



«جای پا»(۱۳۳۵/۱۹۵۴)
«چلچراغ(۱۳۳۶/۱۹۵۵)»
«مرمر» (۱۳۴۱/۱۶۱)
«رستاخیز» (۱۳۵۲/۱۹۷۱)
«خطی از سرعت و از آتش»(۱۳۶۰/۱۹۸۰)
«دشت ارژن»(۱۳۶۲/۱۹۸۳)
«گزینه اشعار»(۱۳۶۷)
«درباره هنر و ادبیات»(۱۳۶۸)»
«آن مرد، مرد همراهم»(۱۳۶۹)
«کاغذینجامه»(۱۳۷۱/۱۹۹۲)
«کولی و نامه و عشق»(۱۳۷۳)
«عاشقتر از همیشه بخوان»(۱۳۷۳)
«شاعران امروز فرانسه»(۱۳۷۳)
ترجمه فارسی از اثر پیر دوبوادفر، چاپ دوم :۱۹۳۸۲-
«با قلب خود چه خریدم؟»(۱۳۷۵/۱۹۹۶)
«یک دریچه آزادی»(۱۳۷۴/۱۹۹۵)
«مجموعه اشعار» (۲۰۰۳)
«یکی مثلاً اینکه (۲۰۰۵)
«هرگز نخواب کوروش»
«شعر زمان ما» (1391)
«مجموعه اشعار سیمین بهبهانی»(1391) .
بسیاری از شعرها و ترانههاسرود که آنها را خوانند گان نامداری دستمایه کار خود قرارداده اند و همان شعرها به خاطره جمعی ملت رسیده است. شعرهایی با صدای خوانندگانی همچون استاد محمدرضا شجریان، استاد اکبر گلپایگانی، کورس سرهنگزاده، همایون شجریان، صدیق تعریف و…شمع وجود سيمين بهبهاني در سحرگاه سهشنبه ۲۸ مرداد ۱۳۹۳ خاموش شد وداغی سنگین بر دل دوستدران شعر معاصر گذاشت .نامش همواره در تاریخ فرهنگ وهنر این سرزمین زنده خواهد ماند.

یک غزل ناب از سیمین تقدیم میکنم
من از شب های تاریک بدون ماه می ترسم نه از شیر و پلنگ، از این همه روباه می ترسم
مرا از جنگ رو در روی در میدان گریزی نیست نه از دشمن ولی از دوستان آب زیر کاه می ترسم
من از صد دشمن دانای لامذهب نمی ترسم ولی از زاهد بی عقل ناآگاه می ترسم
پی گم گشته ام در چاه نادانی نمی گردم اصولاً من نمی دانم چرا از چاه می ترسم
اگر چه راه دشوار است و مقصد ناپدید، اما نه از سختی ره، از سستی همراه می ترسم
من از تهدیدهای ضمنی ظالم نمی ترسم من از نفرین یک مظلوم، از یک آه می ترسم
من از عمامه و تسبیح و تاج و مسند شاهی اگر افتد به دست آدم خودخواه می ترسم
مرا از داریوش و کوروش و این جمله باکی نیست من از قداره بندان مرید شاه می ترسم
نمی ترسم ز درگاه خدای مهربان، اما ز برخی از طرفداران این درگاه می ترسم
چو “کیوان” بر مدار خویش می گردم ولی گاهی از این سنگ شهاب و حاجی گمراه می ترسم
غزلی دیگر از
یارب مرا یاری بده تا خوب آ زارش کنم هجرش دهم ، زجرش دهم ،خوارش کنم ، زارش کنم
از بوسه های آتشین ، وز خنده های دلنشین صدشعله درجانش زنم ، صد فتنه درکارش کنم
درپیش چشمش ساغری گیرم ز دست دلبری از اشگ ازارش دهم ، ارغصه بیمارش کنم
بذری به پایش افکنم ، گویم خداوندش منم چون بنده در سودای زر، کالای بازارش کنم
گوید بیفزا مهر خود، گویم نکاهم مهر خود گوید که کمتر کن جفا، گویم که بسیارش کنم
هر شامگه در خانه ای ، چابکتر از پروانه ای رقصم بر بیکانه ای ، وز خویش بیزارش کنم
چون بینم آن شیدای من فارغ شد از سودای من منزل کنم در کوی او، باشد که دیدارش کنم
گیسوی خود افشان کنم ، جادو خود گریان کنم با گونه گون سوگند ها ، باردگر یارش کنم
چون یار شد بار دگر، کوشم به آزاری دگر تا این دل دیوانه را راضی ز آ زارش کنم

