طبیب اصفهانی

تصویری از مرحوم طبیب اصفهانی نیافتم اما این  اثر هنری بحدی زیبا ودلچسب بود که باکسب اجازه از هنرمند طراح از آن برای حسن مطلع استفاده کردم امیدوارم برمن ببخشایند ، اما معتقدم هنر هر هنر مند متعلق به تمام جهان است  ،بهرحال درصورت  عدم رضایت ایشان  آنرا  حذف خواهم کرد

میرزا عبدالباقی معروف به طبیب اصفهانی یکی از شاعران قرن دوازدهم  ایران است  که به سال 1127 ه.ق برابر با 1094ه .ش در اصفهان دیده به جهان گشود . وی در زمره شاعران ناشناخته ایرانی محسوب می شود که به شغل طبابت اشتعال  داشته ودردربار نادرشاه افشار طبیب شاه بود ه وچون  نادرشاه برای یکپارچگی ونجات ایران تلاش میکرده فرصت چندانی برای مجالس شعر وشاعری نداشته و به میرزا عبدالباقی فقط به چشم طبیب مینگریسته و چون اجدادش جملگی وتا هفت پشت طبیب و حکیم باشی های پادشاهان صفوی بوده اند،  لذا نسبشان به حکیم سلمان جهرمی  طبیب و حکیم باشی شاه عباس اول صفوی می رسد بهمین جهت خاندان طبیب اصفهانی ، یکی از خاندان های اصیل و نجیب ایران بشمار می آمده ، بطوریکه تاریخ گواهی می دهد  ازاوایل قرن 11 هجری قمری ، یکی از سلاطین فاتح و مشهور ایران ، شاه عباس اول ، حکیم سلمان  جهرمی را با کمال  احترام به اصفهان (پایتخت) دعوت می کند و به او عنوان «حکیم باشی» را می دهد . بدین ترتیب فرزندان این سلسله با تخلّص «اصفهانی» تا پایان عمر نادرشاه و چندی هم در دربار کریم خان زند (یعنی حدود 170 سال) وظیفه مهم حکیم باشی را در ایران عهده دار بودند .

  تاریخ تولد طبیب سال 1127 در دارالسلطنه اصفهان بوده  وآقای کیوان سمیعی  در پژوهش خود به کتاب «ریاض الشعرای» لکزی داغستانی (متخلص به «واله») استناد می کند . زیرا واله پس از حمله محمود افغان به اصفهان (1135)  به هندوستان رفته و سال ها بعد ، زمانی که طبیب اصفهانی همراه با نادرشاه افشار به دهلی رفت واله او را ملاقات کرد و تاریخ تولد طبیب را از خود او پرسید . به همین خاطر تاریخ 1127 هـ.ق ، که واله داغستانی آن را در «ریاض الشعراء» تاریخ تولد طبیب اصفهانی می داند ، از نظر محققّان آثار طبیب ، معتبرترین قول است .

پدر طبیب اصفهانی ،حکیم باشی دربار دو شاه صفوی (شاه سلیمان و سلطان حسین) بود . محمود افغان پس از تسخیر اصفهان ، سیصد تن از مقامات کشوری و لشکری ایران را در سال 1136 به قتل رساند که پدرطبیب  یکی از آنها بود . بدین ترتیب ، طبیب در سن نه سالگی از پدر یتیم ماند و چنان که از یک بیت وی بر می آید ، مادرش را نیز در اوان کودکی یا نوجوانی از دست داده است :

منم که روز ازل از من آسمان وزمین          محبت پدری ، مهر مادری برداشت

 وی دراوان زندگی رنج های فراوانی دید . شاید همین انس با درد و از نزدیک لمس کردن سختی های زندگی بود که بعد ها طبیب اصفهانی در دربار شاهان آوازه دار و جهانگشا نیز فریفته مادیات نشد و مدام انیس و مونس دردمندان بود . طبیب اصفهانی با آن حالات روحانی و طینت عالی که داشت خود را حتی در مرکز قدرت و خانه عیش و طرب هم ، تنها می دید و گاه چنان مأیوس و غمگین می شد که فریاد می زد :

دلتنگم و پرواز گلستان هوسم نیست          می گریم وچون شمع امیدی به کسم   نیست
چیند همه کس دامن گل زین چمن ومن     چون غنچه به جز چیدن دامان ، هوسم نیست

ازتحصیلات طبیب اصفهانی هم به مانند سایر گوشه های زندگی طبیب اطلاع دقیقی در دست نیست ، اما یک چیز مسلم است که در علم طب ، تحصیلات را به درجه کمال رسانده است . با توجه به این که در آن زمان ، علم طب مانند سایر علوم حکومت ، اساساً به زبان عربی تألیف و تدریس می شد ، طبیعی است که طبیب اصفهانی هم ، زبان عربی و صرف و نحو را در سطح بسیار بالا فرا گرفته بود . و چون حکیم باشی دربار بود ( و «حکیم باشی» به جز طبابت شاه وظیفه ندیمی و مستشاری در اداره ی امور دولتی و عزل و نصب بعضی از درباریان را نیز بر عهده داشت ) ، از سیاست و علوم مدیریت نیز با خبر بود و از آن جا که اشعار شیوایی هم سروده است ، پس به فنون وابسته به شعر و ادبیات نیز تسلط کافی داشته طبیب اصفهانی بیشتر به شغل طبابت شهرت داشت و هم نشینی طبیب با نادرشاه بیشتر به خاطر طبابتش بوده تا شاعری . خود طبیب اصفهانی هم علاوه بر آن که در همه غزلیاتش تخلّص «طبیب» را به کار می برد ، گه گاهی به صورت مستقل به شغل طبابتش اشاره می کند .

از طبیبی خسته ، گر احوال پرسندت بگو         دیدمش در بستر غم ناتوان افتاده است

و نیز گفته است :

آیین وفا کار طبیب است که باشد                او را غم یاران و کسی را غم او نیست

در تمامی (یا اکثر) لشکرکشی ها، نادرشاه وی را به عنوان حکیم باشی همراه برده اما مسلماً طبیب اصفهانی به نجف اشرف نیر سفر کرده و به زیارت مرقد مطهر امیر المؤمنین علی (ع) مشرّف شده است که این موضوع از مضمون قصیده ای که در نعت آن حضرت (ع) سروده است ، بر می آید :

درگهت را که هست غیرت طور            اینک اینک رسیدم از ره دور

شکر ایزد که گشت چشم و دلم             خود از این فیض ، رشک چشمه نور

طبیب اصفهانی نه تنها  شاعر مدیحه گو نبوده و اکثر تذکره نویسان به این ویژگی طبیب اشاره کرده اند . می توان گفت اگر حکیم باشی بودنش در دربار ، شغل میراثی نبود ، شاید اصلاً به قصر نادر و یا هر شاه دیگری پا نمی گذاشت و آن جا هم که بود (در دربار) ، علی رغم امکانات زیاد جهت مدح و ثنای شاه و کسب مال و ثروت و مقام و مرتبه ، حتی یک شعر در مدح نادر شاه ندارد ، برعکس از بی عدالتی هایی که بر اثر جنگ های دائمی  نسبت به مردم می شد و شاه و فرمانروایانش به آن بی توجه بودند ، شکوه می کرد و می گفت :

در دیاری که مَلِک خود ستم آغاز کند          داد خواهان به که نالند زبی دادگران ؟

چو باشد مایل بی داد شاهی                چه خیزد از فغان دادخواهی ؟

طبیب پس از مرگ نادرشاه مدت کوتاهی هم حکیم باشی کریم خان زند بوده ، سپس به زادگاهش برمی گردد و کلانتری اصفهان را اختیار می کند . ضمناً خود همین نکته (کلانتری) دلیل گویا ایست بر محبوبیت طبیب اصفهانی نزد مردم . زیرا در زمان صفویه تا قاجاریه ، کلانتران بر خلاف حکّام بلاد (که از جانب پادشاه منصوب می شدند) توسط مردم از میان معتمدین شهر انتخاب می شدند و گاهی هم این منصب وراثتی می شد .اما ، طبیب اصفهانی  رو به شعر و عرفان آورد . و منصب کلانتری اصفهان را به برادر کهترش میرزا عبدالوهاب واگذار کرد و چند سال آخر عمر را در تنهایی و یا هم نشینی با اهل فضل و ادب سپری نمود . جالب است بدانیم در زمانی که اختلاف و حتی درگیری میان برادران و یا پدر و فرزند به خاطر کسب قدرت و نفوذ ، یک کار عادی شده بود طبیب اصفهانی ، کاملاً اختیاری و با همّت بلند و غنای طبع ، منصبِ کلانتری را به برادرانش سپرد . در این باره همه محقّقان اتّفاق نظر دارند و نیز این موضوع (یعنی اختیاراً واگذار شدن کلانتری از سوی طبیب) از شعرهای خود طبیب اصفهانی نیز به خوبی برداشت می شود :

در پیش ما که بی سرو سامان عالمیم             دردسری به منت افسر نمی رسد

نگاهی به سرگذشت طبیب اصفهانی نشان می دهد که ابیات فوق فقط یک شعار و یا آرمان نبوده بلکه دیدگاه ، رفتار و کردار واقعی طبیب را بیان می کند .  طبیب اصفهانی چند سال باقی مانده از عمر خویش را در هم نشینی با مشتاق علی شاه  ، شاعر آوازه دار هم شهری خود وچندتن از فضلای زمان ، مانند عاشق اصفهانی ، لطف علی آذر ، سید محمد شعله و دیگران سپری کرد . طبیب اصفهانی در یک غزل خود با چنین بیتی به سید علی مشتاق  عرض ارادت می کند :

رسد این طرفه غزل کاش به  مشتاق طبیب        وای بر آن سخنی کو به سخندان نرسد

طبیب اصفهانی در  سال ها ی آخرعمر با تشویق سید علی مشتاق  دیوان خود را مرتب کرد و چون گنج ارزشمندی برای آیندگان به یادگار گذاشت .
درباره ازدواج طبیب اصفهانی و فرزندان وی هیچ اطلاعی در دست نیست . دانشمند ایرانی ، مجتبی برزآبادی فراهانی در مقدمه دیوان طبیب از نشاط اصفهانی  (1244-1175) به عنوان نواده طبیب یاد می کند و می نویسد : « از جمله شخصیت های مهم این خاندان  نشاط اصفهانی  است که نواده طبیب است . »

