دکتر افشین یداللهی

افشین یداللهی در روز 21 دیماه سال 1347در شهر اصفهان دیده به جهان هستی گشود پد رش از اهالی ایزد خواست و مادرش زاده اسفرجان بودند اما خانواده او در  تهران ساکن بودند . افشین از سال 1361 که 14 ساله شد نواختن تنبک را زیر نظر اساتیدی چون جمشید محبی و ناصر فرهنگ فر شروع کرد و سپس با اشعار حافظ و سعید مانوس شد واز انجا که مادرش فرهنگی بود اورا در مسیر زندگی همراهی کرد اودر دوره دبیرستان دست و پا شکسته چیزهایی می نوشت که خیلی تابع وزن و قافیه نبود اما بعد از مدتی سرودن شعر در قالب آزاد و کلاسیک را شروع کرد بالاخره دبیرستان تمام شد وافشین جوان در رشته پزشکی قبول شد واز دانشگاه علوم پزشکی کرمان درجه دکتا گرفت واز دانشگاه شهید بهشتی تهران نیز تخصص اعصاب وروان به پایان رسانید

 این  دكتر روانپزشك (متخصص اعصاب و روان) ضمن کار در حرفه مقدس خود ووفاداری نسبت به معالجه ودرمان بیماران به علایق شخصی خود یعنی شعر وترانه نیز توجه داشت وتلاش در این امر را از سال 1376 شروع حرفه ای نمود و با سرودن ترانه ای درباب شخصیت حضرت امام حسین (ع)شروع کرد وبا آهنگ سازی فواد حجازی و صدای گرم خشایار اعتمادی در ارکستر سازمان صدا وسیما اجرا شد که مورد توجه عامه قرار گرفت . .كار دوم وي، ترانه «از فارس تا خزر» با آهنگسازي شادمهر عقيلي و خوانندگي خشايار اعتمادي اجرا شد. و از آن پس افشین یداللهی  براي بسياري از سريال‌هاي ماندگار تلويزيوني ترانه سرائی کرد که  آخرین آن ساخت ترانه برای سریال معمای شاه بود كه ترانه آن  از سوی سالار عقيلي خوانده شد.یداللهی همچنين با خوانندگان مطرح موسيقي ملي و پاپ در آلبوم‌هاي مختلف همكاري كرده است.  ترانه سريال «شب دهم» ساخته حسن فتحي از جمله معروفترین ترانه‌هایی است که با آهنگسازی فردین خلتعبری و صدای علیرضا قربانی شهرت بسزایی یافت.وی در اوج شهرت بود که در تاریخ ۲۵ اسفند ۱۳۹۵ در جاده هشتگرد کرج تصادف کرد ومتاسفانه در 48 سالگی جان به جان آفرین تسلیم کرد در این تصادف همسرش نیز در اتومبیل بود وپانزده روز بعد از فوت دکتر زندگی را بدرود گفت .وی در زمان حیات درانجمن خانه ترانه فعالیت مینمود که این فعالیت تا واپسین دم حیات ادامه داشت .

