احمد شاملو

احمد شاملو  با نام مستعار “الف .بامداد ویا الف . صبح” در 21آذر ماه سال 1304 متولد شد  . شاملو تحصیلات کلاسیک نامرتبی داشت؛ زیرا پدرش افسر ارتش بود و پیوسته از این شهر به آن شهر اعزام می‌شد و از همین روی، خانواده‏ اش هرگز نتوانستند برای مدتی طولانی جایی ماندگار شوند. زندانی شدنش در سال 1322 ودر سن 18سالگی به سبب فعالیت‏های سیاسی، پایانِ همان تحصیلات نامرتب را رقم زد. اما پس از رهائی از زندان با تلاشی پیگیر  و حضور در مجامع ادبی را در دستور کار وخط مشی زندگی خود قرارداد وتوانست  به عنوان شاعر ، نویسنده روزنامه نگار ،فرهنگ نویس ومترجم جایگاه رفیعی چه درپیش از انقلاب وچه پس از انقلاب ته دست آورد  ونوشته هایش به اکثر زبانهای دنیا ترجمه شده وچهره شاخصی ازو ترسیم نموده است  . وی از بنیان گذاران “کانون نویسندگان ایران “بوده است  شهرت اصلی شاملو به خاطر نوآوری در شعر معاصر فارسی است که پس از اشنائی و ملاقات با نیما یوشیج وتحت تاثیر او به شعر نیمائی روی آورد ، اما به همین قناعت نکرد وبرای نخستین بار در شعر “تا شکوفه سرخ یک پیراهن”که در سال 1329 انتشار داد گونه ای از شعر را با عنوان “شعر سپید” معرفی نمود که مورد اقبال قرار گرفت و پیشرو سبک جدیدی شد  که وزن  را نیز رها کرده .احمد شاملو علاوه برسرودن شعر کارهای پژوهشی و ترجمه انجام میداد مجموعه “کتاب کوچه “او بزرگترین اثر پژوهشی در باب فرهنگ عامه مردم ایران است .   در سال 1347در سفارت آلمان بزرگترین شب شعر ایران به افتخار  احمد شاملو ترتیب داده شد . سر انجام احمد شاملو پس از سالها رنج وبیماری در تاریخ دوم مرداد ماه سال 1379بدرود حیات گفت .

تاشکوفه سرخ یک پیراهن

سنگ می‌کشم بر دوش،

سنگِ الفاظ
سنگِ قوافی را.
و از عرق‌ریزانِ غروب، که شب را
در گودِ تاریک‌اش
می‌کند بیدار،

و قیراندود می‌شود رنگ
در نابیناییِ تابوت،
و بی‌نفس می‌ماند آهنگ
از هراسِ انفجارِ سکوت،
من کار می‌کنم
کار می‌کنم
کار
و از سنگِ الفاظ
بر می‌افرازم
استوار
دیوار،
تا بامِ شعرم را بر آن نهم
تا در آن بنشینم
در آن زندانی شوم…

من چنین‌ام. احمقم شاید!
که می‌داند
که من باید
سنگ‌های زندانم را به دوش کشم
به‌سانِ فرزندِ مریم که صلیبش را،
و نه به‌سانِ شما
که دسته‌ی شلاقِ دژخیمِتان را می‌تراشید
از استخوانِ برادرِتان
و رشته‌ی تازیانه‌ی جلادِتان را می‌بافید
از گیسوانِ خواهرِتان
و نگین به دسته‌ی شلاقِ خودکامگان می‌نشانید
از دندان‌های شکسته‌ی پدرِتان!

و من سنگ‌های گرانِ قوافی را بر دوش می‌برم
و در زندانِ شعر
محبوس می‌کنم خود را
به‌سانِ تصویری که در چارچوبش
در زندانِ قابش.

و ای بسا که
تصویری کودن
از انسانی ناپخته:
از منِ سالیانِ گذشته
گم‌گشته
که نگاهِ خُردسالِ مرا دارد
در چشمانش،
و منِ کهنه‌تر به جا نهاده است
تبسمِ خود را
بر لبانش،
و نگاهِ امروزِ من بر آن چنان است
که پشیمانی
به گناهانش!

تصویری بی‌شباهت
که اگر فراموش می‌کرد لبخندش را
و اگر کاویده می‌شد گونه‌هایش
به جُست‌وجوی زندگی
و اگر شیار برمی‌داشت پیشانی‌اش
از عبورِ زمان‌های زنجیرشده با زنجیرِ بردگی
می‌شد من!

می‌شد من
عیناً!
می‌شد من که سنگ‌های زندانم را بر دوش
می‌کشم خاموش،
و محبوس می‌کنم تلاشِ روحم را
در چاردیوارِ الفاظی که
می‌ترکد سکوتِشان
در خلاءِ آهنگ‌ها
که می‌کاود بی‌نگاه چشمِشان
در کویرِ رنگ‌ها…

می‌شد من
عیناً!

می‌شد من که لبخنده‌ام را از یاد برده‌ام،
و اینک گونه‌ام…
و اینک پیشانی‌ام…

چنین‌ام من
ــ زندانیِ دیوارهای خوش‌آهنگِ الفاظِ بی‌زبان ــ.