غمت در نهانخانه دل نشیند                 به نازی كه لیلی به محمل نشیند

به دنبال محمل چنان زار گریم                  كه از گریه ام ناقه در گل نشیند

خلد گر به پا خاری ، آسان برآرم          چه سازم به خاری كه در دل نشیند ؟

پی ناقه اش رفتم آهسته ، ترسم               غباری به دامان محمل نشیند

مرنجان دلم را كه این مرغ وحشی      ز بامی كه برخاست ، مشكل نشیند

عجب نیست خندد اگر گل به سروی       كه در این چمن پای در گل نشیند

بنازم به بزم محبت كه آن جا                  گدا یی به شاهی مقابل   نشیند

        طبیب ، از طلب در دو گیتی میاسا         كسی چون میان دو منزل ، نشیند ؟

برگیر مهر از آن که به کام دل تو نیست               برکن دل از کسی که دلش مایل تو نیست

تا چند گویی ام که به خوبان مبند دل                   ناصح تو را چه کار،دل من دل تو نیست

دادی نوید وصلم و خرسند نیستم                          با یکدیگر یکی،چو زبان و دل تو نیست

ره در دلش که سخت تر از سنگ خاره است         ای دیده غیر گریه ی بی حاصل تو نیست

گفتی که نیست جای کسی را به محفلم               غیر از طبیب جای که در محفل تو نیست

تخت فولاد اصفهان ، آرامگاه طبیب اصفهانی

شیخ بهائی

 

تندیس  علامه شیخ بهایی

 

محمدبن حسین عاملی معروف به شیخ بهایی دانشمند بنام دوره صفویه است. اصل وی از جبل.عامل بود بهاء للدین محمد ده ساله بود که پدرش عزالدین حسین عاملی از بزرگان علمای شام بسوی ایران رهسپار شدوچون به قزوین رسید  و آن شهر را مرکزدانشمندان شیعه یافت در آنجا رحل اقامت افکند و به تربیت فرزندش همت گماشت وبزودی بهاءالدین خود به یکی از اساتید بزرگ شیعه معروفیت وشهرت بهم رسانید این دانشمند بزرگ که منشا اثرات علمی بزرگی بوده است درسال 1030یا 1031هجری پس از 87سال عمر پربرکت در شهر اصفهان دعوت حق را لبیک گفت  و در حیاط صحن مطهر حضرت رضا درمشهدمقدس  به خاک سپرده شد او در طول عمر پربرکت خود شاگردانی چون ملا صدرای شیرازی را تربیت نمود ودرحدود 80اثر در زمینه های مختلف علمی بیادگار گذاشته که در ادبیات از دیوان غزلیات ورباعیات ، جامع عباسی، کشکول ، بحرالحساب ،حلوا وشیر وشکر رامیتوان نام برد آثار علمی او نیز بسیار است که در حوصله این مقال نیست .

تا کی به تمنای وصال تو یگانه                                       اشکم شود از هر مژه چون سیل روانه

خواهد که سر آید غم هجران تو یا نه                               ای تیر غمت را دل عشاق        نشانه

جمعی به تو مشغول وتو غایب زمیانه

رفتم بدر صو معه عابد و زاهد                                      دیدم همه را پیش رخت راکع وساجد

در میکده رهبا نم ودر صومعه عابد                                گه معتکف دیرم وگه ساکن مسجد

یعنی که تورا می طلبم خانه به خانه

روزی که برفتند حریفان پی هر کار                              زاهد سوی مسجد شدو من جانب خمار

من یار طلب کردم واو جلوه گه یار                               حاجی به ره کعبه ومن طالب     دیدار

او خانه همی جوید ومن صاحب خانه

هردر که زدم صاحب آن خانه توئی تو                        هرچا که روم پرتو کاشانه توئی  تو

درمیکده ودیر که جانانه توئی تو                              مقصود من از کعبه وبتخانه توئی تو

مقصود توئی کعبه وبتخانه بهانه

بلبل به جمن زان گل رخسار نشان دید                     پر وانه درآتش شد واسرار عیان دید

عارف صفت روی تو در پیر وجوان دید                   یعنی همه جا عکس رخ یار توان دید

دیوانه منم من که روم خانه به خانه

عاقل به قوانین خرد راه تو پوید                            دیوانه برون ار همه آئین تو      جوید

تا غنچه بشکفته این باغ که بوید                          هرکس به زبانی صفت حمد تو   گوید

بلبل به غزلخوانی و قمری به ترانه

بیچاره بهائی که دلش زار غم توست                     هرچند که عاصی است زخیل کرم توست

امید وی از عاطفت دم به دم توست                      تقصیر   (خیالی)     به امید کرم توست

یعنی که گنه را به ازین نیست بهانه

 همه روز روزه بودن همه شب نماز کردن                 همه ساله حج نمودن سفر حجاز کردن

زمدینه تا به کعبه سر و پا برهنه رفتن                   دو لب از برای لبیک به وظیفه باز کردن

به مساجد و معابد همه اعتکاف جستن                   ز ملاهی و مناهی همه    احتراز کردن

شب جمعه ها نخفتن به خدای راز گفتن                  ز وجود بی نیازش طلب     نیاز کردن

به خدا که هیچ کس را ثمر آنقدر نباشد                  که به روی ناامیدی در بسته   بازکردن

 آرامگاه علامه بزرگوار شیخ بهائی طراح ومعمار آستان ملک پاسبان  رضوی

در جوار بارگاه ملکوتی آن امام همام در (صحن آزادی )

تنها مقبره ایست که بطرز باشکوهی 2پله از زمین بلند تراست

عماد خراسانی

 

تصویر  استاد عماد خراسانی

عمادالدین حسنی برقعی، معروف به عماد خراسانی درسال 1300درشهر توس متولد شداو از خاندان سادات و نسبش به احمد بن موسی مبرقع وامام محمد تقی جواد الائمه میرسد ونام اصلیش عمادالدین حسن برقعی بود  عماد در ۳ سالگی مادرش را از دست داد و در ۶ سالگی پدرش را و از آن پس تحت سرپرستی پدربزرگ و مادر بزرگ رشد کرد. عماد از ۹ سالگی با تشویق دایی خود، شعرخوانی و سرودن شعر را آغاز کرد. او در جوانی با تخلص «شاهین» یا «شاخص» شعر می‌گفت و سپس بنا به توصیه مرحوم فریدون مشیری  . تخلص عماد خراسانی را برگزید عماد یک بار ازدواج کرد اما همسرش هشت ماه بعد درگذشت. او از سال ۱۳۳۱ به تهران رفت. عماد خراسانی فرزندی نداشت و تا آخر عمر تنها زندگی کرد.شاعری بود غزل سرا و قصیده سرا واز دوستان نزدیک و صمیمی مهدی اخوان ثالث بشمار میرفت شعرای معاصرش متفق القول هستند که وی یکی از چهره های درخشان غزل معاصر ایران میباشد. غزل عماد حدیث نفس است واوشعر خود را باچنان قدرت ومهارتی آراسته که مخاطب را به درون شعر میکشاند وی پس از یک دورۀ بیماری در صبح روز شنبه 28بهمن ماه 1382 در سن ۸۲ سالگی در تهران درگذشت و پیکرش به مشهد برده شد و پس از طواف در حرم مطهر حضرت رضا (ع) به توس منتقل ودر مقبره الشعرای  توس در کنار مقبره فردوسی دفن شد

غزلی از آن شاعر بزرگ

دوستت دارم و دانم كه تويي دشمن جانم                 ز چه با دشمن جانم شده ام دوست ندانم غمم  اين است كه چون ماه نو انگشت نمايي       ورنه غم نيست كه در عشق تو رسواي جها نم
دم به دم حلقه اين دام شود تنگتر و من                         دست و پايي نزنم خود ز كمندت نرهانم
سرپر شور مرا نه شبي اي دوست به دامان                            تو شوي فتنه ساز دلم و سوز نهانم
ساز بشكسته ام و طائر پر بسته نگارا                    عجبي نيست كه اين گونه غم افزاست فغانم
نكته عشق ز من پرس به يك بوسه كه داني               پير اين دير جهان مست كنم گر چه جوانم
گر ببيني تو هم آن چهره به روزم بنشيني                  نيم شب مست چو بر تخت خيالت بنشانم
كه تو را ديد كه در حسرت ديدار دگر نيست              آري آنجا كه عيان است چه حاجت به بيانم؟

اینهم شاخه گلی دیگر از استاد عماد

 

گر چه مستیم و خرابیم چو شبهای دگر                    باز کن ساقی مجلس سر ِ مینای دگر
امشبی را که در آنیم غنیمت شمریم                        شاید ای جان نرسیدیم به فردای دگر
مست مستم ، مشکن قدر خود ای پنجه غم          من به میخانه‌ام امشب تو برو جای دگر
چه به میخانه چه محراب حرامم باشد                    گر به‌جز عشق توام هست تمنای دگر
تا روم از پی یار دگری می باید                                   جز دل من دلی وجز تو دلارای دگر
نشینده است گلی بوی تو ای غنچه ناز                       بوده ام ورنه بسی همدم گلهای دگر
تو سیه چشم چو آئی به تماشای چمن                        نگذاری به ‌کسی چشم تماشای دگر
باده پیش آر که رفتند از این مکتب راز                             اوستادان و فزودند معمای دگر
این قفس را نبود روزنی ای مرغ پریش                         آرزو ساخته بستان طرب زای دگر
گر بهشتی است رخ تست نگارا که در آن                می توان کرد به هر لحظه تماشای دگر
از تو زیبا صنم اینقدر جفا زیبا نیست                         گیرم این دل نتوان داد به ‌زیبای دگر
می‌ فروشان همه دانند عمادا که بود                          عاشقان را حرم و دیر و کلیسای دگر

            

آرامگاه استاد عماد خراسانی در مقبره الشعرای خراسان درشهرتوس

ودر جوار آرامگاه حکیم فردوسی توسی

بوعلی سینا

حکیم ابوعلی سینا فیلسوف وحکیم وحقوقدان وشاعر بزرگ ایران 

 

