

حاج میرزا حسن اصفهانی، در سوم شعبان ۱۲۵۱ هجری قمری برابر با سوم آذر1214در شهر اصفهان بدنیا آمد. پدرش تاجر بود که از اصفهان به یزد مهاجرت نمود و به همین دلیل میرزا حسن دوران خردسالی و نوجوانی خود را در یزد گذرانید و تحصیلات خویش را در این شهر به انجام داد اما در سن ۲۱ سالگی، به شیراز رفت و به میرزا کوچک رحمت علی شاه قطب دراویش نعمت اللهی سر سپرد و جزو مریدان او گردید و به اصطلاح دراویش، به شرف توبه و تلقین از حضرتش مشرف گردید. وی همچنین در اوایل امر، علاوه بر شیراز، مدتی در کرمان و یزد اقامت نمود و سپس به هندوستان رفت و برای چند سال در آن دیار اقامت نمود. سپس از هندوستان به حجاز رفت و آنطور که خود او در شرح حال خویش نوشته است، در این سفر با اغلب مشایخ ایران و هند و روم ملاقات کرد و از محضر برخی کسب فیض کرد. در هندوستان به تألیف زبدة الاسرار، که مثنوی منظومی در اسرار شهادت و تطبیق با سلوک الله است، پرداخت و در همانجا به کمک یکی از ارادتمندانش که اهل بمبئی بود، به چاپ رسانید. در سال ۱۲۸۰ هجری قمری از راه هند به زیارت بیت الله مصمم شد، و در مراجعت خویش، مجددا” در هندوستان توقف نمود و از محضر عرفا و مشایخ آنجا استفاده کرد. در سال ۱۲۸۵ هجری قمری، از طریق مشهد، مقدس به عتبات عالیات رفته، و از سمت شیراز و یزد مراجعت کرد . در سال ۱۲۸۸ هجری قمری، به سمت نمایندگی یا به اصطلاح دراویش، به عنوان شیخ مجاز در دستگیری، از طرف منور علی شاه جانشین رحمت علی شاه به تهران آمد و بزودی بواسطه معلومات، تجربیات و مردم شنا سی که داشت، عده ای از مردم و شاهزادگان و جمعی از بزرگان از هر طبقه، دور او را گرفته، و به وی گرویدند واو تا پایان عمر خویش در تهران ماند و به کار تألیف و تصنیف و ارشاد پرداخت. صفی علی شاه خود علت اقامت طولانی خویش در تهران را، در شرح حال خود بدین مضمون نوشت که بعلت امن تر بودن دارالخلافه برای امثال من و همچنین حضور سلطان ناصرالدین شاه در این شهر و صاحب علم و هنر شدن و آداب انسانیت یافتن اغلب مردم در سایهٔ پادشاهی وی، در تهران اقامت گزیدم . در سال ۱۲۹۴ هجری قمری، یکی از مریدان صفی علی شاه بنام شاهزاده سیف الدوله قطعه زمینی به مساحت دوهزار ذرع در محله شاه آباد تهران را به او تقدیم نمود و ساخت خانقاهی وسیع در آنرا به انجام رسانید . که صفی علیشاه سال های پایان عمر خویش را در آنجا گذرانید و در روز چهارشنبه، ۲۴ ذی الحجه سال ۱۳۱۶ هجری قمری برابربا سوم آذر 1314، و در سن ۶۵ سالگی درگذشت ودرهمین خانقاه مدفون گردیدو امروزه نیز زیارتگاه اهل دل است وروزهای یکشنبه ارادتمندان اودر این خانقاه جمع میشوند تا رشته اخوت و ارتباط قلبی وروحانی خود را تقویت نمایند
پس از مرگ صفی علیشاه و بنا به وصیت او، علیخان ظهیرالدوله با لقب صفا علیشاه به جانشینی وی برگزیده شد. صفی علیشاه مردی فاضل و شاعر و محققی دانشمند بود ازو تفسیری منظوم از قرآن کریم به جا مانده و بعلاوه دیوان اشعار او که گنجینه ای ارزشمند است و کتب بحرالحقایق و زبده الاسرار، عرفان الحق ومیزان المعرفه نیز از آثار اوست
گفتم که به جان تست خون دل نا چیزم
گفتا که بود خون ها در ساغر لبریزم
گفتم به جهان صد شور انگیخته ای از لب
گفتا پس از این بینی شوری که برانگیزم
گفتم دل سودائی مجنون شد وصحرائی
گفتا که به بند آید چون طره فرو ریزم
گفتم که قیامتهاست ای پرده نشین از تو
گفتا که قیامت بین آن لحظه که بر خیزم
گفتم به گرفتاری جویم ز که دلداری
گفتا دل اگر داری از زلف دلاویزم
از سلسله کار دل هر چند شده مشکل
زلف تو نه بگذارد کز سلسله بگریزم
گشتند به غمخواری در ناله و در زاری
مرغان شباهنگم مستان سحر خیزم
برخاست صفی آسان خود از سر عقل و جان
تا با غمت از پیمان بی این دو بر آمیزم