چنین‌ام من!
تصویرم را در قابش محبوس کرده‌ام
و نامم را در شعرم
و پایم را در زنجیرِ زنم
و فردایم را در خویشتنِ فرزندم
و دلم را در چنگِ شما…

در چنگِ هم‌تلاشیِ با شما
که خونِ گرمِتان را
به سربازانِ جوخه‌ی اعدام
می‌نوشانید
که از سرما می‌لرزند
و نگاهِشان
انجمادِ یک حماقت است.

شما
که در تلاشِ شکستنِ دیوارهای دخمه‌ی اکنونِ خویش‌اید
و تکیه می‌دهید از سرِ اطمینان
بر آرنج
مِجریِ عاجِ جمجمه‌تان را
و از دریچه‌ی رنج
چشم‌اندازِ طعمِ کاخِ روشنِ فرداتان را
در مذاقِ حماسه‌ی تلاشِتان مزمزه می‌کنید.

شما…

و من…

شما و من
و نه آن دیگران که می‌سازند

دشنه
برای جگرِشان
زندان
برای پیکرِشان
رشته
برای گردنِشان.

و نه آن دیگرتران
که کوره‌ی دژخیمِ شما را می‌تابانند
با هیمه‌ی باغِ من
و نانِ جلادِ مرا برشته می‌کنند
در خاکسترِ زاد و رودِ شما.

و فردا که فروشدم در خاکِ خون‌آلودِ تب‌دار،
تصویرِ مرا به زیر آرید از دیوار
از دیوارِ خانه‌ام.

تصویری کودن را که می‌خندد
در تاریکی‌ها و در شکست‌ها
به زنجیرها و به دست‌ها.

و بگوییدش:
«تصویرِ بی‌شباهت!
به چه خندیده‌ای؟»
و بیاویزیدش
دیگربار
واژگونه
رو به دیوار!

و من همچنان می‌روم
با شما و برای شما
ــ برای شما که این‌گونه دوستدارِتان هستم. ــ

و آینده‌ام را چون گذشته می‌روم سنگ بردوش:
سنگِ الفاظ
سنگِ قوافی،
تا زندانی بسازم و در آن محبوس بمانم:
زندانِ دوست‌داشتن.

دوست‌داشتنِ مردان
و زنان

دوست‌داشتنِ نی‌لبک‌ها
سگ‌ها
و چوپانان
دوست‌داشتنِ چشم‌به‌راهی،
و ضرب‌ْانگشتِ بلورِ باران
بر شیشه‌ی پنجره

دوست‌داشتنِ کارخانه‌ها
مشت‌ها
تفنگ‌ها

دوست‌داشتنِ نقشه‌ی یابو
با مدارِ دنده‌هایش
با کوه‌های خاصره‌اش،
و شطِ تازیانه
با آبِ سُرخ‌اش

دوست‌داشتنِ اشکِ تو
بر گونه‌ی من

و سُرورِ من
بر لبخندِ تو

دوست‌داشتنِ شوکه‌ها
گزنه‌ها و آویشنِ وحشی،
و خونِ سبزِ کلروفیل
بر زخمِ برگِ لگد شده

دوست‌داشتنِ بلوغِ شهر
و عشق‌اش

دوست‌داشتنِ سایه‌ی دیوارِ تابستان
و زانوهای بی‌کاری
در بغل

دوست‌داشتنِ جقه
وقتی که با آن غبار از کفش بسترند
و کلاه‌ْخود
وقتی که در آن دستمال بشویند

دوست‌داشتنِ شالی‌زارها
پاها و
زالوها

دوست‌داشتنِ پیر‌یِ سگ‌ها
و التماسِ نگاهِشان
و درگاهِ دکه‌ی قصابان،
تیپا خوردن
و بر ساحلِ دورافتاده‌ی استخوان
از عطشِ گرسنگی
مردن

دوست‌داشتنِ غروب
با شنگرفِ ابرهایش،
و بوی رمه در کوچه‌های بید

دوست‌داشتنِ کارگاهِ قالی‌بافی
زمزمه‌ی خاموشِ رنگ‌ها
تپشِ خونِ پشم در رگ‌های گره
و جان‌های نازنینِ انگشت
که پامال می‌شوند

دوست‌داشتنِ پاییز
با سرب‌ْرنگیِ آسمانش

دوست‌داشتنِ زنانِ پیاده‌رو
خانه‌شان
عشقِشان
شرمِشان

دوست‌داشتنِ کینه‌ها
دشنه‌ها
و فرداها

دوست‌داشتنِ شتابِ بشکه‌های خالیِ تُندر
بر شیبِ سنگ‌فرشِ آسمان

دوست‌داشتنِ بوی شورِ آسمانِ بندر
پروازِ اردک‌ها
فانوسِ قایق‌ها
و بلورِ سبزرنگِ موج
با چشمانِ شب‌ْچراغش

دوست‌داشتنِ درو
و داس‌های زمزمه

دوست‌داشتنِ فریادهای دیگر

دوست‌داشتنِ لاشه‌ی گوسفند
بر قناره‌ی مردکِ گوشت‌فروش
که بی‌خریدار می‌ماند
می‌گندد
می‌پوسد