 ابوعلی  حسین بن عبدالله بن سینا مشهوربه ابن سینا درسال ۳۵۹هجری شمسی  روستای افشانه نزدیک بخارا متولد شد. زبان مادری اش فارسی و پدرش از صاحب منصبان در حکومت سامانی بودو  وی را به مدرسه بخارا فرستاد در آنجا به خوبی تحصیل کند. پدر و برادر ابن سینا مجذوب تبلیغات اسماعیلیه شده بودند، اما ابن سینا از آن دو تبعیت نکرد. وی حافظه و هوشی خارق العاده داشت. به طوری که در ۱۴ سالگی از معلمان خود پیشی گرفت.  او علم منطق را به استادش ناتیلی آموخت. او کسی را نداشت که از وی علوم طبیعی یا داروسازی را فرا بگیرد و پزشکان مشهور از دستورالعملهای او تبعیت می‌کردند. البته وی در فراگیری علم ماوراءالطبیعه ارسطو دچار مشکل شد که تنها به کمک تفسیر فارابی توانست آن را بفهمد. او امیر خراسان را از یک بیماری سخت نجات داد. امیر خراسان در ازای این کار اجازه داد که ابن سینا از کتابخانه باشکوه مخصوص شاهزادگان سامانی استفاده کند. در سن ۱۸ سالگی، ابن سینا بر تمام علومی که بعدها شناخته شدند، تسلط یافت. پیشرفتهای بعدی وی، مرهون استدلالهای شخصی وی بود.وی ۴۵۰ جلد کتاب در رشته های مختلف علوم نوشته که شرح بیشتر در این مختصر نمی گنجد وبالاخره دردوم تیر ماه سال   ۴۱۸در همدان وفات یافته است . ممکن است دیدن نام حجت الحق ابوعلی سینا در میان شعرا برای بعضی از دوستداران فرهنگ وادب پارسی به گونه ای تعجب بر انگیز باشد لیکن اینطور نیست بلکه ایشان فیلسوفی است که علاوه بر طب و نجوم وسایر علوم زمان خود اشعار دلنشینی هم سروده  است

تابلوبسیارزیبا با مداد کنته داخل موزه کنار آرامگاه 

به گردون ابرش از رحمت بر آمد از دل ذریا             که دریا شد از آن صحراکه صحرا شد از آن دریا

زبان بگشود سوسن چون بشیر از مژده یوسف          زحسرت چشم نرگس همچنان یعقوب شد بینا

 علی   عالی  اعلاء    ولی  والی       والا                      وصی  سید بطحا ُ      به حکمش جمله مافیها

قوام جسم را جوهر زمانی روح را   رهبر                      کلام نیک پیغمبر        ولی ایزد               دانا

حدیثی خاطرم آمد که میفرمود پیغمبر                        به اصحابش  شب معراج سر لیله  « الاسرا «

به طاق آسمان چهارمین دیدم من از رحمت              هزاران مسجدی اندر درون     مسجد الا قصا 

به محرابی هزاران طاق   هر طاق   محرابی               به هر محراب صد منبر به هر منبر علی  پیدا

ز پیغمبر چوبشنیدند اصحاب این سخن گفتند            که دیشب با علی بودیم  جمله جمع در یکجا

تبسم کرد سلمان این سخن گفتا به پیغمبر               به غیر از خود ندیدم هیچکس را نزد آن  مولا

اباذر گفت با سلمان به روح پاک پیغمبر                      نشسته بودم اندر خدمتش در گوشه ای تنها

که نا گه جبرئیل اآمد سلام آورد بر احمد                     که ای مسند نشین بارگاه قرب           اوادنا 

اگر چه بر همه ظاهر شدم بر صورتی اما                     ولیکن ازهمه بگذشت  با ما بود         در بالا

عوام  به مردی بزرگ چون ابن سینا که چنین اشعار دل پذیزی  در مدح مولا  فرموده  تهمت کفر زدند 

چون بگوش ابن سینا رسید  چنین فرمود

 کفر چو منی گزاف و آسان نبود                  محکمتر از ایمان من     ایمان نبود

در دهر  جومن یکی و آنهم کافر ؟               پس در همه دهر یک مسلمان نبود

 در سر در ب ورودی آرامگاه (در ب پشت ساختمان ) این ابیات را نوشته اند که سروده خود اوست

از قعر گل سیاه تا       اوج زحل            کردم همه مشگلات گیتی را حل

بیرون جستم زبند هر مکر وحیل             هر بند گشوده شد مگر بند احل

 

آرامگاه شیخ الرئیس ابوعلی سینا در شهر همدان  ( زادگاه من که به آن افتخار میکنم )

سنگ مزار شریف حجت الحق ابوعلی سینا 

هوشنگ ابتهاج

 هوشنگ ابتهاج

هوشنگ ابتهاج  در ششم اسفند ماه سا ل ۱۳۰۶در شهر رشت متولد شد تحصیلات ابتدائی را در رشت وتحصیلات متوسطه رادر تهران  انجام داد . اواز شعرا و موسیقی پژوهان  معاصر ایرا نست و به  <ه .الف . سایه > شهرت دارد او سالها مدیر کل  شرکت سیمان تهران بود ودریکی از منازل سازمانی همان شرکت  سکونت داشت .  وی در این خانه درخت ارغوانی داشت که چون غالبا شعرا وادبا ی معاصر زیر این درخت می نشستند وشعر می سرودند وخود سایه شعر ارغوان را زیر این درخت سروده ابتهاج به این خانه ودرخت تعلق خاطر داشت .درسال  ۱۳۸۷ سازمان میراث فرهنگی این خانه را به ثبت رسانده است . هوشنگ ابتهاج درسال ۱۳۴۶به شعر خوانی بر مزار حافظ پرداخت که با استقبال وسیعی روبرو شد و  بعد ازکناره گیری  پیر نیا از سال ۱۳۵۰تا ۱۳۵۶ سرپرستی برنامه گلهای رادیو ایران را بعهده داشت او در هر دو زمینه اشعار کلاسیک وشعر نیمائی طبع آزمائی نموده و در هر دو زمینه مهارت و استادی خود را نشان داده است  از مهمترین آثار او تصحیح دیوان خواجه حافظ است که در سال ۱۳۷۲ به اتمام رسانده که به زیور طبع آراسته گردیده  .ابتهاج در سال ۱۳۶۸از ایران هجرت نمود  و در حال حاضر در شهر کلن المان ساکن شده است .

 

ای عشق همه بهانه از توست
من خامشم این ترانه از توست
آن بانگ بلند صبحگاهی
وین زمزمه ی شبانه از توست
من اندُه خویش را ندانم
این گریه ی بی بهانه از توست
ای آتش جان پاکبازان
در خرمن من زبانه از توست
افسون شده ی تو را زبان نیست
ور هست همه فسانه از توست
کشتی مرا چه بیم دریا ؟
توفان ز تو و کرانه از توست
گر باده دهی و گرنه ، غم نیست
مست از تو ، شرابخانه از توست
می را چه اثر به پیش چشمت ؟
کاین مستی شادمانه از توست
پیش تو چه توسنی کند عقل ؟
رام است که تازیانه از توست
من می گذرم خموش و گمنام
آوازه ی جاودانه از توست
چون سایه مرا ز خاک برگیر
کاینجا سر و آستانه از توست

 

شعر  دلنشین دیگری از ابتهاج

مژده بده! مژده بده! یار پسندید مرا
سایه‌ی او گشتم و او، بُرد به خورشید مرا

جان دل و دیده منم، گریه‌ی خندیده منم
یارِ پسندیده منم، یار پسندید مرا

کعبه منم، قبله منم، سوی من آرید نماز
کان صنمِ قبله‌نما، خم شد و بوسید مرا

پرتو دیدار خوشش، تافته در دیده‌ی من
آینه در آینه شد: دیدمش و دید مرا

آینه خورشید شود، پیش رخ روشن او
تاب نظر خواه و ببین کاینه تابید مرا

گوهرِ گُم‌بوده نگر، تافته بر فرق فلک
گوهری خوب‌نظر، آمد و سنجید مرا

نور چو فواره زند، بوسه بر این باره زند
رشک سلیمان نگر و غیرت جمشید مرا

هر سحر از کاخ کرم، چون که فرو می‌نگرم
بانگ لک‌الحمد رسد، از مه و ناهید مرا

چون سر زلفش نکشم، سر ز هوای رخ او
باش که صد صبح دمد، زین شب امید مرا

پرتو بی‌پیرهنم، جان رها کرده تنم
تا نشوم سایه‌ی خود، باز نبینید مرا  

 

امروز نه آغاز و نه انجام جهان است

ای بس غم و شادی که پس پرده نهان است 

گر مرد رهی غم مخور از دوری و دیری

دانی که رسیدن هنر گام زمان است 

تو رهرو دیرینه ی سرمنزل عشقی

بنگر که ز خون تو به هر گام نشان است 

آبی که بر آسود زمین اش بخورد زود

دریا شود آن رود که پیوسته روان است 

از روی تو دل کندنم آموخت زمانه

این دیده از آن روست که خونابه فشان است 

دردا و دریغا که در این بازی خونین

بازیچه ی ایام دل آدمیان است 

دل بر گذر قافله ی لاله و گل داشت

این دشت که پامال سواران خزان است 

روزی که بجنبد نفس باد بهاری

بینی که گل و سبزه کران تا به کران است 

ای کوه تو فریاد من امروز شنیدی

دردی است در این سینه که همزاد جهان است 

از داد و وداد آنهمه گفتند و نکردند

یا رب ! چــِـقدر فاصله ی دست و زبان است 

خون می رود از دیده در این کنج صبوری

این صبر که من می کنم افشردن جان است 

از راه مرو “ سایه ” که آن گوهر مقصود

گنجی است که اندر قدم راهروان است

با کمال تاسف وتاثر طبق اطلاع ازطریق دختر این شاعر گرانمایه اقای هوشنگ ابتهاج (سایه ) ، صبح روز 1401/5/19درسن 94سالگی دربیمارستانی درکشور المان چشم از جهان فانی فروبست وبه لقا معشوق پیوست روحش شاد برای جامعه ادبی کشور فقدان این ادیب بی ادعا وزجرکشیده ضایعه ایست که جبران ناپذیر است 


