سهراب سپهری

تصویر سهراب سپری

سهراب سپهري فرزند اسد الله سپهري در سال ۱۳۰۷ در روز ۱۵ مهر ماه درشهرکاشان به دنيا آمدوپس ار تحمل يك دوره بيماري كه حدود دو سال طول كشيد، سرانجام در اول مرداد ۱۳۵۹ در سن ۵۲ سالگي بدورد حيات گفت‌، روحش شاد.  خواستم در مورد زندگیش شرحی بنویسم دیدم او خودش بهترش را نوشته ومن توان مقابله بااوراندارم این شما واین معرفی سهراب سپهری به قلم خودش .

اهل كاشانم

روزگارم بد نيست‌.

تكه ناني دارم ، خرده هوشي‌، سر سوزن ذوقي‌.

مادري دارم ، بهتر از برگ درخت‌.

دوستاني ، بهتر از آب روان‌.

و خدايي كه در اين نزديكي است‌:

لاي اين شب بوها، پاي آن كاج بلند.

روي آگاهي آب‌، روي قانون گياه‌.

سهراب سپهري

من مسلمانم‌.

قبله ام يك گل سرخ‌.

جانمازم چشمه‌، مهرم نور.

دشت سجاده من‌.

من وضو با تپش پنجره ها مي گيرم‌.

در نمازم جريان دارد ماه ، جريان دارد طيف‌.

سنگ از پشت نمازم پيداست‌:

همه ذرات نمازم متبلور شده است‌.

من نمازم را وقتي مي خوانم

كه اذانش را باد ، گفته باشد سر گلدسته سرو.

من نمازم را پي«تكبيره الاحرام» علف مي خوانم‌،

پي «قد قامت» موج‌.

كعبه ام بر لب آب ،

كعبه ام زير اقاقي هاست‌.

كعبه ام مثل نسيم ، مي رود باغ به باغ ، مي رود

شهر به شهر.

«حجر الاسو » من روشني باغچه است‌.

اهل كاشانم‌.

پيشه ام نقاشي است‌:

گاه گاهي قفسي مي سازم با رنگ ، مي فروشم به شما

تا به آواز شقايق كه در آن زنداني است

دل تنهايي تان تازه شود.

چه خيالي ، چه خيالي ، … مي دانم

پرده ام بي جان است‌.

خوب مي دانم ، حوض نقاشي من بي ماهي است‌.

شعر دیگری از او

آب را گل نكنيم‌:

در فرودست انگار، كفتري مي خورد آب‌.

يا كه در بيشه دور، سيره اي پر مي شويد.

يا در آبادي‌، كوزه اي پر مي گردد.

آب را گل نكنيم‌:

شايد اين آب روان‌، مي رود پاي سپيداري‌، تا فرو شويد

اندوه دلي‌.

دست درويشي شايد، نان خشكيده فرو برده در آب‌.

زن زيبايي آمد لب رود،

آب را گل نكنيم‌:

روي زيبا دو برابر شده است‌.

چه گوارا اين آب‌!

چه زلال اين رود!

مردم بالادست‌، چه صفايي دارند!

چشمه هاشان جوشان‌، گاوهاشان شيرافشان باد!

من نديدم دهشان‌،

بي گمان پاي چپرهاشان جا پاي خداست‌.

ماهتاب آن جا، مي كند روشن پهناي كلام‌.

بي گمان در ده بالادست‌، چينه ها كوتاه است‌.

مردمش مي دانند، كه شقاق چه گلي است‌.

بي گمان آن جا آبي‌، آبي است‌.

غنچه اي مي شكفد، اهل ده باخبرند.

چه دهي بايد باشد!

كوچه باغش پر موسيقي باد!

مردمان سر رود، آب را مي فهمند.

گل نكردندش‌، ما نيز

آب را گل نكنيم‌.

او برای بعد از خودش هم سرودی دارد

به سراغ من اگر مي آييد

نرم و اهسته بياييد

مباد كه ترك بردارد

چيني نازك تنهايي من‌.