دوست‌داشتنِ قرمزیِ ماهی‌ها
در حوضِ کاشی

دوست‌داشتنِ شتاب
و تأمل

دوست‌داشتنِ مردم
که می‌میرند
آب می‌شوند
و در خاکِ خشکِ بی‌روح
دسته‌دسته
گروه‌گروه
انبوه‌انبوه
فرومی‌روند
فرومی‌روند و
فرو
می‌روند

دوست‌داشتنِ سکوت و زمزمه و فریاد

دوست‌داشتنِ زندانِ شعر
با زنجیرهای گران‌اش:
ــ زنجیرِ الفاظ
زنجیرِ قوافی…

و من همچنان می‌روم:
در زندانی که با خویش
در زنجیری که با پای
در شتابی که با چشم
در یقینی که با فتحِ من می‌رود دوش‌بادوش
از غنچه‌ی لبخندِ تصویرِ کودنی که بر دیوارِ دیروز
تا شکوفه‌ی سُرخِ یک پیراهن
بر بوته‌ی یک اعدام:
تا فردا!

چنین‌ام من:
قلعه‌نشینِ حماسه‌های پُر از تکبر
سم‌ْضربه‌ی پُرغرورِ اسبِ وحشیِ خشم
بر سنگ‌فرش‌ِکوچه‌ی تقدیر
کلمه‌ی وزشی
در توفانِ سرودِ بزرگِ یک تاریخ
محبوسی
در زندانِ یک کینه
برقی
در دشنه‌ی یک انتقام
و شکوفه‌ی سُرخِ پیراهنی
در کنارِ راهِ فردای بردگانِ امروز.

پریا

یکی بود

پریا يکي نبود

زير گنبد کبود

لخت و عور تنگ غروب سه تا پري نشسه بود.

زار و زار گريه مي کردن پريا
مث ابراي باهار گريه مي کردن پريا.
گيس شون قد
کمون رنگ شبق
از کمون بلن ترک
از شبق مشکي ترک.
روبروشون تو افق شهر غلاماي اسير
پشت شون سرد و سيا قلعه افسانه پير.

از افق جيرينگ جيرينگ صداي زنجير مي اومد
از عقب از توي برج شبگير مي اومد…

« – پريا! گشنه تونه؟
پريا! تشنه تونه؟
پريا! خسته شدين؟
مرغ پر بسه شدين؟
چيه اين هاي هاي تون
گريه تون واي واي تون؟ »

پريا هيچي نگفتن، زار و زار گريه ميکردن پريا
مث ابراي باهار گريه مي کردن پريا
***
« – پرياي نازنين
چه تونه زار مي زنين؟
توي اين صحراي دور
توي اين تنگ غروب
نمي گين برف مياد؟
نمي گين بارون مياد
نمي گين گرگه مياد مي خوردتون؟
نمي گين ديبه مياد يه لقمه خام مي کند تون؟
نمي ترسين پريا؟
نمياين به شهر ما؟

شهر ما صداش مياد، صداي زنجيراش مياد-

پريا!
قد رشيدم ببينين
اسب سفيدم ببينين:
اسب سفيد نقره نل
يال و دمش رنگ
عسل،
مرکب صرصر تک من!
آهوي آهن رگ من!

گردن و ساقش ببينين!
باد دماغش ببينين!
امشب تو شهر چراغونه
خونه ديبا داغونه
مردم ده مهمون مان
با دامب و دومب به شهر ميان
داريه و دمبک مي زنن
مي رقصن و مي رقصونن
غنچه خندون مي ريزن
نقل بيابون مي ريزن
هاي مي کشن
هوي مي کشن:
« – شهر جاي ما شد!
عيد مردماس، ديب گله داره
دنيا مال ماس، ديب گله داره
سفيدي پادشاس، ديب گله داره
سياهي رو سياس، ديب گله داره » …
***
پريا!
ديگه توک روز شيکسه
دراي قلعه بسّه
اگه تا زوده بلن شين
سوار اسب من شين
مي رسيم به شهر مردم، ببينين: صداش مياد
جينگ و جينگ ريختن زنجير برده هاش مياد.
آره ! زنجيراي گرون، حلقه به حلقه، لابه لا
مي ريزد ز دست و پا.
پوسيده ن، پاره مي شن
ديبا بيچاره ميشن:
سر به جنگل بذارن، جنگلو خارزار مي بينن
سر به صحرا بذارن، کوير و نمکزار مي بينن

عوضش تو شهر ما… [ آخ ! نمي دونين پريا!]
در برجا وا مي شن، برده دارا رسوا مي شن
غلوما آزاد مي شن، ويرونه ها آباد مي شن
هر کي که غصه داره
غمشو زمين ميذاره.
قالي مي شن حصيرا
آزاد مي شن اسيرا.
اسيرا کينه دارن
داس شونو ور مي ميدارن
سيل مي شن: گرگرگر!
تو قلب شب که بد گله
آتيش بازي چه خوشگله!

