین ولد از اکابرعرفا وصوفیه درششم ربیع الاول سال 604هجری قمری برابربا (392شمسی هجری و1013میلادی ) در بلخ متولد شد ودرتاریخ 5جمادی الثانی 672 هجری قمری برابربا ( یکشنبه چهارم دیماه 652هجری شمسی ودسامبر1273میلادی)در شهر قونیه ترکیه امروز  وفات یافت .پدرمولانا موردغضب محمدخوارزمشاه بوده وبهمین دلیل ازبلخ کوچ کردتا به بغدادبرود ودربین راه درنیشابور باعطارملاقاتی که مولانانیز دررکاب پدر حضور اشت وعطارکتاب اسرارنامه را به او هدیه کرد وبه بهاءالدین ولدگفت “قدر این فرزند را بدان که روزی شعله در عالم خواهد فکند “. آوازه کوچ سلطان ولد به گوش حاکم قونیه رسید ،پیکی فرستاده اورا به قونیه دعوت کرد وبهاءالدین ولد پذیرفت ودر این شهر ساکن شده به تدریس وارشاد شاگردان ومردم همت گماشت وچون وفات یافت با اینکه چلال الدین هنوز 24سال بیشتنر نداشت مریدان پدرش گرد شمع وجود او حلقه زدندو گفتند

  1. شاه مابعدازین توخواهی بود       ازتو خواهیم جمله ما سود         البته اینطور نبوده که از روی اجبار چنین انتخابی کرده باشند بلکه جلال الدین مولوی جوهر وجودخویش را قبلا نشان داده بود  بطوریکه گویند در زمان حیات پدرش به دنبال پدرروان بود که ابن عربی ازمشایخ علمای دمشق این حال را بدید وگفت “سبحان الله که اقیانوسی ازپی یک دریاچه میرود”.بهر حال از زمان فوت پدر تا سال 642امر تدریس علوم دینی و خطابه ومنبر وارشاد خلق را به عهده داشت وآوازه او در سراسر جهان اسلام پیچیده بود تا روزی   با جلال و عظمت خاصی در میان شاگردان از مدرسه به خانه باز می‌‌گشت عابری ناشناس ازوپرسید: «صراف عالم معنی، محمد(ص) برتر بود یا بایزید بسطامی؟» مولانا با لحنی آکنده از خشم جواب داد: «محمد(ص) سر حلقه انبیاست، بایزید بسطام را با او چه نسبت؟» درویش عابر بانگ برداشت: «پس چرا آن یک «سبحانک ما عرفناک» گفت و این یک «سبحانی ما اعظم شأنی» به زبان راند؟»

این سؤال که نشان ازمقام والای شمس و حکمت او داشت  تحول عجیبی در مولانا ایجاد کرد، او از سنگینی سؤال نعره‌ای زد و از حال رفت. بعد که به خود آمد آتش برخرمن دانسته هایش افتاد وچنان آتشفانی در روح مولانا بوجود آمد  که  مجلس درس وبحث ووعظ و خطابه را به کناری نهاد ومرید   شمس تبریزی شد و تا پایان عمر درزنجیر ارادت مراد خود باقی ماند وزیباترین دیوان شعر خود را بنام مرادش شمس تبریزی سرود .

مرده بدم زنده شدم           گریه بدم خنده شدم

دولت عشق آمد ومن           دولت پاینده شدم

مولوی از مشهورترین شاعران پارسی گوی ایران واز مقام والائی در ادبیات فارسی برخورداراست ومثنوی معنوی او شاهکاری در ادبیات فارسی وتقریباً ترجمه منظوم قرآن کریم است .  آثار دیگری چون مجالس سبعه و فیه مافیه ومجموعه مکتوبات  نیز ازاین عارف بزرگ بجامانده است وی القاب متعددی داشته از جمله جلال‌الدین محمد بلخی   ، ملای رومی ، محمد مولوی و مولانا جلال الدین نامیده می‌شده‌است. در اشعارش تخلص خود را «خاموش» اختیار کرده است .

شعري زيبا و بسيار پرمعنا از مولوي

روزها فکر من اینست و همه شب سخنم                          

                                  که چرا غافل از احوال دل خویشتنم

از کجا آمده ام، آمدنم بهر چه بود؟                                   

                                    به کجا می روم؟ آخر ننمایی وطنم

مانده ام سخت عجب، کز چه سبب ساخت مرا                 

                             یا چه بوده است مراد وی ازین ساختنم

جان که از عالم علوی است، یقین می دانم                        

                                  رخت خود باز برآنم که همانجا فکنم

مرغ باغ ملکوتم، نی ام از عالم خاک                              

                             دو سه روزی قفسی ساخته اند از بدنم

ای خوش آنروز که پرواز کنم تا بر دوست                        

                              هوای سر کویش،   پر و بالی      بزنم

کیست در گوش که او می شنود آوازم؟                        

                              کدامست سخن می نهد اندر     دهنم؟

کیست در دیده که از دیده برون می نگرد؟                   

                                جان است، نگویی، که منش پیرهنم؟

تا به تحقیق مرا منزل و ره ننمایی                                

                                     یک دم آرام نگیرم، نفسی دم نزنم

می وصلم بچشان، تا در زندان ابد.                              

                               از سر عربده مستانه به هم در شکنم

من به خود نامدم اینجا، که به خود باز روم                             

                                   آنکه آورد مرا،   باز برد در     وطنم

تو مپندار که من شعر به خود می گویم                         

                                 تا که هشیارم و بیدار، یکی دم نزنم

شمس تبریز، اگر روی به من بنمایی                               

                              والله این قالب مردار، به هم در شکنم

ابیات آغازین  مثنوی

بشنو از نی چون حکایت میکند                           ز جدائی ها  شکایت می کند

کز نیستا ن تا  مرا ببریده ا ند                              ازنفیرم مرد و زن نا لیده اند

سینه خواهم شرحه شرحه از فراق                     تا بگویم شرح درد   اشتیاق

هرکسی کو دور ماند از اصل خویش                     بازجوید روزگا ر وصل خویش

من به هر جمعیتی نالان شدم                            جفت بدحالان و خوشحالان شدم

هر کسی از ظن خود شد یار من                         از دورن من نجست اسرار من

سرمن از نا له ی من دور نیست                          چشم و گوش را آن نور نیست

تن ز جان و جان ز تن مستور نیست                    لیک کس را دید جا ن دستور نیست

آتش است این بانگ نای و نیست باد                   هر که این آتش ندارد نیست باد

آتش عشق است کا ندر نی فتاد                       جوشش عشق است کا ندر می فتاد

نی حریف هر که از یاری برید                              پرده هاایش پرده های ما درید

همچو نی زهری و تریاقی که دید؟                      همچو نی دمساز و مشتا قی که دید؟

نی حدیث راه پرخون می کند                              قصه های عشق مجنون می کند

محرم این هوش جز بی هوش نیست                   مرزبان را مشتری جز گوش نیست

در غم ما روزها بیگاه شد                                 روزها با سوزها هم——–راه شد

روزها گر رفت گو:”رو باک نیست                        تو بمان ای آنک چون تو پاک نیست”

هرکه جز ماهی ز آبش سیر شد                        هرکه بی روزیست روزش دیر شد

آرامگاه مولانا در قونیه  (کشور ترکیه )