پیکر این شاعر ارجمند به ایران منتقل گردید ودر زادگاهش شهرستان رشت به خاک سپرده شد این تصویر توسط دوست ارجمندم آقای مصیب کریم آبا دی تهیه وبه این جانب هدیه گردیده است 

احمد شاملو

احمد شاملو  با نام مستعار “الف .بامداد ویا الف . صبح” در 21آذر ماه سال 1304 متولد شد  . شاملو تحصیلات کلاسیک نامرتبی داشت؛ زیرا پدرش افسر ارتش بود و پیوسته از این شهر به آن شهر اعزام می‌شد و از همین روی، خانواده‏ اش هرگز نتوانستند برای مدتی طولانی جایی ماندگار شوند. زندانی شدنش در سال 1322 ودر سن 18سالگی به سبب فعالیت‏های سیاسی، پایانِ همان تحصیلات نامرتب را رقم زد. اما پس از رهائی از زندان با تلاشی پیگیر  و حضور در مجامع ادبی را در دستور کار وخط مشی زندگی خود قرارداد وتوانست  به عنوان شاعر ، نویسنده روزنامه نگار ،فرهنگ نویس ومترجم جایگاه رفیعی چه درپیش از انقلاب وچه پس از انقلاب ته دست آورد  ونوشته هایش به اکثر زبانهای دنیا ترجمه شده وچهره شاخصی ازو ترسیم نموده است  . وی از بنیان گذاران “کانون نویسندگان ایران “بوده است  شهرت اصلی شاملو به خاطر نوآوری در شعر معاصر فارسی است که پس از اشنائی و ملاقات با نیما یوشیج وتحت تاثیر او به شعر نیمائی روی آورد ، اما به همین قناعت نکرد وبرای نخستین بار در شعر “تا شکوفه سرخ یک پیراهن”که در سال 1329 انتشار داد گونه ای از شعر را با عنوان “شعر سپید” معرفی نمود که مورد اقبال قرار گرفت و پیشرو سبک جدیدی شد  که وزن  را نیز رها کرده .احمد شاملو علاوه برسرودن شعر کارهای پژوهشی و ترجمه انجام میداد مجموعه “کتاب کوچه “او بزرگترین اثر پژوهشی در باب فرهنگ عامه مردم ایران است .   در سال 1347در سفارت آلمان بزرگترین شب شعر ایران به افتخار  احمد شاملو ترتیب داده شد . سر انجام احمد شاملو پس از سالها رنج وبیماری در تاریخ دوم مرداد ماه سال 1379بدرود حیات گفت .

تاشکوفه سرخ یک پیراهن

سنگ می‌کشم بر دوش،

سنگِ الفاظ
سنگِ قوافی را.
و از عرق‌ریزانِ غروب، که شب را
در گودِ تاریک‌اش
می‌کند بیدار،

و قیراندود می‌شود رنگ
در نابیناییِ تابوت،
و بی‌نفس می‌ماند آهنگ
از هراسِ انفجارِ سکوت،
من کار می‌کنم
کار می‌کنم
کار
و از سنگِ الفاظ
بر می‌افرازم
استوار
دیوار،
تا بامِ شعرم را بر آن نهم
تا در آن بنشینم
در آن زندانی شوم…

من چنین‌ام. احمقم شاید!
که می‌داند
که من باید
سنگ‌های زندانم را به دوش کشم
به‌سانِ فرزندِ مریم که صلیبش را،
و نه به‌سانِ شما
که دسته‌ی شلاقِ دژخیمِتان را می‌تراشید
از استخوانِ برادرِتان
و رشته‌ی تازیانه‌ی جلادِتان را می‌بافید
از گیسوانِ خواهرِتان
و نگین به دسته‌ی شلاقِ خودکامگان می‌نشانید
از دندان‌های شکسته‌ی پدرِتان!

و من سنگ‌های گرانِ قوافی را بر دوش می‌برم
و در زندانِ شعر
محبوس می‌کنم خود را
به‌سانِ تصویری که در چارچوبش
در زندانِ قابش.

و ای بسا که
تصویری کودن
از انسانی ناپخته:
از منِ سالیانِ گذشته
گم‌گشته
که نگاهِ خُردسالِ مرا دارد
در چشمانش،
و منِ کهنه‌تر به جا نهاده است
تبسمِ خود را
بر لبانش،
و نگاهِ امروزِ من بر آن چنان است
که پشیمانی
به گناهانش!

تصویری بی‌شباهت
که اگر فراموش می‌کرد لبخندش را
و اگر کاویده می‌شد گونه‌هایش
به جُست‌وجوی زندگی
و اگر شیار برمی‌داشت پیشانی‌اش
از عبورِ زمان‌های زنجیرشده با زنجیرِ بردگی
می‌شد من!

می‌شد من
عیناً!
می‌شد من که سنگ‌های زندانم را بر دوش
می‌کشم خاموش،
و محبوس می‌کنم تلاشِ روحم را
در چاردیوارِ الفاظی که
می‌ترکد سکوتِشان
در خلاءِ آهنگ‌ها
که می‌کاود بی‌نگاه چشمِشان
در کویرِ رنگ‌ها…

می‌شد من
عیناً!

می‌شد من که لبخنده‌ام را از یاد برده‌ام،
و اینک گونه‌ام…
و اینک پیشانی‌ام…

چنین‌ام من
ــ زندانیِ دیوارهای خوش‌آهنگِ الفاظِ بی‌زبان ــ.

چنین‌ام من!
تصویرم را در قابش محبوس کرده‌ام
و نامم را در شعرم
و پایم را در زنجیرِ زنم
و فردایم را در خویشتنِ فرزندم
و دلم را در چنگِ شما…

در چنگِ هم‌تلاشیِ با شما
که خونِ گرمِتان را
به سربازانِ جوخه‌ی اعدام
می‌نوشانید
که از سرما می‌لرزند
و نگاهِشان
انجمادِ یک حماقت است.

شما
که در تلاشِ شکستنِ دیوارهای دخمه‌ی اکنونِ خویش‌اید
و تکیه می‌دهید از سرِ اطمینان
بر آرنج
مِجریِ عاجِ جمجمه‌تان را
و از دریچه‌ی رنج
چشم‌اندازِ طعمِ کاخِ روشنِ فرداتان را
در مذاقِ حماسه‌ی تلاشِتان مزمزه می‌کنید.

شما…

و من…

شما و من
و نه آن دیگران که می‌سازند

دشنه
برای جگرِشان
زندان
برای پیکرِشان
رشته
برای گردنِشان.

و نه آن دیگرتران
که کوره‌ی دژخیمِ شما را می‌تابانند
با هیمه‌ی باغِ من
و نانِ جلادِ مرا برشته می‌کنند
در خاکسترِ زاد و رودِ شما.

و فردا که فروشدم در خاکِ خون‌آلودِ تب‌دار،
تصویرِ مرا به زیر آرید از دیوار
از دیوارِ خانه‌ام.

تصویری کودن را که می‌خندد
در تاریکی‌ها و در شکست‌ها
به زنجیرها و به دست‌ها.

و بگوییدش:
«تصویرِ بی‌شباهت!
به چه خندیده‌ای؟»
و بیاویزیدش
دیگربار
واژگونه
رو به دیوار!

و من همچنان می‌روم
با شما و برای شما
ــ برای شما که این‌گونه دوستدارِتان هستم. ــ

و آینده‌ام را چون گذشته می‌روم سنگ بردوش:
سنگِ الفاظ
سنگِ قوافی،
تا زندانی بسازم و در آن محبوس بمانم:
زندانِ دوست‌داشتن.

دوست‌داشتنِ مردان
و زنان

دوست‌داشتنِ نی‌لبک‌ها
سگ‌ها
و چوپانان
دوست‌داشتنِ چشم‌به‌راهی،
و ضرب‌ْانگشتِ بلورِ باران
بر شیشه‌ی پنجره

دوست‌داشتنِ کارخانه‌ها
مشت‌ها
تفنگ‌ها

دوست‌داشتنِ نقشه‌ی یابو
با مدارِ دنده‌هایش
با کوه‌های خاصره‌اش،
و شطِ تازیانه
با آبِ سُرخ‌اش

دوست‌داشتنِ اشکِ تو
بر گونه‌ی من

و سُرورِ من
بر لبخندِ تو

دوست‌داشتنِ شوکه‌ها
گزنه‌ها و آویشنِ وحشی،
و خونِ سبزِ کلروفیل
بر زخمِ برگِ لگد شده

دوست‌داشتنِ بلوغِ شهر
و عشق‌اش

دوست‌داشتنِ سایه‌ی دیوارِ تابستان
و زانوهای بی‌کاری
در بغل

دوست‌داشتنِ جقه
وقتی که با آن غبار از کفش بسترند
و کلاه‌ْخود
وقتی که در آن دستمال بشویند

دوست‌داشتنِ شالی‌زارها
پاها و
زالوها

دوست‌داشتنِ پیر‌یِ سگ‌ها
و التماسِ نگاهِشان
و درگاهِ دکه‌ی قصابان،
تیپا خوردن
و بر ساحلِ دورافتاده‌ی استخوان
از عطشِ گرسنگی
مردن

دوست‌داشتنِ غروب
با شنگرفِ ابرهایش،
و بوی رمه در کوچه‌های بید

دوست‌داشتنِ کارگاهِ قالی‌بافی
زمزمه‌ی خاموشِ رنگ‌ها
تپشِ خونِ پشم در رگ‌های گره
و جان‌های نازنینِ انگشت
که پامال می‌شوند

دوست‌داشتنِ پاییز
با سرب‌ْرنگیِ آسمانش

دوست‌داشتنِ زنانِ پیاده‌رو
خانه‌شان
عشقِشان
شرمِشان

دوست‌داشتنِ کینه‌ها
دشنه‌ها
و فرداها

دوست‌داشتنِ شتابِ بشکه‌های خالیِ تُندر
بر شیبِ سنگ‌فرشِ آسمان

دوست‌داشتنِ بوی شورِ آسمانِ بندر
پروازِ اردک‌ها
فانوسِ قایق‌ها
و بلورِ سبزرنگِ موج
با چشمانِ شب‌ْچراغش