آتيش! آتيش! – چه خوبه!
حالام تنگ غروبه
چيزي به شب نمونده
به سوز تب نمونده،
به جستن و واجستن
تو حوض نقره جستن

الان غلاما وايسادن که مشعلا رو وردارن
بزنن به جون شب، ظلمتو داغونش کنن
عمو زنجير بافو
پالون بزنن وارد ميدونش کنن

سکه يه پولش کنن:
دست همو بچسبن
دور ياور برقصن
« حمومک مورچه داره، بشين و پاشو » در بيارن
« قفل و صندوقچه داره، بشين و پاشو » در بيارن

پريا! بسه ديگه هاي هاي تون
گريه تاون، واي واي تون! » …

پريا هيچي نگفتن، زار و زار گريه مي کردن پريا
مث ابراي باهار گريه مي کردن پريا …
***
« – پرياي خط خطي، عريون و لخت و پاپتي!
شباي چله کوچيک که زير کرسي، چيک و چيک
تخمه ميشکستيم و بارون مي اومد صداش تو نودون مي اومد
بي بي جون قصه مي گف حرفاي سر بسه مي گف
قصه سبز پري
زرد پري
قصه سنگ صبور، بز روي بون
قصه دختر شاه پريون، –
شما ئين اون پريا!
اومدين دنياي ما
حالا هي حرص مي خورين، جوش مي خورين، غصه خاموش مي خورين
که دنيامون خال خاليه، غصه و رنج خاليه؟

دنياي ما قصه نبود
پيغوم سر بسته نبود.

دنياي ما عيونه
هر کي مي خواد بدونه:

دنياي ما خار داره
بيابوناش مار داره
هر کي باهاش کار داره
دلش خبردار داره!

دنياي ما بزرگه
پر از شغال و گرگه!

دنياي ما – هي هي هي !
عقب آتيش – لي لي لي !
آتيش مي خواي بالا ترک
تا کف پات ترک ترک …

دنياي ما همينه
بخواي نخواهي اينه!

خوب، پرياي قصه!
مرغاي شيکسه!
آبتون نبود، دونتون نبود، چائي و قليون تون نبود؟
کي بتونه گفت که بياين دنياي ما، دنياي واويلاي ما
قلعه قصه تونو ول بکنين، کارتونو مشکل بکنين؟ »

پريا هيچي نگفتن، زار و زار گريه مي
کردن پريا
مث ابراي باهار گريه مي کردن پريا.
***
دس زدم به شونه شون
که کنم روونه شون –
پريا جيغ زدن، ويغ زدن، جادو بودن دود شدن، بالا رفتن تار شدن
[ پائين اومدن پود شدن، پير شدن گريه شدن، جوون شدن
[ خنده شدن، خان شدن بنده شدن، خروس سر کنده شدن،
[ ميوه شدن هسه شدن،
انار سر بسّه شدن، اميد شدن ياس
[ شدن، ستاره نحس شدن …

وقتي ديدن ستاره
يه من اثر نداره:
مي بينم و حاشا مي کنم، بازي رو تماشا مي کنم
هاج و واج و منگ نمي شم، از جادو سنگ نمي شم –
يکيش تنگ شراب شد
يکيش درياي آب شد
يکيش کوه شد و زق زد
تو آسمون تتق زد …

شرابه رو سر کشيدم
پاشنه رو ور کشيدم
زدم به دريا تر شدم، از آن ورش به در شدم
دويدم و دويدم
بالاي کوه رسيدم
اون ور کوه ساز مي زدن، همپاي آواز مي زدن:

« – دلنگ دلنگ، شاد شديم
از ستم آزاد شديم
خورشيد خانم آفتاب کرد
کلي برنج تو آب کرد.
خورشيد خانوم! بفرمائين!
از اون بالا بياين پائين
ما ظلمو نفله کرديم
از وقتي خلق پا شد
زندگي مال ما شد.
از شادي سير نمي شيم
ديگه اسير نمي شيم
ها جستيم و واجستيم
تو حوض نقره جستيم
سيب طلا رو چيديم
به خونه مون رسيديم … »
***
بالا رفتيم دوغ بود
قصه بي بيم دروغ بود،
پائين اومديم ماست بود
قصه ما راست بود:

قصه ما به سر رسيد
غلاغه به خونه ش نرسيد،
هاچين و واچين
زنجيرو ورچين!

نمونه ای شاعرانه های احمد شاملو

دانوم . ..جادوی لبخند

شما که زیبایید تا مردان

زیبایی را بستایند

و هر مردی که به راهی می‌شتابد

جادویی لبخندی از شماست

و هر مرد در آزادگی خویش

به زنجیر زرین عشقی ست پای‌بست

عشقتان را به ما دهید

شما که عشقتان زندگی‌ست!

و خشمتان را به دشمنان ما

شما که خشمتان مرگ است

                         رتان!سنگ مزار احمد شاملو در امام زاده طاهر شهرستان کرج

م. احمقم شايد!

ز دن هاي رتا

سهراب سپهری

تصویر سهراب سپری

سهراب سپهري فرزند اسد الله سپهري در سال ۱۳۰۷ در روز ۱۵ مهر ماه درشهرکاشان به دنيا آمدوپس ار تحمل يك دوره بيماري كه حدود دو سال طول كشيد، سرانجام در اول مرداد ۱۳۵۹ در سن ۵۲ سالگي بدورد حيات گفت‌، روحش شاد.  خواستم در مورد زندگیش شرحی بنویسم دیدم او خودش بهترش را نوشته ومن توان مقابله بااوراندارم این شما واین معرفی سهراب سپهری به قلم خودش .

اهل كاشانم

روزگارم بد نيست‌.

تكه ناني دارم ، خرده هوشي‌، سر سوزن ذوقي‌.