غزل دیگر
خرمن زلف من کجا ؟ شاخه یاسمن کجا ؟
قهر ز من چه می کنی ٬ بهر تو همچو من کجا ؟
صحبت باغ را مکن پیش بهشت روی من
سبزه ی عارضم کجا ؟ خرّمی چمن کجا ؟
لاله و من چه نسبتی ؟ ساغر او ز می تهی
ساق فریب زن کجا ؟ ساقی سیمتن کجا ؟
غنچه دهان بسته یی ٬ پیش لب شکفته ام
گرمی بوسه ام کجا ؟ سردی آن دهن کجا ؟
نرگس و دیدگان من ؟ وای از این ستمگری
در نگهم ترانه ها ٬ در نگهش سخن کجا ؟
بر سر و سینه ام مکش دست که خسته می شود!
نرمی پیکرم کجا ؟ خرمن نسترن کجا ؟
این همه هیچ ٬ بهر تو ٬ یار ز خود گذشته یی
دوستی ِ تو خواسته ٬ دشمن خویشتن کجا؟
می روی و خطاست این ٬ شیوه ی نابجاست این
قهر ز من چه می کنی ؟ بهر تو همچو من کجا ؟

غزلی دیگر
دلم گرفته ، ای دوست! هوای گریه با من
گر از قفس گریزم کجا روم ، کجا من؟
کجا روم که راهی به گلشنی ندارم
که دیده بر گشودم به کنج تنگنا من
نه بسته ام به کس دل نه بسته کس به من دل
چو تخته پاره بر موج رها رها رها من
ز من هر آن که او دور چو دل به سینه نزدیک
به من هر ان که نزدیک از او جدا جدا من
نه چشم دل به سویی نه باده در سبویی
که تر کنم گلویی به یاد آشنا من
زبودنم چه افزود ؟ نبودنم چه کاهد؟
که گوید به پاسخ که زنده ام چرا من
ستاره ها نهفتم در آسمان ابری
دلم گرفته ، ای دوست هوای گریه با من

این شعر هم نشان از دوران معلمی استاد دارد
” بچه ها صبحتان بخیر ، سلام !
درس امروز ، فعل مجهول است
فعل مجهول چیست می دانید ؟
نسبت فعل ما به مفعول است … ”
در دهانم زبان چو آویزی
در تهیگاه زنگ ، می لغزید .
صوت ناسازام آنچنان که مگر
شیشه بر روی سنگ می لغزید .
ساعتی داد آن سخن دادم
حق گقتار را ادا کردم
تا ز اعجاز خود شوم آگاه
ژاله را زان میان صدا کردم :
” ژاله از درس من چه فهمیدی ؟”
پاسخ من سکوت بود سکوت …
” د جواب بده ! کجا بودی ؟
رفته بودی به عالم هپروت ؟…”
خنده دختران و غرش من
ریخت بر فرق ژاله ، چون باران
لیک او بود غرق حیرت خویش
غافل از اوستاد و از یاران .
خشمگین ، انتقام جو ، گفتم :
” بچه ها گوش ژاله سنگین است !”
دختری طعنه زد که :” نه خانم !
درس در گوش ژاله یاسین است ”
باز هم خنده ها و همهمه ها
تند و پیگیر می رسید به گوش
زیر آتشفشان دیده من
ژاله آرام بود و سرد و خموش .
رفته تا عمق چشم حیرانم ،
آن دو میخ نگاه خیره او
موج زن ، در دو چشم بی گنهش
رازی از روزگار تیره او
آنچه در آن نگاه می خواندم
قصه غصه بود و حرمان بود
ناله ای کرد و در سخن آمد
با صدایی که سخت لرزان بود :
” فعل مجهول ، فعل آن پدری است
که دلم را ز درد پر خون کرد
خواهرم را به مشت و سیلی کوفت
مادرم را ز خانه بیرون کرد
شب دوش از گرسنگی تا صبح
خواهر شیر خوار من نالید
سوخت در تاب تب ، برادر من
تا سحر در کنار من نالید
در غم آن دو تن ، دو دیده من
این یکی اشک بود و آن دگر خون بود
مادرم را دگر نمی دانم
که کجا رفت و حال او چون بود … ”
گفت و نالید و آنچه باقی ماند
هق هق گریه بود و ناله او
شسته می شد به قطره های سرشک
چهره همچو برگ لاله او
ناله من به ناله اش آمیخت
که : ” غلط بود آنچه من گفتم
درس امروز ، قصه غم توست
تو بگو ! من چرا سخن گفتم ؟
فعل مجهول فعل آن پدری است
که تو را بی گناه می سوزد
آن حریق هوس بود که در او
مادری بی پناه ، می سوزد … “


مقبره خانم سیمین بهبهانی


آرامگاه خانوادگی بانوی غزل خانم سیمین بهبهانی ومقبره ایشان در بهشت زهرا تهران
<a href=”http://uupload.ir/” target=”_blank”><img src=”http://uupload.ir/files/qflg _مقبره_خانم_سیمین_بهبهانی.jpg” border=”0″ alt=”آپلود عکس” /></a>
آدرس تهیه کننده تصاویر با اجازه وباتشکر از عکاس عکسها

گرد آوری وتالیف : محمد نفیسی
متولد 1325/3/28در شهر همدان . بازنشسته – دانشگاه ایران – همین
“من هیچم کمی هم کمتر، هرچه هست همه اوست .”