دوست‌داشتنِ درو
و داس‌های زمزمه

دوست‌داشتنِ فریادهای دیگر

دوست‌داشتنِ لاشه‌ی گوسفند
بر قناره‌ی مردکِ گوشت‌فروش
که بی‌خریدار می‌ماند
می‌گندد
می‌پوسد

دوست‌داشتنِ قرمزیِ ماهی‌ها
در حوضِ کاشی

دوست‌داشتنِ شتاب
و تأمل

دوست‌داشتنِ مردم
که می‌میرند
آب می‌شوند
و در خاکِ خشکِ بی‌روح
دسته‌دسته
گروه‌گروه
انبوه‌انبوه
فرومی‌روند
فرومی‌روند و
فرو
می‌روند

دوست‌داشتنِ سکوت و زمزمه و فریاد

دوست‌داشتنِ زندانِ شعر
با زنجیرهای گران‌اش:
ــ زنجیرِ الفاظ
زنجیرِ قوافی…

و من همچنان می‌روم:
در زندانی که با خویش
در زنجیری که با پای
در شتابی که با چشم
در یقینی که با فتحِ من می‌رود دوش‌بادوش
از غنچه‌ی لبخندِ تصویرِ کودنی که بر دیوارِ دیروز
تا شکوفه‌ی سُرخِ یک پیراهن
بر بوته‌ی یک اعدام:
تا فردا!

چنین‌ام من:
قلعه‌نشینِ حماسه‌های پُر از تکبر
سم‌ْضربه‌ی پُرغرورِ اسبِ وحشیِ خشم
بر سنگ‌فرش‌ِکوچه‌ی تقدیر
کلمه‌ی وزشی
در توفانِ سرودِ بزرگِ یک تاریخ
محبوسی
در زندانِ یک کینه
برقی
در دشنه‌ی یک انتقام
و شکوفه‌ی سُرخِ پیراهنی
در کنارِ راهِ فردای بردگانِ امروز.

پریا

یکی بود

پریا يکي نبود

زير گنبد کبود

لخت و عور تنگ غروب سه تا پري نشسه بود.

زار و زار گريه مي کردن پريا
مث ابراي باهار گريه مي کردن پريا.
گيس شون قد
کمون رنگ شبق
از کمون بلن ترک
از شبق مشکي ترک.
روبروشون تو افق شهر غلاماي اسير
پشت شون سرد و سيا قلعه افسانه پير.

از افق جيرينگ جيرينگ صداي زنجير مي اومد
از عقب از توي برج شبگير مي اومد…

« – پريا! گشنه تونه؟
پريا! تشنه تونه؟
پريا! خسته شدين؟
مرغ پر بسه شدين؟
چيه اين هاي هاي تون
گريه تون واي واي تون؟ »

پريا هيچي نگفتن، زار و زار گريه ميکردن پريا
مث ابراي باهار گريه مي کردن پريا
***
« – پرياي نازنين
چه تونه زار مي زنين؟
توي اين صحراي دور
توي اين تنگ غروب
نمي گين برف مياد؟
نمي گين بارون مياد
نمي گين گرگه مياد مي خوردتون؟
نمي گين ديبه مياد يه لقمه خام مي کند تون؟
نمي ترسين پريا؟
نمياين به شهر ما؟

شهر ما صداش مياد، صداي زنجيراش مياد-

پريا!
قد رشيدم ببينين
اسب سفيدم ببينين:
اسب سفيد نقره نل
يال و دمش رنگ
عسل،
مرکب صرصر تک من!
آهوي آهن رگ من!

گردن و ساقش ببينين!
باد دماغش ببينين!
امشب تو شهر چراغونه
خونه ديبا داغونه
مردم ده مهمون مان
با دامب و دومب به شهر ميان
داريه و دمبک مي زنن
مي رقصن و مي رقصونن
غنچه خندون مي ريزن
نقل بيابون مي ريزن
هاي مي کشن
هوي مي کشن:
« – شهر جاي ما شد!
عيد مردماس، ديب گله داره
دنيا مال ماس، ديب گله داره
سفيدي پادشاس، ديب گله داره
سياهي رو سياس، ديب گله داره » …
***
پريا!
ديگه توک روز شيکسه
دراي قلعه بسّه
اگه تا زوده بلن شين
سوار اسب من شين
مي رسيم به شهر مردم، ببينين: صداش مياد
جينگ و جينگ ريختن زنجير برده هاش مياد.
آره ! زنجيراي گرون، حلقه به حلقه، لابه لا
مي ريزد ز دست و پا.
پوسيده ن، پاره مي شن
ديبا بيچاره ميشن:
سر به جنگل بذارن، جنگلو خارزار مي بينن
سر به صحرا بذارن، کوير و نمکزار مي بينن

عوضش تو شهر ما… [ آخ ! نمي دونين پريا!]
در برجا وا مي شن، برده دارا رسوا مي شن
غلوما آزاد مي شن، ويرونه ها آباد مي شن
هر کي که غصه داره
غمشو زمين ميذاره.
قالي مي شن حصيرا
آزاد مي شن اسيرا.
اسيرا کينه دارن
داس شونو ور مي ميدارن
سيل مي شن: گرگرگر!
تو قلب شب که بد گله
آتيش بازي چه خوشگله!

آتيش! آتيش! – چه خوبه!
حالام تنگ غروبه
چيزي به شب نمونده
به سوز تب نمونده،
به جستن و واجستن
تو حوض نقره جستن

الان غلاما وايسادن که مشعلا رو وردارن
بزنن به جون شب، ظلمتو داغونش کنن
عمو زنجير بافو
پالون بزنن وارد ميدونش کنن

سکه يه پولش کنن:
دست همو بچسبن
دور ياور برقصن
« حمومک مورچه داره، بشين و پاشو » در بيارن
« قفل و صندوقچه داره، بشين و پاشو » در بيارن

پريا! بسه ديگه هاي هاي تون
گريه تاون، واي واي تون! » …

پريا هيچي نگفتن، زار و زار گريه مي کردن پريا
مث ابراي باهار گريه مي کردن پريا …
***
« – پرياي خط خطي، عريون و لخت و پاپتي!
شباي چله کوچيک که زير کرسي، چيک و چيک
تخمه ميشکستيم و بارون مي اومد صداش تو نودون مي اومد
بي بي جون قصه مي گف حرفاي سر بسه مي گف
قصه سبز پري
زرد پري
قصه سنگ صبور، بز روي بون
قصه دختر شاه پريون، –
شما ئين اون پريا!
اومدين دنياي ما
حالا هي حرص مي خورين، جوش مي خورين، غصه خاموش مي خورين
که دنيامون خال خاليه، غصه و رنج خاليه؟

دنياي ما قصه نبود
پيغوم سر بسته نبود.

دنياي ما عيونه
هر کي مي خواد بدونه:

دنياي ما خار داره
بيابوناش مار داره
هر کي باهاش کار داره
دلش خبردار داره!

دنياي ما بزرگه
پر از شغال و گرگه!

دنياي ما – هي هي هي !
عقب آتيش – لي لي لي !
آتيش مي خواي بالا ترک
تا کف پات ترک ترک …

دنياي ما همينه
بخواي نخواهي اينه!

خوب، پرياي قصه!
مرغاي شيکسه!
آبتون نبود، دونتون نبود، چائي و قليون تون نبود؟
کي بتونه گفت که بياين دنياي ما، دنياي واويلاي ما
قلعه قصه تونو ول بکنين، کارتونو مشکل بکنين؟ »

پريا هيچي نگفتن، زار و زار گريه مي
کردن پريا
مث ابراي باهار گريه مي کردن پريا.
***
دس زدم به شونه شون
که کنم روونه شون –
پريا جيغ زدن، ويغ زدن، جادو بودن دود شدن، بالا رفتن تار شدن
[ پائين اومدن پود شدن، پير شدن گريه شدن، جوون شدن
[ خنده شدن، خان شدن بنده شدن، خروس سر کنده شدن،
[ ميوه شدن هسه شدن،
انار سر بسّه شدن، اميد شدن ياس
[ شدن، ستاره نحس شدن …

وقتي ديدن ستاره
يه من اثر نداره:
مي بينم و حاشا مي کنم، بازي رو تماشا مي کنم
هاج و واج و منگ نمي شم، از جادو سنگ نمي شم –
يکيش تنگ شراب شد
يکيش درياي آب شد
يکيش کوه شد و زق زد
تو آسمون تتق زد …

شرابه رو سر کشيدم
پاشنه رو ور کشيدم
زدم به دريا تر شدم، از آن ورش به در شدم
دويدم و دويدم
بالاي کوه رسيدم
اون ور کوه ساز مي زدن، همپاي آواز مي زدن:

« – دلنگ دلنگ، شاد شديم
از ستم آزاد شديم
خورشيد خانم آفتاب کرد
کلي برنج تو آب کرد.
خورشيد خانوم! بفرمائين!
از اون بالا بياين پائين
ما ظلمو نفله کرديم
از وقتي خلق پا شد
زندگي مال ما شد.
از شادي سير نمي شيم
ديگه اسير نمي شيم
ها جستيم و واجستيم
تو حوض نقره جستيم
سيب طلا رو چيديم
به خونه مون رسيديم … »
***
بالا رفتيم دوغ بود
قصه بي بيم دروغ بود،
پائين اومديم ماست بود
قصه ما راست بود:

قصه ما به سر رسيد
غلاغه به خونه ش نرسيد،
هاچين و واچين
زنجيرو ورچين!

نمونه ای شاعرانه های احمد شاملو

دانوم . ..جادوی لبخند

شما که زیبایید تا مردان

زیبایی را بستایند

و هر مردی که به راهی می‌شتابد

جادویی لبخندی از شماست

و هر مرد در آزادگی خویش

به زنجیر زرین عشقی ست پای‌بست

عشقتان را به ما دهید

شما که عشقتان زندگی‌ست!

و خشمتان را به دشمنان ما

شما که خشمتان مرگ است

                         رتان!سنگ مزار احمد شاملو در امام زاده طاهر شهرستان کرج

م. احمقم شايد!