مادري دارم ، بهتر از برگ درخت‌.

دوستاني ، بهتر از آب روان‌.

و خدايي كه در اين نزديكي است‌:

لاي اين شب بوها، پاي آن كاج بلند.

روي آگاهي آب‌، روي قانون گياه‌.

سهراب سپهري

من مسلمانم‌.

قبله ام يك گل سرخ‌.

جانمازم چشمه‌، مهرم نور.

دشت سجاده من‌.

من وضو با تپش پنجره ها مي گيرم‌.

در نمازم جريان دارد ماه ، جريان دارد طيف‌.

سنگ از پشت نمازم پيداست‌:

همه ذرات نمازم متبلور شده است‌.

من نمازم را وقتي مي خوانم

كه اذانش را باد ، گفته باشد سر گلدسته سرو.

من نمازم را پي«تكبيره الاحرام» علف مي خوانم‌،

پي «قد قامت» موج‌.

كعبه ام بر لب آب ،

كعبه ام زير اقاقي هاست‌.

كعبه ام مثل نسيم ، مي رود باغ به باغ ، مي رود

شهر به شهر.

«حجر الاسو » من روشني باغچه است‌.

اهل كاشانم‌.

پيشه ام نقاشي است‌:

گاه گاهي قفسي مي سازم با رنگ ، مي فروشم به شما

تا به آواز شقايق كه در آن زنداني است

دل تنهايي تان تازه شود.

چه خيالي ، چه خيالي ، … مي دانم

پرده ام بي جان است‌.

خوب مي دانم ، حوض نقاشي من بي ماهي است‌.

شعر دیگری از او

آب را گل نكنيم‌:

در فرودست انگار، كفتري مي خورد آب‌.

يا كه در بيشه دور، سيره اي پر مي شويد.

يا در آبادي‌، كوزه اي پر مي گردد.

آب را گل نكنيم‌:

شايد اين آب روان‌، مي رود پاي سپيداري‌، تا فرو شويد

اندوه دلي‌.

دست درويشي شايد، نان خشكيده فرو برده در آب‌.

زن زيبايي آمد لب رود،

آب را گل نكنيم‌:

روي زيبا دو برابر شده است‌.

چه گوارا اين آب‌!

چه زلال اين رود!

مردم بالادست‌، چه صفايي دارند!

چشمه هاشان جوشان‌، گاوهاشان شيرافشان باد!

من نديدم دهشان‌،

بي گمان پاي چپرهاشان جا پاي خداست‌.

ماهتاب آن جا، مي كند روشن پهناي كلام‌.

بي گمان در ده بالادست‌، چينه ها كوتاه است‌.

مردمش مي دانند، كه شقاق چه گلي است‌.

بي گمان آن جا آبي‌، آبي است‌.

غنچه اي مي شكفد، اهل ده باخبرند.

چه دهي بايد باشد!

كوچه باغش پر موسيقي باد!

مردمان سر رود، آب را مي فهمند.

گل نكردندش‌، ما نيز

آب را گل نكنيم‌.

او برای بعد از خودش هم سرودی دارد

به سراغ من اگر مي آييد

نرم و اهسته بياييد

مباد كه ترك بردارد

چيني نازك تنهايي من‌.

ندای آغاز :

كفش هايم كو،كفش هايم كو،

چه كسي بود صدا زد: سهراب؟

آشنا بود صدا مثل هوا با تن برگ‌.

مادرم در خواب است‌.

و منوچهر و پروانه‌، و شايد همه مردم شهر.

شب خرداد به آرامي يك مرثيه از روي سر ثانيه ها مي گذرد

و نسيمي خنك از حاشيه سبز پتو خواب مرا مي روبد.

بوي هجرت مي آيد:

بالش من پر آواز پر چلچله هاست‌.

صبح خواهد شد

و به اين كاسه آب

آسمان هجرت خواهد كرد.

بايد امشب بروم‌.

من كه از بازترين پنجره با مردم اين ناحيه صحبت كردم

حرفي از جنس زمان نشنيدم‌.

هيچ چشمي‌، عاشقانه به زمين خيره نبود.

كسي از ديدن يك باغچه مجذوب نشد.

هيچ كسي زاغچه يي را سر يك مزرعه جدي نگرفت‌.

من به اندازه يك ابر دلم مي گيرد

وقتي از پنجره مي بينم حوري

– دختر بالغ همسايه –

پاي كمياب ترين نارون روي زمين

فقه مي خواند.

چيزهايي هم هست‌، لحظه هايي پر اوج

(مثلاً شاعره يي را ديدم

آن چنان محو تماشاي فضا بود كه در چشمانش

آسمان تخم گذاشت‌.

و شبي از شب ها

مردي از من پرسيد

تا طلوع انگور، چند ساعت راه است؟)

بايد امشب بروم‌.

بايد امشب چمداني را

كه به اندازه پيراهن تنهايي من جا دارد، بردارم

و به سمتي بروم

كه درختان حماسي پيداست‌،

رو به آن وسعت بي واوه كه همواره مرا مي خواند.

يك نفر باز صدا زد: سهراب

كفش هايم كو؟ كفش هايم كو؟ 

در فرودست انگار، کفتری می‌خورد آب

یا که در بیشه دور، سیره‌یی پر می‌شوید.