وقتی گریبان عدم با دست خلقت می‌درید

وقتی ابد چشم تو را پیش از ازل می‌آفرید

وقتی زمین ناز تو را در آسمان‌ها می‌کشید

وقتی عطش طعم تو را با اشک‌هایم می‌چشید

من عاشق چشمت شدم، نه عقل بود و نه دلی

چیزی نمی‌دانم از این دیوانگی و عاقلی

یک آن شد این عاشق شدن دنیا همان یک لحظه بود

آندم که چشمانت مرا از عمق چشمانم ربود

وقتی که من عاشق شدم شیطان به نامم سجده کرد

آدم زمینی تر شد و عالم به آدم سجده کرد

من بودم و چشمان تو، نه آتشی و نه گِلی

چیزی نمی‌دانم از این دیوانگی و عاقلی

من عاشق چشمت شدم شاید کمی هم بیشتر

چیزی از آن سوی یقین شاید کمی هم پیش تر

آغاز و ختم ماجرا لمس تماشای تو بود

دیگر فقط تصویر من در مردمک‌های تو بود

وقتی گریبان عدم با دست خلقت می‌درید

وقتی ابد چشم تو را پیش از ازل می‌آفرید

وقتی زمین ناز تو را در آسمان‌ها می‌کشید

وقتی عطش طعم تو را با اشک‌هایم می‌چشید

من عاشق چشمت شدم، نه عقل بود و نه دلی

چیزی نمی‌دانم از این دیوانگی و عاقلی

یک آن شد این عاشق شدن دنیا همان یک لحظه بود

آندم که چشمانت مرا از عمق چشمانم ربود

وقتی که من عاشق شدم شیطان به نامم سجده کرد

آدم زمینی تر شد و عالم به آدم سجده کرد

من بودم و چشمان تو، نه آتشی و نه گِلی

چیزی نمی‌دانم از این دیوانگی و عاقلی

من عاشق چشمت شدم شاید کمی هم بیشتر

چیزی از آن سوی یقین شاید کمی هم پیش تر

آغاز و ختم ماجرا لمس تماشای تو بود

دیگر فقط تصویر من در مردمک‌های تو بود

از افشین یداللهی پنج مجموعه شعر به نام‌های «روز شمار یک عشق »، «امشب کنار غزل‌های من بخواب»، «جنون منطقی»، «حرف‌هایی که باید می‌گفتم و… تو باید می‌شنیدی» و «مشتری میکده‌ای بسته»  به جا مانده‌است.

آخر قصّمه اما قصّه ی آخرم این نیست

آخر راهی که باید من ازش بگذرم این نیست

آرزو ها مو برای خاطراتم دوره کردم

کجای خاطره باید پِیِ آرزوم بگردم

خستم از هرچی رسیدن اگه پشتش سفری نیست

برکۀ امن و نمی خوام وقتی موج خطری نیست

می رسم نه واسه موندن من مسافرم همیشه

مثل نوری که میاد و رد میشه از دل شیشه

آخر قصّمه اما قصّه ی آخرم این نیست

آخر راهی که باید من ازش بگذرم این نیست

خستم از هرچی رسیدن اگه پشتش سفری نیست

برکه امن و نمی خوام وقتی موج خطری نیست

تا آخر عمر
درگير من خواهي بود
و تظاهر مي کني که نيستي

مقايسه تو را
از پا در خواهد آورد

من
مي دانم به کجاي قلبت
شليک کرده ام

تو
ديگر
خوب نخواهي شد

​آرامگاه دکتر افشین یداللهی در قطعه هنر مندان بهشت زهرا سلام الله علیها

اردلان سرفراز

 

 من شعرم را زندگی کرده ام

اردلان سرفراز در سال ۱۳۲۹ در شهر داراب واقع در استان فارس متولد گردید. او فرزند ارشد خانواده بود و مادرش نیز در شعر دستی داشت. شروع زندگی شاعرانه اردلان در سال اول دبیرستان در مدرسه امیر کبیر و با تشویق معلمی به نام دانشمند بود. در جوانی برای تحصیل در رشته روانشناسی در دانشگاه عالی پارس پذیرفته شد و به تهران آمد، او به پیشنهاد پسرعموی مادرش (حسین سرفراز، شاعر و روزنامه‌نگار معروف آن زمان) در حین تحصیل برای گذران زندگی با رادیو ایران و ارکستر جوانان کار خود راشروع کرد.وبدین سان کار ترانه سرایی را آغاز می کند.خود اردلان تحول دنیای شاعرانه اش را مدیون عبد الرحیم معزی می داند.پس از یک سال به دلایلی رادیو ایران را ترک کرد. اما سرفراز ترانه سرودن را به شکل حرفه‌ای پی گرفت  و با ترانه شب هم او هم ابی خواننده ترانه به شهرت رسیدند.چند سال پس از انقلاب ۱۳۵۷ و در سال ۱۳۶۲، ایران را به مقصد آلمان ترک کرد. مدتی در یک شرکت قاب سازی مشغول به کار شد تا این که با شنیدن صدای نصرالله معین شوق ترانه سرودن در وی دوباره بیدار شد. او در طول زندگی در کشورهای مختلفی همچون آلمان، اتریش، یونان، ترکیه، ایتالیا، آمریکا و… روزگار گذرانده‌است و تأثیر حضور در این کشورها و رنج ناشی از غربت در بسیاری از اشعار وی مشهود است. او برای اکثر خوانندگان مطرح هم زمان خود شعر سروده و  در میان آهنگسازان نیز او بااهنگ سازان مطرحی همکاری داشت. لازم به ذکر است که مدتی پیش دو کتاب شامل گزیده‌ای از ترانه‌های وی به نامهای «از ریشه تا همیشه» و «سال صفر» چاپ و منتشر شد. این کتاب از این نظر حایز اهمیت است که بسیاری از ترانه‌های با رویکرد سیاسی اردلان سرافراز در آنها آمده‌است در آن زمان توسط پسر عموی مادرش ، برای کار در رادیو ایران ، به ابراهیم صهبا معرفی می شود((قصه ی شهر سکوت)) که برای آن فریدون شهبازیان موسیقی می نویسد و((اگه یک شب تو برگردی دوباره)) که توسط دکتر محمد سریر آهنگسازی و به وسیله ی
محمد نوری خوانده می شود ، تولد یک ترانه سرا با آینده ای روشن
نوید میدهد  …