ز دن هاي رتا

سهراب سپهری

تصویر سهراب سپری

سهراب سپهري فرزند اسد الله سپهري در سال ۱۳۰۷ در روز ۱۵ مهر ماه درشهرکاشان به دنيا آمدوپس ار تحمل يك دوره بيماري كه حدود دو سال طول كشيد، سرانجام در اول مرداد ۱۳۵۹ در سن ۵۲ سالگي بدورد حيات گفت‌، روحش شاد.  خواستم در مورد زندگیش شرحی بنویسم دیدم او خودش بهترش را نوشته ومن توان مقابله بااوراندارم این شما واین معرفی سهراب سپهری به قلم خودش .

اهل كاشانم

روزگارم بد نيست‌.

تكه ناني دارم ، خرده هوشي‌، سر سوزن ذوقي‌.

مادري دارم ، بهتر از برگ درخت‌.

دوستاني ، بهتر از آب روان‌.

و خدايي كه در اين نزديكي است‌:

لاي اين شب بوها، پاي آن كاج بلند.

روي آگاهي آب‌، روي قانون گياه‌.

سهراب سپهري

من مسلمانم‌.

قبله ام يك گل سرخ‌.

جانمازم چشمه‌، مهرم نور.

دشت سجاده من‌.

من وضو با تپش پنجره ها مي گيرم‌.

در نمازم جريان دارد ماه ، جريان دارد طيف‌.

سنگ از پشت نمازم پيداست‌:

همه ذرات نمازم متبلور شده است‌.

من نمازم را وقتي مي خوانم

كه اذانش را باد ، گفته باشد سر گلدسته سرو.

من نمازم را پي«تكبيره الاحرام» علف مي خوانم‌،

پي «قد قامت» موج‌.

كعبه ام بر لب آب ،

كعبه ام زير اقاقي هاست‌.

كعبه ام مثل نسيم ، مي رود باغ به باغ ، مي رود

شهر به شهر.

«حجر الاسو » من روشني باغچه است‌.

اهل كاشانم‌.

پيشه ام نقاشي است‌:

گاه گاهي قفسي مي سازم با رنگ ، مي فروشم به شما

تا به آواز شقايق كه در آن زنداني است

دل تنهايي تان تازه شود.

چه خيالي ، چه خيالي ، … مي دانم

پرده ام بي جان است‌.

خوب مي دانم ، حوض نقاشي من بي ماهي است‌.

شعر دیگری از او

آب را گل نكنيم‌:

در فرودست انگار، كفتري مي خورد آب‌.

يا كه در بيشه دور، سيره اي پر مي شويد.

يا در آبادي‌، كوزه اي پر مي گردد.

آب را گل نكنيم‌:

شايد اين آب روان‌، مي رود پاي سپيداري‌، تا فرو شويد

اندوه دلي‌.

دست درويشي شايد، نان خشكيده فرو برده در آب‌.

زن زيبايي آمد لب رود،

آب را گل نكنيم‌:

روي زيبا دو برابر شده است‌.

چه گوارا اين آب‌!

چه زلال اين رود!

مردم بالادست‌، چه صفايي دارند!

چشمه هاشان جوشان‌، گاوهاشان شيرافشان باد!

من نديدم دهشان‌،

بي گمان پاي چپرهاشان جا پاي خداست‌.

ماهتاب آن جا، مي كند روشن پهناي كلام‌.

بي گمان در ده بالادست‌، چينه ها كوتاه است‌.

مردمش مي دانند، كه شقاق چه گلي است‌.

بي گمان آن جا آبي‌، آبي است‌.

غنچه اي مي شكفد، اهل ده باخبرند.

چه دهي بايد باشد!

كوچه باغش پر موسيقي باد!

مردمان سر رود، آب را مي فهمند.

گل نكردندش‌، ما نيز

آب را گل نكنيم‌.

او برای بعد از خودش هم سرودی دارد

به سراغ من اگر مي آييد

نرم و اهسته بياييد

مباد كه ترك بردارد

چيني نازك تنهايي من‌.

ندای آغاز :

كفش هايم كو،كفش هايم كو،

چه كسي بود صدا زد: سهراب؟

آشنا بود صدا مثل هوا با تن برگ‌.

مادرم در خواب است‌.

و منوچهر و پروانه‌، و شايد همه مردم شهر.

شب خرداد به آرامي يك مرثيه از روي سر ثانيه ها مي گذرد

و نسيمي خنك از حاشيه سبز پتو خواب مرا مي روبد.

بوي هجرت مي آيد:

بالش من پر آواز پر چلچله هاست‌.

صبح خواهد شد

و به اين كاسه آب

آسمان هجرت خواهد كرد.

بايد امشب بروم‌.

من كه از بازترين پنجره با مردم اين ناحيه صحبت كردم

حرفي از جنس زمان نشنيدم‌.

هيچ چشمي‌، عاشقانه به زمين خيره نبود.

كسي از ديدن يك باغچه مجذوب نشد.

هيچ كسي زاغچه يي را سر يك مزرعه جدي نگرفت‌.

من به اندازه يك ابر دلم مي گيرد

وقتي از پنجره مي بينم حوري

– دختر بالغ همسايه –

پاي كمياب ترين نارون روي زمين

فقه مي خواند.

چيزهايي هم هست‌، لحظه هايي پر اوج

(مثلاً شاعره يي را ديدم

آن چنان محو تماشاي فضا بود كه در چشمانش

آسمان تخم گذاشت‌.

و شبي از شب ها

مردي از من پرسيد

تا طلوع انگور، چند ساعت راه است؟)

بايد امشب بروم‌.

بايد امشب چمداني را

كه به اندازه پيراهن تنهايي من جا دارد، بردارم

و به سمتي بروم

كه درختان حماسي پيداست‌،

رو به آن وسعت بي واوه كه همواره مرا مي خواند.

يك نفر باز صدا زد: سهراب

كفش هايم كو؟ كفش هايم كو؟ 

در فرودست انگار، کفتری می‌خورد آب

یا که در بیشه دور، سیره‌یی پر می‌شوید.

یا در آبادی، کوزه‌یی پر می‌گردد.

آب را گل نکنیم:

شاید این آب روان، می‌رود پای سپیداری، تا فرو شوید اندوه دلی.

دست درویشی شاید، نان خشکیده فرو برده در آب.

زن زیبایی آمد لب رود،

آب را گل نکنیم:

روی زیبا دو برابر شده است.

چه گوارا این آب!

چه زلال این رود!

مردم بالادست، چه صفایی دارند!

چشمه‌هاشان جوشان، گاوهاشان شیرافشان باد!

من ندیدم دهشان،

بی‌گمان پای چپرهاشان جا پای خداست.

ماهتاب آن‌جا، می‌کند روشن پهنای کلام.

بی‌گمان در ده بالادست، چینه‌ها کوتاه است.

مردمش می‌دانند، که شقایق چه گلی است.

بی‌گمان آن‌جا آبی، آبی است.

غنچه‌یی می‌شکفد، اهل ده باخبرند.

چه دهی باید باشد!

کوچه باغش پر موسیقی باد!

مردمان سر رود، آب را می‌فهمند.

گل نکردندش، ما نیز

آب را گل نکنیم.

 

نیست رنگی که بگوید با من

اندکی صبر، سحر نزدیک است

هر دم این بانگ برآرم از دل:

وای، این شب چقدر تاریک است!

خنده‌ای کو که به دل انگیزم؟

قطره‌ای کو که به دریا ریزم؟

صخره‌ای کو که بدان آویزم؟

مثل این است که شب نمناک است

دیگران را هم غم هست به دل،

غم من، لیک، غمی غمناک است

 

 اینهم سنگ مزار آن مرد بزرگ

صحن امامزاده سلطان‌علی بن محمد باقر روستای مشهد اردهال واقع در اطراف کاشان میزبان ابدی سهراب گردید.

فریدون توللی

تصویر میانسالی فریدون توللی

فریدون توللی درسال ۱۲۹۸در شیراز به دنیا آمد. تحصیلات خودرا در این شهربه اتمام رسانید و وارد دانشگاه تهران شد و در سال ۱۳۲۰ در رشته باستان‌شناسی دانشکده ادبیات این دانشگاه فارغ التحصیل گردیدوبکاردراین رشته  روی آورد و تا مرداد ۱۳۳۲ چندی رئیس ادارهً باستان شناسی استان فارس بود. توللی، پس از شهریور ۱۳۲۰ وارد فعالیت‌های سیاسی شد و به نوشتن مقالات سیاسی در نشریات حزب توده و به انتشارمجموعه سیاسی طنزآمیزی با نام «التفاصیل» پرداخت. توللی پس از کودتای ۲۸ مرداد از فعالیتهای سیاسی دست شست و در کتابخانهً دانشگاه پهلوی شیراز به کار مشغول شد.فریدون توللی از همان اغاز کار شعر نو به سراغ نیما میرود . از خواندن <افسانه >الهام  میگیرد و راه خود را پیدا میکند وی در سال۱۳۱۹ با سرودن شعر پشیمانی وارد عرصه شعر نو میشود و در سال ۱۳۲۹ مجموعه رها را منتشر میسازد در حدود ده سال بعد با سرودن مجموعه نافه سخت به نیما و یارانش میتازد و آنان را یاوه سرا میگوید . بدین سان توللی پیوند خود را با نیما میگسلد و شیوه خود و گروهی که بدان گرایش دارد را نوپردازان راستین می خواند .قافیه را طرد نمیکند ، از سرودن اشعار بی وزن می پرهیزد ، رعایت قواعد فارسی را واجب میشمارد و نوپردازان راستین را به رعایت آن توصیه میکند . فریدون توللی را از جهت محتوای غنایی و عاشقانه شعرباید بنیانگذار شعر نو تغزلی خواند . تصویر در شعر وی اهمیت فراوان دارد و میتوان گفت که اشعارش  تا اندازه ای تصویری است . توللی زبانی توانا دارد و در ساختن تعبیر های شاعرانه و خلق ترکیبات و کاربرد الفاظ و موسیقی کلام در میان شاعران معاصرش کم نظیر است . سر انجام در نهم خرداد ۱۳۶۴در تهران درگذشته است ۰