یا در آبادی، کوزه‌یی پر می‌گردد.

آب را گل نکنیم:

شاید این آب روان، می‌رود پای سپیداری، تا فرو شوید اندوه دلی.

دست درویشی شاید، نان خشکیده فرو برده در آب.

زن زیبایی آمد لب رود،

آب را گل نکنیم:

روی زیبا دو برابر شده است.

چه گوارا این آب!

چه زلال این رود!

مردم بالادست، چه صفایی دارند!

چشمه‌هاشان جوشان، گاوهاشان شیرافشان باد!

من ندیدم دهشان،

بی‌گمان پای چپرهاشان جا پای خداست.

ماهتاب آن‌جا، می‌کند روشن پهنای کلام.

بی‌گمان در ده بالادست، چینه‌ها کوتاه است.

مردمش می‌دانند، که شقایق چه گلی است.

بی‌گمان آن‌جا آبی، آبی است.

غنچه‌یی می‌شکفد، اهل ده باخبرند.

چه دهی باید باشد!

کوچه باغش پر موسیقی باد!

مردمان سر رود، آب را می‌فهمند.

گل نکردندش، ما نیز

آب را گل نکنیم.

 

نیست رنگی که بگوید با من

اندکی صبر، سحر نزدیک است

هر دم این بانگ برآرم از دل:

وای، این شب چقدر تاریک است!

خنده‌ای کو که به دل انگیزم؟

قطره‌ای کو که به دریا ریزم؟

صخره‌ای کو که بدان آویزم؟

مثل این است که شب نمناک است

دیگران را هم غم هست به دل،

غم من، لیک، غمی غمناک است

 

 اینهم سنگ مزار آن مرد بزرگ

صحن امامزاده سلطان‌علی بن محمد باقر روستای مشهد اردهال واقع در اطراف کاشان میزبان ابدی سهراب گردید.

فریدون توللی

تصویر میانسالی فریدون توللی

فریدون توللی درسال ۱۲۹۸در شیراز به دنیا آمد. تحصیلات خودرا در این شهربه اتمام رسانید و وارد دانشگاه تهران شد و در سال ۱۳۲۰ در رشته باستان‌شناسی دانشکده ادبیات این دانشگاه فارغ التحصیل گردیدوبکاردراین رشته  روی آورد و تا مرداد ۱۳۳۲ چندی رئیس ادارهً باستان شناسی استان فارس بود. توللی، پس از شهریور ۱۳۲۰ وارد فعالیت‌های سیاسی شد و به نوشتن مقالات سیاسی در نشریات حزب توده و به انتشارمجموعه سیاسی طنزآمیزی با نام «التفاصیل» پرداخت. توللی پس از کودتای ۲۸ مرداد از فعالیتهای سیاسی دست شست و در کتابخانهً دانشگاه پهلوی شیراز به کار مشغول شد.فریدون توللی از همان اغاز کار شعر نو به سراغ نیما میرود . از خواندن <افسانه >الهام  میگیرد و راه خود را پیدا میکند وی در سال۱۳۱۹ با سرودن شعر پشیمانی وارد عرصه شعر نو میشود و در سال ۱۳۲۹ مجموعه رها را منتشر میسازد در حدود ده سال بعد با سرودن مجموعه نافه سخت به نیما و یارانش میتازد و آنان را یاوه سرا میگوید . بدین سان توللی پیوند خود را با نیما میگسلد و شیوه خود و گروهی که بدان گرایش دارد را نوپردازان راستین می خواند .قافیه را طرد نمیکند ، از سرودن اشعار بی وزن می پرهیزد ، رعایت قواعد فارسی را واجب میشمارد و نوپردازان راستین را به رعایت آن توصیه میکند . فریدون توللی را از جهت محتوای غنایی و عاشقانه شعرباید بنیانگذار شعر نو تغزلی خواند . تصویر در شعر وی اهمیت فراوان دارد و میتوان گفت که اشعارش  تا اندازه ای تصویری است . توللی زبانی توانا دارد و در ساختن تعبیر های شاعرانه و خلق ترکیبات و کاربرد الفاظ و موسیقی کلام در میان شاعران معاصرش کم نظیر است . سر انجام در نهم خرداد ۱۳۶۴در تهران درگذشته است ۰

شعر زیر یکی از زیباترین اشعار اوست که سبکی خاص از شعر نو است

بلم آرام چون قویی سبکبال
به نرمی بر سر کارون همی رفت
به نخلستان ساحل قرص خورشیــــد
ز دامان افق بیرون همی رفت

شفق بازی کنان در جنبش آب
شکوه دیگر و راز دگر داشت
به دشتی پر شقایق باد سرمست
تو پنداری که پاورچین گذر داشت

جوان پارو زنان بر سینه ی موج
بلم می راند و جانش در بلم بود
صدا سر داده غمگین در ره باد
گرفتار دل و بیمار غم بود

دو زلفونت بود تار ربابم
چه می خواهی از این حال خرابم
تو که با مو سر یاری نداری
چرا هر نیمه شو آیی به خوابم

درون قایق از باد شبانگاه
دو زلفی نرم نرمک تاب می خورد
زنی خم گشته از قایق بر امواج
سر انگشتش به چین آب می خورد