 

محبس خویشتن منم ، از این حصار خسته ام
من همه تن انا اللحقم ،‌ کجاست دار ، خسته ام


در همه جای این زمین ، همنفسم کسی نبود
زمین دیار غربت است ،‌ از این دیار خسته ام


کشیده سرنوشت من به دفترم خط عذاب
از آن خطی که او نوشت به یادگار خسته ام


در انتظار معجزه ، فصل به فصل رفته ام
هم از خزان تکیده ام ، هم از بهار خسته ام


به گرد خویش گشته ام ، سوار این چرخ و فلک
بس است تکرار ملال ،‌ ز روزگار خسته ام


دلم نمی تپد چرا ، به شوق این همه صدا
من از عذاب کوه بغض ، به کوله بار خسته ام


همیشه من دویده ام ، به سوی مسلخ غبار
از آنکه گم نمی شوم در این غبار ، خسته ام


به من تمام می شود سلسله ای رو به زوال
من از تبار حسرتم که از تبار خسته ام


قمار بی برنده ایست ، بازی تلخ زندگی
چه برده و چه باخته ،‌ از این قمار خسته ام


گذشته از جاده ی ما ، تهی ترین غبار ها
از این غبار بی سوار ،‌ از انتظار خسته ام


همیشه یاور است یار ،‌ ولی نه آنکه یار ماست
از آنکه یار شد مرا دیدن یار ، خسته ام

چشم من بیا منو یاری بکن

گونه هام خشکیده شد کاری بکن

غیره گریه مگه کاری میشه کرد

کاری از ما نمیاد زاری بکن

اونکه رفته دیگه هیچوقت نمیاد

تا قیامت دل من گریه میخواد

 

وقتی تو نیستی . قلبمو واسه کی تکرار بکنم؟

گلهای خواب آلوده رو . واسه کی بیدار بکنم؟

دست کبوترای عشق . واسه کی دونه بپاشه؟

مگه تن من میتونه بدون تو زنده باشه؟

 

 

ای که بی تو خودمو تک و تنها میبینم

هر جا که پا میزارم تورو اونجا میبینم

یادمه چشمای تو پر درد و غصه بود

قصهء غربت تو قد صدتا قصه بود

یادتو هرجا که هستم با منه

داره عمر منو آتیش میزنه

 

آدم خیلی حقیره

بازیچه ی تقدیره

پل بین دو مرگه

مرگی که ناگزیره

حتی خود تولد

آغاز راه مرگه

حدیث عمر  آدم

حدیث باد و برگه

 

 

شب من پنجره ای بی فردا

روز من قصه ی تنهایی ها

مانده بر خاک و اسیر ساحل

ماهی ام ، ماهی دور از دریا

پای من خسته از این رفتن بود

قصه ام ، قصه ی دل کندن بود

دل به هر کس که سپردم دیدم

راهش افسوس ، جدا از من بود

روح آواره ی من بعد از من

کولی در به در صحراهاست

می رود بی خبر از آخر راه

همچنان مثل همیشه تنهاست . . .