شعر زیر یکی از زیباترین اشعار اوست که سبکی خاص از شعر نو است

بلم آرام چون قویی سبکبال
به نرمی بر سر کارون همی رفت
به نخلستان ساحل قرص خورشیــــد
ز دامان افق بیرون همی رفت

شفق بازی کنان در جنبش آب
شکوه دیگر و راز دگر داشت
به دشتی پر شقایق باد سرمست
تو پنداری که پاورچین گذر داشت

جوان پارو زنان بر سینه ی موج
بلم می راند و جانش در بلم بود
صدا سر داده غمگین در ره باد
گرفتار دل و بیمار غم بود

دو زلفونت بود تار ربابم
چه می خواهی از این حال خرابم
تو که با مو سر یاری نداری
چرا هر نیمه شو آیی به خوابم

درون قایق از باد شبانگاه
دو زلفی نرم نرمک تاب می خورد
زنی خم گشته از قایق بر امواج
سر انگشتش به چین آب می خورد

صدا چون بوی گل در جنبش آب
به آرامی به هر سو پخش می گشت
جوان می خواند سرشار از غمی گرم
پس دستی نوازش بخش می گشت

تو که نوشم نئی نیشم چرایی
تو که یارم نئی پیشم چرایی
تو که مرهم نئی ریش دلم را
نمک پاش دل ریشم چرایی

خموشی بود و زن در پرتو شام
رخی چون رنگ شب نیلوفری داشت
ز آزار جوان دل شاد و خرسند
سری با او، دلی با دیگری داشت

ز دیگر سوی کارون زورقی خرد
سبک بر موج لغزان پیش می راند
چراغی کورسو می زد به نیزار
صدایی سوزناک از دور می خواند

نسیمی این پیام آورد و بگذشت:
چه خوش بی مهربونی هر دو سربی
جوان نالید زیر لب به افسوس
که یک سر مهربونی، درد سر بی

 

معـرفت نیـست در ایــن معرفت آموختگان

ای خوشـــــا دولت دیــدار دل افـــروختگان

دلـــــــم از صحبت ایـن چرب زبانان بگرفت

بعد از این دست من و دامن لب دوختگان

عاقـــبت بر ســـر بازار فـــــریبم بفـــروخت

نـــاجوانــمردی ایـــن عـــاقبت انــدوختگان

شـرمشان باد زهنگــامه رسوایی خویش

این متـــاع شـــرف از وسوسه بفروختگان

یار دیـــرینه چنان خاطرم از کینه بسوخت

که بنــــــــالید به حالـــم دل کین توختگان

خوش بخندیــد رفیقان که درین صبح مراد

کهنـــه شد قصه ما تا به سحر سوختگان

 

فریدون توللی در آرامگاه خانوادگیش در حافظیه شیراز

ودر کنار حضرت حافظ آرام گرفته است- عکاس نرگس نفیسی

سیمین بهبهانی

   زنده یاد  سیمین بهبهانی

بانو سیمین خلیلی معروف به سیمین بهبهانی درتاریخ  بیست وهشتم  تیر سال هزارو سیصد وشش  در شهر تهران متولد شد و بعد ها بعنوان  نویسنده و غزل‌سرای معاصرایرانی چهره ماندگاری در عرصه ادبیات ایران گردید.سیمین بهبهانی ازنواده ملاعلی رازی خلیلی از مشایخ بزرگ تشیع که عالمی جلیل القدر بوده وبرادر ایشان آیت الله  العظمی  میرزا حسین خلیلی تهرانی  از رهبران نهضت مشروطه است که بعداز مرحوم میرزای شیرازی پرچم نهضت مخالفت با دربار دردست ایشان بوده  .  پدرخانم سیمین خلیلی  عباس خلیلی که در نجف اشرف متولد شده (۱۲۷۲  – ۱۳۵۰ ) ودر تهران بدرود حیات گفته . ایشان شاعر ونویسنده بوده ومدیریت روزنامه اقدام را به عهده داشته  و به دو زبان فارسی و عربی مسلط بوده اند .لذاسیمین در یک محیط خانوادگی مذهبی وفرهنگی تولد ورشد یافت ودرنوزده سالگی با آقای حسن بهبهانی ازدواج کرد و به سیمین بهبهانی معروف گردید . استاد سیمین بهبهانی را برخی به دلیل سرودن شعر در اوزان خاص «نیمای غزل» لقب داده‌اند.
وی سرودن غزل را از نوجوانی آغاز کرد و موضوع اغلب غزل‌های او در این دوران وبه اقتضای سن مضامین عاشقانه و عواطف زنانه و انسانی بود. وی بعدها متاثر از سروده‌های نوپردازان مجموعه غزل رستاخیز رامنتشر کرد که دراین اثر مشخصا زبان شعر او به سمت موضوعات و معضلات اجتماعی گرایش پیدا کرده است  .
خانم سیمین بهبهانی  از سال ۱۳۳۰ به‌عنوان آموزگار آغاز به‌کار کرد. او در سال ۱۳۳۷ گرچه در رشته ادبیات قبول شده بود اما وارد دانشکده حقوق شد، در سال ۱۳۴۹ از حسن بهبهانی جدا شد و در همان سال با منوچهر کوشیار که در دوران دانشجویی با او آشنا شده‌بود، ازدواج کرد. بهبهانی سال‌ها در آموزش و پرورش با سمت دبیری کار کرد و از سال ۱۳۳۰ تا سال ۱۳۶۰ تنها به تدریس اشتغال داشت و هرگز شغلی مرتبط با رشته حقوق را قبول نکرد. او در ۱۳۴۸ به عضویت شورای شعر و موسیقی در آمد.واین دورا ن زمان ظلائی شعر و موسیقی در ایران است چون سیمین بهبهانی، هوشنگ ابتهاج، نادر نادرپور، یدالله رویایی، بیژن جلالی و فریدون مشیری  اعضای این شورا  هستند .
آنچه از این بانوی بزرگوار ومعلم ارزنده برای ایران وایرانی باقیمانده  فهرست وار تقدیم میکنم امیدوارم از  مطالعه آنها لذت ببرید.

 «جای پا»(۱۳۳۵/۱۹۵۴)

«چلچراغ(۱۳۳۶/۱۹۵۵)»

«مرمر» (۱۳۴۱/۱۶۱)

«رستاخیز» (۱۳۵۲/۱۹۷۱)

«خطی از سرعت و از آتش»(۱۳۶۰/۱۹۸۰)

«دشت ارژن»(۱۳۶۲/۱۹۸۳)

«گزینه اشعار»(۱۳۶۷)

«درباره هنر و ادبیات»(۱۳۶۸)»

«آن مرد، مرد همراهم»(۱۳۶۹)

«کاغذین‌جامه»(۱۳۷۱/۱۹۹۲)

«کولی و نامه و عشق»(۱۳۷۳)

«عاشق‌تر از همیشه بخوان»(۱۳۷۳)

«شاعران امروز فرانسه»(۱۳۷۳)

ترجمه فارسی از اثر پیر دوبوادفر، چاپ دوم :۱۹۳۸۲-

«با قلب خود چه خریدم؟»(۱۳۷۵/۱۹۹۶)

«یک دریچه آزادی»(۱۳۷۴/۱۹۹۵)

«مجموعه اشعار» (۲۰۰۳)

«یکی مثلاً این‌که (۲۰۰۵)

«هرگز نخواب کوروش»

«شعر زمان ما» (1391)

«مجموعه اشعار سیمین بهبهانی»(1391) .

بسیاری از  شعرها و ترانه‌هاسرود که  آنها را خوانند گان نامداری دستمایه کار خود قرارداده اند  و همان شعرها به خاطره جمعی ملت رسیده است. شعرهایی با صدای خوانندگانی همچون استاد محمدرضا شجریان، استاد اکبر گلپایگانی، کورس سرهنگ‌زاده، همایون شجریان، صدیق تعریف و…شمع وجود سيمين بهبهاني در سحرگاه سه‌شنبه ۲۸ مرداد  ۱۳۹۳ خاموش شد وداغی سنگین بر دل دوستدران شعر معاصر گذاشت .نامش همواره در تاریخ فرهنگ وهنر این سرزمین زنده  خواهد ماند.

یک غزل ناب از سیمین تقدیم میکنم

من از شب های تاریک بدون ماه می ترسم               نه از شیر و پلنگ، از این همه روباه می ترسم
مرا از جنگ رو در روی در میدان گریزی نیست            نه از دشمن  و
لی از دوستان آب زیر کاه می ترسم
من از صد دشمن دانای لامذهب نمی ترسم             
ولی از زاهد بی عقل ناآگاه می ترسم
پی گم گشته ام در چاه نادانی نمی گردم               
اصولاً من نمی دانم چرا از چاه می ترسم
اگر چه راه دشوار است و مقصد ناپدید، اما                نه
 از سختی ره، از سستی همراه می ترسم
من از تهدیدهای ضمنی ظالم نمی ترسم                 
من از نفرین یک مظلوم، از یک آه می ترسم
من از عمامه و تسبیح و تاج و مسند شاهی             
اگر افتد به دست آدم خودخواه می ترسم
مرا از داریوش و کوروش و این جمله باکی نیست        
من از قداره بندان مرید شاه می ترسم
نمی ترسم ز درگاه خدای مهربان، اما                      
ز برخی از طرفداران این درگاه می ترسم
چو “کیوان” بر مدار خویش می گردم ولی گاهی         
از این سنگ شهاب و حاجی گمراه می ترسم

غزلی دیگر از

یارب مرا یاری بده تا خوب آ زارش کنم                      هجرش دهم ، زجرش دهم ،خوارش کنم ، زارش کنم

از بوسه های آتشین ، وز خنده های دلنشین            صدشعله درجانش زنم ، صد فتنه درکارش کنم

درپیش چشمش ساغری گیرم ز دست  دلبری          از اشگ ازارش دهم ، ارغصه بیمارش کنم

بذری به پایش افکنم ، گویم خداوندش منم               چون بنده در سودای زر، کالای بازارش کنم  

گوید بیفزا مهر خود، گویم نکاهم مهر خود                 گوید که کمتر کن جفا، گویم که بسیارش کنم

هر شامگه در خانه ای ، چابکتر از پروانه ای              رقصم بر بیکانه ای ، وز خویش بیزارش کنم

چون بینم آن شیدای من فارغ شد از سودای من        منزل کنم در کوی او، باشد که دیدارش کنم

گیسوی خود افشان کنم ، جادو خود گریان کنم          با گونه گون سوگند ها ، باردگر یارش کنم

چون یار شد بار دگر،  کوشم به آزاری دگر                  تا این دل دیوانه را راضی ز آ زارش کنم

 غزل دیگر

خرمن زلف من کجا ؟ شاخه یاسمن کجا ؟

قهر ز من چه می کنی ٬ بهر تو همچو من کجا ؟

صحبت باغ را مکن پیش بهشت روی من

سبزه ی عارضم کجا ؟ خرّمی چمن کجا ؟

لاله و من چه نسبتی ؟ ساغر او ز می تهی

ساق فریب زن کجا ؟ ساقی سیمتن کجا ؟

غنچه دهان بسته یی ٬ پیش لب شکفته ام

گرمی بوسه ام کجا ؟ سردی آن دهن کجا ؟

نرگس و دیدگان من ؟ وای از این ستمگری

در نگهم ترانه ها ٬ در نگهش سخن کجا ؟

بر سر و سینه ام مکش دست که خسته می شود!