صدا چون بوی گل در جنبش آب
به آرامی به هر سو پخش می گشت
جوان می خواند سرشار از غمی گرم
پس دستی نوازش بخش می گشت

تو که نوشم نئی نیشم چرایی
تو که یارم نئی پیشم چرایی
تو که مرهم نئی ریش دلم را
نمک پاش دل ریشم چرایی

خموشی بود و زن در پرتو شام
رخی چون رنگ شب نیلوفری داشت
ز آزار جوان دل شاد و خرسند
سری با او، دلی با دیگری داشت

ز دیگر سوی کارون زورقی خرد
سبک بر موج لغزان پیش می راند
چراغی کورسو می زد به نیزار
صدایی سوزناک از دور می خواند

نسیمی این پیام آورد و بگذشت:
چه خوش بی مهربونی هر دو سربی
جوان نالید زیر لب به افسوس
که یک سر مهربونی، درد سر بی

 

معـرفت نیـست در ایــن معرفت آموختگان

ای خوشـــــا دولت دیــدار دل افـــروختگان

دلـــــــم از صحبت ایـن چرب زبانان بگرفت

بعد از این دست من و دامن لب دوختگان

عاقـــبت بر ســـر بازار فـــــریبم بفـــروخت

نـــاجوانــمردی ایـــن عـــاقبت انــدوختگان

شـرمشان باد زهنگــامه رسوایی خویش

این متـــاع شـــرف از وسوسه بفروختگان

یار دیـــرینه چنان خاطرم از کینه بسوخت

که بنــــــــالید به حالـــم دل کین توختگان

خوش بخندیــد رفیقان که درین صبح مراد

کهنـــه شد قصه ما تا به سحر سوختگان

 

فریدون توللی در آرامگاه خانوادگیش در حافظیه شیراز

ودر کنار حضرت حافظ آرام گرفته است- عکاس نرگس نفیسی

سیمین بهبهانی

   زنده یاد  سیمین بهبهانی
بانو سیمین خلیلی معروف به سیمین بهبهانی درتاریخ  بیست وهشتم  تیر سال هزارو سیصد وشش  در شهر تهران متولد شد و بعد ها بعنوان  نویسنده و غزل‌سرای معاصرایرانی چهره ماندگاری در عرصه ادبیات ایران گردید.سیمین بهبهانی ازنواده ملاعلی رازی خلیلی از مشایخ بزرگ تشیع که عالمی جلیل القدر بوده وبرادر ایشان آیت الله  العظمی  میرزا حسین خلیلی تهرانی  از رهبران نهضت مشروطه است که بعداز مرحوم میرزای شیرازی پرچم نهضت مخالفت با دربار دردست ایشان بوده  .  پدرخانم سیمین خلیلی  عباس خلیلی که در نجف اشرف متولد شده (۱۲۷۲  – ۱۳۵۰ ) ودر تهران بدرود حیات گفته . ایشان شاعر ونویسنده بوده ومدیریت روزنامه اقدام را به عهده داشته  و به دو زبان فارسی و عربی مسلط بوده اند .لذاسیمین در یک محیط خانوادگی مذهبی وفرهنگی تولد ورشد یافت ودرنوزده سالگی با آقای حسن بهبهانی ازدواج کرد و به سیمین بهبهانی معروف گردید . استاد سیمین بهبهانی را برخی به دلیل سرودن شعر در اوزان خاص «نیمای غزل» لقب داده‌اند.
وی سرودن غزل را از نوجوانی آغاز کرد و موضوع اغلب غزل‌های او در این دوران وبه اقتضای سن مضامین عاشقانه و عواطف زنانه و انسانی بود. وی بعدها متاثر از سروده‌های نوپردازان مجموعه غزل رستاخیز رامنتشر کرد که دراین اثر مشخصا زبان شعر او به سمت موضوعات و معضلات اجتماعی گرایش پیدا کرده است  .
خانم سیمین بهبهانی  از سال ۱۳۳۰ به‌عنوان آموزگار آغاز به‌کار کرد. او در سال ۱۳۳۷ گرچه در رشته ادبیات قبول شده بود اما وارد دانشکده حقوق شد، در سال ۱۳۴۹ از حسن بهبهانی جدا شد و در همان سال با منوچهر کوشیار که در دوران دانشجویی با او آشنا شده‌بود، ازدواج کرد. بهبهانی سال‌ها در آموزش و پرورش با سمت دبیری کار کرد و از سال ۱۳۳۰ تا سال ۱۳۶۰ تنها به تدریس اشتغال داشت و هرگز شغلی مرتبط با رشته حقوق را قبول نکرد. او در ۱۳۴۸ به عضویت شورای شعر و موسیقی در آمد.واین دورا ن زمان ظلائی شعر و موسیقی در ایران است چون سیمین بهبهانی، هوشنگ ابتهاج، نادر نادرپور، یدالله رویایی، بیژن جلالی و فریدون مشیری  اعضای این شورا  هستند .
آنچه از این بانوی بزرگوار ومعلم ارزنده برای ایران وایرانی باقیمانده  فهرست وار تقدیم میکنم امیدوارم از  مطالعه آنها لذت ببرید.