 

بوی موهات زیر بارون

بوی گندم زار نمناک

بوی سبزه زار خیس

بوی خیس تن خاک

جاده های مهربونی

رگای آبی دستات

غم بارون غروب

ته چشمات تو صدات

قلب تو شهر گل یاس

دست تو بازار خوبی

اشک تو بارون روی

مرمر دیوار خوبی

ای گل آلوده گل من

ای تن آلوده ی دل پاک

دل تو قبله ی این دل

تن تو ارزونی خاک

تن تو ارزونی خاک

بوی موهات زیر بارون

بوی گندم

زار نمناک

بوی شوره زار خیس

بوی خیس تن خاک

یاد بارون و تن تو

یاد بارون و تن خاک

بوی گل تو شوره زار

بوی خیس تن خاک

همیشه صدای بارون

صدای پای تو بوده

همدم تنهایی هام

قصه های تو بوده

وقتی که بارون می باره

تو رو یاد

من می آره

یاد گلبرگ های خیس

روی خاک شوره زار

ای گل آلوده گل من

ای تن آلوده تن پاک

دل تو قبله ی این دل

تن تو ارزونی خاک

تن تو ارزونی خاک

 

 

در انتظار معجزه ، فصل به فصل رفته ام

هم از خزان تکیده ام ، هم از بهار خسته ام

به گرد خویش گشته ام ، سوار این چرخ و فلک

بس است تکرار ملال ،‌ ز روزگار خسته ام

دلم نمی تپد چرا ، به شوق این همه صدا

من از عذاب کوه بغض ، به کوله بار خسته ام

همیشه من دویده ام ، به سوی مسلخ غبار

از آنکه گم نمی شوم در این غبار ، خسته ام

 

 

چه رنجی از محبت ها کشیدیم

برهنه پا به تیغستان دویدیم

نگاه آشنا در این همه چشم

ندیدیم و ندیدیم و ندیدیم

 

 

عشق به شکل پرواز پرنده است

عشق خواب یه آهوی رمنده است

من زائری تشنه زیر باران

عشق چشمه آبی اما کشنده است

من می‌میرم از این آب مسموم

اما اونکه مرده از عشق تا قیامت هرلحظه زنده است

من می‌میرم از این آب مسموم

مرگ عاشق عین بودن اوج پرواز یه پرنده است

تو که معنای عشقی به من معنا بده ای یار

دروغ این صدا را به گور قصه‌ها بسپار

صدا کن اسممُ از عمق شب از نَـقب دیوار

برای زنده بودن دلیل آخرینم باش

منم من بذر فریاد خاک خوب سرزمینم باش

طلوع صادق عصیان من بیداریم باش

عشق گذشتن از مرز وجوده

مرگ آغاز راه قصه بوده

من راهی شدم نگو که زوده

اون کسی که سرسپرده مثل ما عاشق نبوده

اما اونکه عاشقونه جون سپرده هرگز نمرده

 

سکوتت را ندانستم، نگاهم را نفهمیدی

نگفتم گفتنی‌ها رو، تو هم هرگز نپرسیدی

شبی که شام آخر بود، به دست دوست خنجر بود

میان عشق و آینه یه جنگ نابرابر بود

 

عارف قزوینی

عارف قزوینی شاعر وترانه سرای انقلابی

 

ابوالقاسم عارف” فرزند “ملا هادی وکیل” است و در1262هجری شمسی در شهر قزوین متولد شده است. ،  عارف صرف و نحو عربی و فارسی و علوم متداوله را در قزوین فرا گرفته و در ادبیات ممارست کرده و نزد سه معلم خوش خط، تحصیل خط نمود؛ به طوری که شکسته و نستعلیق را بسیار خوب می نوشت و علاوه بر اینها به فراگرفتن علم موسیقی پرداخته و در این فن مهارتی تام پیدا می نماید و بعدها از این راه به خدمات ملی قیام کرده، اشتهاری تمام به هم می رساند. چون عارف دارای “حنجره داوودی” بوده و آواز بسیار خوشی داشته است، پدرش (ملا هادی وکیل) او را وادار ساخت در پای منبر یکی از وعاظ قزوین به نوحه خوانی بپردازد و روی این اصل جشنی ترتیب داد و عارف را معمم ساخته و بدین ترتیب او را در زمره روضه خوان های قزوین وارد کرد. وی درمنبر به خواندن اشعار انقلابی خود  مبادرت می کرد، ولی پس از مرگ پدر، عمامه را برداشته و ترک روضه خوانی کرده و مکلا گردید. عارف در 17 سالگی به دختری عشق و علاقه پیدا می نماید، ولی پدر دختر او را برای دامادی خود مناسب ندانسته و رضایت به ازدواج نمی دهد. اقدامات و تلاش های عارف هم نتیجه ای نمی بخشد، لذا عارف در خفا دختر را به عقد خود در می آورد، پدر دختر بعد از مطلع شدن از اینکه عارف، دختر را عقد کرده است در صدد ایذاء دختر خود برآمده و خود و کسانش از هر طرف عارف را تهدید کرده و اصرار می نمایند که او را طلاق دهد، عارف هم ناچار از قزوین فراری شده مدت یکسال در رشت توقف می نماید و سپس به قزوین مراجعت نموده و به تهران می رود. بالاخره پس از یکسال اقامت در تهران به قزوین آمده و با وجود عشق و علاقه ای که بین دختر و عارف حکمفرما بوده است به علت ناراضی بودن دختر، عارف او را طلاق داده و دیگر تا آخر عمر تاهل اختیار نمی نماید.وی درسال 1312هجری شمسی در همدان درکذشت ودر جوا رآرامگاه ابن سینا به خاک سپرده شد