نرمی پیکرم کجا ؟ خرمن نسترن کجا ؟

این همه هیچ ٬ بهر تو ٬ یار ز خود گذشته یی

دوستی ِ تو خواسته ٬ دشمن خویشتن کجا؟

می روی و خطاست این ٬ شیوه ی نابجاست این

قهر ز من چه می کنی ؟ بهر تو همچو من کجا ؟

 غزلی دیگر

دلم گرفته ، ای دوست! هوای گریه با من
گر از قفس گریزم کجا روم ، کجا من؟

کجا روم که راهی به گلشنی ندارم
که دیده بر گشودم به کنج تنگنا من

نه بسته ام به کس دل نه بسته کس به من دل
چو تخته پاره بر موج رها رها رها من

ز من هر آن که او دور چو دل به سینه نزدیک
به من هر ان که نزدیک از او جدا جدا من

نه چشم دل به سویی نه باده در سبویی
که تر کنم گلویی به یاد آشنا من

زبودنم چه افزود ؟ نبودنم چه کاهد؟
که گوید به پاسخ که زنده ام چرا من

ستاره ها نهفتم در آسمان ابری
دلم گرفته ، ای دوست هوای گریه با من

 این شعر هم نشان از دوران معلمی استاد دارد

” بچه ها صبحتان بخیر ، سلام !
درس امروز ، فعل مجهول است
 
فعل مجهول چیست می دانید ؟
نسبت فعل ما به مفعول است … ”
در دهانم زبان چو آویزی
 
در تهیگاه زنگ ، می لغزید .
 
صوت ناسازام آنچنان که مگر
 
شیشه بر روی سنگ می لغزید .
 
ساعتی داد آن سخن دادم
 
حق گقتار را ادا کردم
 
تا ز اعجاز خود شوم آگاه
 
ژاله را زان میان صدا کردم :
” ژاله از درس من چه فهمیدی ؟”
پاسخ من سکوت بود سکوت …
” د جواب بده ! کجا بودی ؟
رفته بودی به عالم هپروت ؟…”
خنده دختران و غرش من
 
ریخت بر فرق ژاله ، چون باران
 
لیک او بود غرق حیرت خویش
 
غافل از اوستاد و از یاران .
 
خشمگین ، انتقام جو ، گفتم :
” بچه ها گوش ژاله سنگین است !”
دختری طعنه زد که :” نه خانم !
درس در گوش ژاله یاسین است ”
باز هم خنده ها و همهمه ها
 
تند و پیگیر می رسید به گوش
 
زیر آتشفشان دیده من
 
ژاله آرام بود و سرد و خموش .
رفته تا عمق چشم حیرانم ،
 
آن دو میخ نگاه خیره او
 
موج زن ، در دو چشم بی گنهش
 
رازی از روزگار تیره او
 
آنچه در آن نگاه می خواندم
 
قصه غصه بود و حرمان بود
 
ناله ای کرد و در سخن آمد
 
با صدایی که سخت لرزان بود :
” فعل مجهول ، فعل آن پدری است
 
که دلم را ز درد پر خون کرد
 
خواهرم را به مشت و سیلی کوفت
 
مادرم را ز خانه بیرون کرد
 
شب دوش از گرسنگی تا صبح
 
خواهر شیر خوار من نالید
 
سوخت در تاب تب ، برادر من
 
تا سحر در کنار من نالید
 
در غم آن دو تن ، دو دیده من
 
این یکی اشک بود و آن دگر خون بود
 
مادرم را دگر نمی دانم
 
که کجا رفت و حال او چون بود … ”
گفت و نالید و آنچه باقی ماند
 
هق هق گریه بود و ناله او
 
شسته می شد به قطره های سرشک
 
چهره همچو برگ لاله او
 
ناله من به ناله اش آمیخت
 
که : ” غلط بود آنچه من گفتم
 


درس امروز ، قصه غم توست
 
تو بگو ! من چرا سخن گفتم ؟
فعل مجهول فعل آن پدری است
 
که تو را بی گناه می سوزد
 
آن حریق هوس بود که در او
 
مادری بی پناه ، می سوزد … “

 

مقبره خانم سیمین بهبهانی

آرامگاه خانوادگی بانوی غزل خانم سیمین بهبهانی ومقبره ایشان در بهشت زهرا تهران

      <a href=”http://uupload.ir/” target=”_blank”><img src=”http://uupload.ir/files/qflg     _مقبره_خانم_سیمین_بهبهانی.jpg” border=”0″ alt=”آپلود عکس” /></a>

آدرس تهیه کننده تصاویر با اجازه وباتشکر از عکاس عکسها

 

 

ابوسعید ابوالخیر

 تصویر خیالی از شیخ ابو سعید ابوالخیر

ابوسعید فضل‌الله بن ابوالخیر احمد بن محمد بن ابراهیم (۳۵۷-۴۴۰ق) معروف به شیخ ابوسعید ابوالخیر عارف و شاعر نامدار ایرانی قرن چهارم و پنجم در اول محرم ۳۵۷هحری قمری در روستای میهنه از توابع ابیورد ازشهرهای کهن ایران باستان ودردامنه کوههای هزارمسجددیده به جهان گشود و در شب جمعه چهارم شعبان ۴۴۰ هجری قمری در زادگاهش دیده از جهان فرو بست. او سالها در مرو و سرخس فقه و حدیث آموخت تا در یک حادثهٔ مهم در زندگی اش درس را رها کرده و به جمع صوفیان پیوست و به وادی عرفان روی آورد. شیخ ابوسعید پس از طی طریقت تصوف در نزد شیخ ابوالفضل سرخسی و ابوالعباس آملی به دیار اصلی خود (میهنه) بازگشت و هفت سال به ریاضت پرداخت و در سن ۴۰ سالگی به نیشابور رفت. در این سفرها بزرگان علمی و شرعی نیشابور با او به مخالفت برخاستند، اما چندی نگذشت که دراثر حسن سلوک ودانش دشمنی ها بدوستی  بدل شد و مخالفان وی تسلیم  بزرگواری او  شدند. اشعار کم ولی دلنشینی از او بجای مانده وبسیاری از ادبا اورا بنیان گذار سبک رباعی میدانند وبراستی در این زمینه بسیار قوی دست بوده است  . برسر مزار آن بزرگوار بحث بسیار یست برخی اورا مدفون درزادگاهش میدانند که اکنون در ترکمنستان قرارگرفته ومقبره ای نیز در مهنه درحوالی شهرستان تربت حیدریه  بنام زادگاه او شهرت دارد .

وصل تو کجا و من مهجور کجا                         دردانه کجا حوصله مور کجا

هر چند ز سوختن ندارم باکی                         پروانه کجا و آتش طور کجا

ازواقعه ای تورا خبر خواهم کرد              وآنرا بدوحرف مختصر خواهم کرد

با عشق تو درخاک نهان خواهم شد         با مهر تو سر زخاک برخواهم کرد

من بی تو دمی قرار نتوانم کرد                    احسان تورا شمار نتوانم  کرد

گر برسر من زبان شود هرموئی                    یک شکرتو از هزار نتوانم کرد

بازآ بازآ  هر آنچه هستی باز                         گرکافر وگبر وبت پرستی بازآ

این درگه ما ،درگه نومیدی نیست                 صدبار اگر توبه شکستی باز آ

تندیس شیخ ابو سعید ابوالخیر درشهرستان
تربت حیدریه

دنیا طلبان زحرص مستند همه              موسی کش وفرعون پرستند همه

هر عهد که با خدای بستند همه           ازدوستی حرص شکستند  همه  

آنرا که حلال زادگی عادت وخوست  عیب همه مردمان به چشمش نیکوست

معیوب همه عیب کسان  مینکرد           از کوزه همان برون تراود که دروست

گفتم چشمم، گفت به راهش میدار        گفتم جگرم ، گفت پر آهش میدار

گفتم که دلم ،  گفت چه داری دردل       گفتم غم تو ، گفت نگاهش  میدار

یا رب مکن از لطف پریشان مارا           هر چند که هست جرم وعصیان مارا

ذات تو غنی بوده و ما محتاجیم              محتاج به غیر  خود    مگردان مارا

خواهی چو خلیل کعبه بنیاد کنی              وآن را  بنماز وطاعت    آباد کنی

 روزی دو هزار بنده      آزاد کنی               به زان نبود که خاطری شادکنی

غمناکم وازکوی تو با غم نروم                 جزشاد وامیدوار  وخرم        نروم

ازدرگه همچوتوکریمی هرگز                      نومید کسی نرفت ومن هم نروم

 یا رب مکن ازلطف پریشان مارا            هر چند که هست  جرم وعصیان مارا

ذات تو غنی بوده و مامحتاجیم           محتاج به غیر خود مکردان         مارا

 آرامگاه در مهنه تربت حیدریه منسوب به ابو سعید ابوالخیر