

سید غلامرضا روحانی درتاریخ 21/2/ 1276خورشیدی درشهر مشهد متولد شد ودر هشتم شهریورماه 1364دارفانی را وداع گفت او از اولین شاعران طنز پرداز ایرانی ست که استاد محمد علی جمالزاده اورا رئیس طایفه فکاهی سرایان مینامید وی تخلص “اجنه ” داشت پدرش به نام میرزا شکرالله نیز شاعر بود وازادی تخلص مینمود وجدش میرزا محمد تفرشس نیزاز شاعران دوره قاجار بود . وی در طنز پردازی ید طولائی داشت واز سن 22سالگی بعنوان شاعری طنز پرداز در جراید کشور شناخته شده بوددرسال 1300به عضویت انجمن ادبی ایران درآمد. او طنزش عاری از حرف های زشت ومستهجن ومعطوف به اسیب های اجتماعی ،فسادهای اداری وحکومتی دوران پهلوی اول بود و مسائلی که مبتلا به زمانش بود مثل افیون ودخانیات وخرافات وامثال اینها بود که اتفاقا” مورد استقبال جامعه قرارمیگرفت وبعضی از آنها تا امروز حتی بصورت ضرب المثل درآمده ودر محاوره امروز نیز کاربرد دارد مثل ماشین مشتی ممد علی نه بوق داره نه صندلی وامثال آ ن
سه پلشت آید و زن زاید و مهمان برسد
عمه از قم برسد خاله ز کاشان برسد
صاحب خانه و بقال محل از دو طرف
این یکی رد نشده پشت سرش آن برسد
طشت همسایه گرو رفته و پولش شده خرج
به سراغش زن همسایه شتابان برسد
هر بلائی به زمین می رسد از دور سپهر
بهر ماتم زده ی بی سر و سامان برسد
اکبر از مدرسه با دیده ی گریان آید
وز پی اش فاطمه با ناله و افغان برسد
این کند گریه که من دامن و ژاکت خواهم
آن کند ناله که کی گیوه و تنبان برسد
کرده تعقیب زهر سوی طلبکار مرا
ترسم آخر که از این غم بلبم جان برسد
گاه از آن محکمه آید پی جلبم مامور
گاه از این ناحیه آژان پی آژان برسد
من در این کشمکش افتاده که ناگه میراب
وسط معرکه چون غول بیابان برسد
پول خواهند زمن من که ندارم یک غاز
هرکه خواهد برسد این برسد آن برسد
من گرفتار دو صد ماتم و “روحانی” گفت
سه پلشت آید وزن زاید و مهمان برسد
شب عید است و گرفتار زن خویشتنم
داد از دست زنم
اوست جفت من و من جفت ملال و محنم
داد از دست زنم
هم ((کرب ژرژه)) ز من خواهد و هم چادر وال
مد و فرم امسال
خود نه شلوار به پای و نه به تن پیرهنم
داد از دست زنم
گیوه ام پاره شده، وین زن عفریته ی پیر
کفش خواهد از جیر
من نه حاجی فرج آقا و نه حاجی حسنم
داد از دست زنم
پای من مانده چو خر در گِل و دل گشته پریش
او به فکر قر خویش
گویدم عطر بخر تا که به زلفم بزنم
داد از دست زنم
آن زنِ باقر هیزم شکن کودن خر
رخت نو کرده به بر
من نه کمتر ز زن باقر هیزم شکنم
داد از دست زنم
گفت بهر سر طاسم تو کله گیس بخر
مد پاریس بخر
شد فدای سر طاسش همه طشت و لگنم
داد از دست زنم
خواست جوراب فرنگی که برایش بخرم
نبود سیم و زرم
وطنی گر بخرم دور کند از وطنم
داد از دست زنم
گفت گر پول نداری ز چه هستی زنده؟
من شدم شرمنده
گفتمش زنده از آنم که نباشد کفنم
داد از دست زنم
گفته بودم که نگیرم زن، تا گردم پیر
پدرم گفت: بگیر
گفتم: این لقمه بزرگ است برای دهنم
داد از دست زنم
آهنین دل زنی افکنده مرا سخت به دام
رفته یک عمر تمام
جای دارد که شمارند خلایق چدنم
داد از دست زنم
گشت از خانه ی ما شیون و فریاد بلند
داد و بیداد بلند
مشت زد بر دهنم، آخ دهنم، وای دهنم
داد از دست زنم

گرد آوری وتالیف : محمد نفیسی
متولد 1325/3/28در شهر همدان . بازنشسته – دانشگاه ایران – همین
“من هیچم کمی هم کمتر، هرچه هست همه اوست .”