که خَرد باز خِرد را، که گرفتار جنون شد
که زند راه سلامت، که دل از پرده برون شد
رخ فرخ بنمودی و دل از خلق ربودی
مزن آن خنده ی فرخنده، چه غمها که فزودی
من از آن شب که سَحَر خنده ی جادوی تو دیدم
همه تن صبح صفت خنده زدم، خرقه دریدم
به کجا میروی ای تازه تر از صبح بهاران
باش تا باتو بهار آید و صبح آید و باران
باش تا باتو شراب آید و شهد آید وشادی
شَهِداللَه که درِشهد به گیتی توگشادی
مهربانا تونگشتی، من سودا زده گشتم
مهروش ماندی ومن ازتو زمین وارگذشتم
مَه من مَهتری از ماه و بِه از مِهرمَهینی
شَفعت را شَفقی بخش به رخسار زمینی

ای شب از رویت روحانی رویای تو روشن
به سیه روزی ما بنگر و روز آر به روزن
تو شکفتی وگل از غنچه سراسیمه برون شد
طفل شش روزه ندانست که چون آمد و چون شد
به سر چشمه نشستی که گُل ازچهره بشویی
شمه در چشم تو خود شست و سمر شد به نکویی
به دو صد ناز فرود آ که به صد جاه رسیدی
چه نکویی چه سپیدی مگر ازماه رسیدی
برده عقل وهوش ازمن، دلبری، قدح نوشی،
نازنین گل اندامی، یاسمین بناگوشی،
زیرکی، زبر دستی،چابکی قضا شستی
روز تا به شب مستی، پای تا به سر هوشی،
مست فتنه اندازی، رند حیلهپردازی،
دل فریب طنازی، بزله گوی خاموشی،
شاهد کمان ابرو، مهوش مسلسل مو،
ریخته فرو گیسو،تا کمرگه از دوشی!
گفتمش نهان تنها، چند میزنی صهبا؟
هم توان زدن باما دلق و هم چو می جوشی
گفت شیخ وسجاده، وانگهی کشد باده
با چو من بتی ساده، اینت دلق مغشوشی
بشنوند گر خِلقت، برکشند ازخَلقت
بر درند هم دَلقت، با هجوم و چاووشی
باشد از غلط رایی، مست وباده پیمایی
با بتان یغمایی، بی حجاب و روپوشی
کفتمش مکن پرخاش، تو حریف ومن غلّاش
دهر را بهل، خوش باش، نی به خواب خرگوشی
با من آ به میخانه، وین شکوه شاهانه
آن نیم که ازخانه، گندمم برد موشی
آمد و مکرَّم شد،
خرقه پوش و محرم شد،
رهرویی مسلَّم شد.


گرد آوری وتالیف : محمد نفیسی
متولد 1325/3/28در شهر همدان . بازنشسته – دانشگاه ایران – همین
“من هیچم کمی هم کمتر، هرچه هست همه اوست .”



