ندای آغاز :

كفش هايم كو،كفش هايم كو،

چه كسي بود صدا زد: سهراب؟

آشنا بود صدا مثل هوا با تن برگ‌.

مادرم در خواب است‌.

و منوچهر و پروانه‌، و شايد همه مردم شهر.

شب خرداد به آرامي يك مرثيه از روي سر ثانيه ها مي گذرد

و نسيمي خنك از حاشيه سبز پتو خواب مرا مي روبد.

بوي هجرت مي آيد:

بالش من پر آواز پر چلچله هاست‌.

صبح خواهد شد

و به اين كاسه آب

آسمان هجرت خواهد كرد.

بايد امشب بروم‌.

من كه از بازترين پنجره با مردم اين ناحيه صحبت كردم

حرفي از جنس زمان نشنيدم‌.

هيچ چشمي‌، عاشقانه به زمين خيره نبود.

كسي از ديدن يك باغچه مجذوب نشد.

هيچ كسي زاغچه يي را سر يك مزرعه جدي نگرفت‌.

من به اندازه يك ابر دلم مي گيرد

وقتي از پنجره مي بينم حوري

– دختر بالغ همسايه –

پاي كمياب ترين نارون روي زمين

فقه مي خواند.

چيزهايي هم هست‌، لحظه هايي پر اوج

(مثلاً شاعره يي را ديدم

آن چنان محو تماشاي فضا بود كه در چشمانش

آسمان تخم گذاشت‌.

و شبي از شب ها

مردي از من پرسيد

تا طلوع انگور، چند ساعت راه است؟)

بايد امشب بروم‌.

بايد امشب چمداني را

كه به اندازه پيراهن تنهايي من جا دارد، بردارم

و به سمتي بروم

كه درختان حماسي پيداست‌،

رو به آن وسعت بي واوه كه همواره مرا مي خواند.

يك نفر باز صدا زد: سهراب

كفش هايم كو؟ كفش هايم كو؟ 

در فرودست انگار، کفتری می‌خورد آب

یا که در بیشه دور، سیره‌یی پر می‌شوید.

یا در آبادی، کوزه‌یی پر می‌گردد.

آب را گل نکنیم:

شاید این آب روان، می‌رود پای سپیداری، تا فرو شوید اندوه دلی.

دست درویشی شاید، نان خشکیده فرو برده در آب.

زن زیبایی آمد لب رود،

آب را گل نکنیم:

روی زیبا دو برابر شده است.

چه گوارا این آب!

چه زلال این رود!

مردم بالادست، چه صفایی دارند!

چشمه‌هاشان جوشان، گاوهاشان شیرافشان باد!

من ندیدم دهشان،

بی‌گمان پای چپرهاشان جا پای خداست.

ماهتاب آن‌جا، می‌کند روشن پهنای کلام.

بی‌گمان در ده بالادست، چینه‌ها کوتاه است.

مردمش می‌دانند، که شقایق چه گلی است.

بی‌گمان آن‌جا آبی، آبی است.

غنچه‌یی می‌شکفد، اهل ده باخبرند.

چه دهی باید باشد!

کوچه باغش پر موسیقی باد!

مردمان سر رود، آب را می‌فهمند.

گل نکردندش، ما نیز

آب را گل نکنیم.

 

نیست رنگی که بگوید با من

اندکی صبر، سحر نزدیک است

هر دم این بانگ برآرم از دل:

وای، این شب چقدر تاریک است!

خنده‌ای کو که به دل انگیزم؟

قطره‌ای کو که به دریا ریزم؟

صخره‌ای کو که بدان آویزم؟

مثل این است که شب نمناک است

دیگران را هم غم هست به دل،

غم من، لیک، غمی غمناک است

 

 اینهم سنگ مزار آن مرد بزرگ

صحن امامزاده سلطان‌علی بن محمد باقر روستای مشهد اردهال واقع در اطراف کاشان میزبان ابدی سهراب گردید.