هنگام می وفصل گل و گشت چمن شد

در بار بهاری تهی از زاغ و زغن شد
از ابر کرم خطه ری رشک ختن شد
دلتنگ چو من مرغ قفس بهر وطن شد

چه کج‌رفتاری ای چرخ / چه بدکرداری ای چرخ
سر کین داری ای چرخ / نه دین داری، نه آیین داری ای چرخ

***

از خون جوانان وطن لاله دمیده
از ماتم سرو قدشان سرو خمیده
در سایه گل بلبل از این غصه خزیده
گل نیز چو من در غمشان جامه دریده

چه کج‌رفتاری ای چرخ / چه بدکرداری ای چرخ
سر کین داری ای چرخ / نه دین داری، نه آیین داری ای چرخ

***

خوابند وکیلان و خرابند وزیران
بردند به سرقت همه سیم و زر ایران
ما را نگذارند به یک خانهٔ ویران
یارب بستان داد فقیران ز امیران

چه کج‌رفتاری ای چرخ / چه بدکرداری ای چرخ
سر کین داری ای چرخ / نه دین داری، نه آیین داری ای چرخ

***

از اشک همه روی زمین زیر و زبر کن
مشتی گرت از خاک وطن هست به سر کن
غیرت کن و اندیشه ایام بتر کن
اندر جلو تیر عدو، سینه سپر کن

چه کج‌رفتاری ای چرخ / چه بدکرداری ای چرخ
سر کین داری ای چرخ / نه دین داری، نه آیین داری ای چرخ

***

از دست عدو نالهٔ من از سر درد است
اندیشه هر آن‌کس کند از مرگ، نه مرد است
جان بازی عشاق، نه چون بازی نرد است
مردی اگرت هست، کنون وقت نبرد است

چه کج‌رفتاری ای چرخ / چه بدکرداری ای چرخ
سر کین داری ای چرخ / نه دین داری، نه آیین داری ای چرخ

***

عارف ز ازل تکیه بر ایام نداده است
جز جام، به کس‌دست، چو خیام نداده است
دل جز به سر زلف دلارام نداده است
صد زندگی ننگ به یک نام نداده است

چه کج‌رفتاری ای چرخ / چه بدکرداری ای چرخ
سر کین داری ای چرخ / نه دین داری، نه آیین داری ای چرخ

البته این اشعار خصوصا غزل زیر نقش تعیین کننده در بیداری مردم در زمان مبارزات مردمی برای به لرزه در آوردن پایه های استبداد قاجاریه داشته

پیام دوشَم از پیر ِ می فروش آمد  

                                                         بنوش باده که یک ملتی به هوش آمد

هزار پرده ز ِ ایران دَریده استبداد    

                                                       هزار شُکر که مشروطه پرده پوش آمد

ز خاک پاک ِ شهیدان ِ راه ِ آزادی

                                              ببین که خون سیاوَش چه سان به جوش آمد

هخامنش چو خدا خواست منقرض گردد   

                                                               سِکَندر از پی تخریب داریوش آمد

برای فتح جوانان جنگجو ، جامی       

                                                            زدیم باده و فریاد ِ نوش نوش آمد

وطن فروشی ارث است ، این عَجب نبُوَد   

                                                           چرا کَز اول آدم ، وطن فروش آمد

کَسی که رو به سفارت پی ِ امیدی رفت    

                                                    دهید مژده که لال و کَر و خموش آمد

صدای ناله ی عارف به گوش هر که رسید  

                                         چو دف به سر زد و چون چنگ در خُروش آمد

            آرامگاه عارف قزوینی در حیاط آرامگاه ابن سینا به طرزی آبرومندانه وزیر شیشه قراردارد – عکس از محمدنفیسی