 «جای پا»(۱۳۳۵/۱۹۵۴)

«چلچراغ(۱۳۳۶/۱۹۵۵)»

«مرمر» (۱۳۴۱/۱۶۱)

«رستاخیز» (۱۳۵۲/۱۹۷۱)

«خطی از سرعت و از آتش»(۱۳۶۰/۱۹۸۰)

«دشت ارژن»(۱۳۶۲/۱۹۸۳)

«گزینه اشعار»(۱۳۶۷)

«درباره هنر و ادبیات»(۱۳۶۸)»

«آن مرد، مرد همراهم»(۱۳۶۹)

«کاغذین‌جامه»(۱۳۷۱/۱۹۹۲)

«کولی و نامه و عشق»(۱۳۷۳)

«عاشق‌تر از همیشه بخوان»(۱۳۷۳)

«شاعران امروز فرانسه»(۱۳۷۳)

ترجمه فارسی از اثر پیر دوبوادفر، چاپ دوم :۱۹۳۸۲-

«با قلب خود چه خریدم؟»(۱۳۷۵/۱۹۹۶)

«یک دریچه آزادی»(۱۳۷۴/۱۹۹۵)

«مجموعه اشعار» (۲۰۰۳)

«یکی مثلاً این‌که (۲۰۰۵)

«هرگز نخواب کوروش»

«شعر زمان ما» (1391)

«مجموعه اشعار سیمین بهبهانی»(1391) .

بسیاری از  شعرها و ترانه‌هاسرود که  آنها را خوانند گان نامداری دستمایه کار خود قرارداده اند  و همان شعرها به خاطره جمعی ملت رسیده است. شعرهایی با صدای خوانندگانی همچون استاد محمدرضا شجریان، استاد اکبر گلپایگانی، کورس سرهنگ‌زاده، همایون شجریان، صدیق تعریف و…شمع وجود سيمين بهبهاني در سحرگاه سه‌شنبه ۲۸ مرداد  ۱۳۹۳ خاموش شد وداغی سنگین بر دل دوستدران شعر معاصر گذاشت .نامش همواره در تاریخ فرهنگ وهنر این سرزمین زنده  خواهد ماند.

یک غزل ناب از سیمین تقدیم میکنم

من از شب های تاریک بدون ماه می ترسم               نه از شیر و پلنگ، از این همه روباه می ترسم
مرا از جنگ رو در روی در میدان گریزی نیست            نه از دشمن  و
لی از دوستان آب زیر کاه می ترسم
من از صد دشمن دانای لامذهب نمی ترسم             
ولی از زاهد بی عقل ناآگاه می ترسم
پی گم گشته ام در چاه نادانی نمی گردم               
اصولاً من نمی دانم چرا از چاه می ترسم
اگر چه راه دشوار است و مقصد ناپدید، اما                نه
 از سختی ره، از سستی همراه می ترسم
من از تهدیدهای ضمنی ظالم نمی ترسم                 
من از نفرین یک مظلوم، از یک آه می ترسم
من از عمامه و تسبیح و تاج و مسند شاهی             
اگر افتد به دست آدم خودخواه می ترسم
مرا از داریوش و کوروش و این جمله باکی نیست        
من از قداره بندان مرید شاه می ترسم
نمی ترسم ز درگاه خدای مهربان، اما                      
ز برخی از طرفداران این درگاه می ترسم
چو “کیوان” بر مدار خویش می گردم ولی گاهی         
از این سنگ شهاب و حاجی گمراه می ترسم

غزلی دیگر از

یارب مرا یاری بده تا خوب آ زارش کنم                      هجرش دهم ، زجرش دهم ،خوارش کنم ، زارش کنم

از بوسه های آتشین ، وز خنده های دلنشین            صدشعله درجانش زنم ، صد فتنه درکارش کنم

درپیش چشمش ساغری گیرم ز دست  دلبری          از اشگ ازارش دهم ، ارغصه بیمارش کنم

بذری به پایش افکنم ، گویم خداوندش منم               چون بنده در سودای زر، کالای بازارش کنم  

گوید بیفزا مهر خود، گویم نکاهم مهر خود                 گوید که کمتر کن جفا، گویم که بسیارش کنم

هر شامگه در خانه ای ، چابکتر از پروانه ای              رقصم بر بیکانه ای ، وز خویش بیزارش کنم

چون بینم آن شیدای من فارغ شد از سودای من        منزل کنم در کوی او، باشد که دیدارش کنم

گیسوی خود افشان کنم ، جادو خود گریان کنم          با گونه گون سوگند ها ، باردگر یارش کنم

چون یار شد بار دگر،  کوشم به آزاری دگر                  تا این دل دیوانه را راضی ز آ زارش کنم

 غزل دیگر

خرمن زلف من کجا ؟ شاخه یاسمن کجا ؟

قهر ز من چه می کنی ٬ بهر تو همچو من کجا ؟

صحبت باغ را مکن پیش بهشت روی من

سبزه ی عارضم کجا ؟ خرّمی چمن کجا ؟

لاله و من چه نسبتی ؟ ساغر او ز می تهی

ساق فریب زن کجا ؟ ساقی سیمتن کجا ؟

غنچه دهان بسته یی ٬ پیش لب شکفته ام

گرمی بوسه ام کجا ؟ سردی آن دهن کجا ؟

نرگس و دیدگان من ؟ وای از این ستمگری

در نگهم ترانه ها ٬ در نگهش سخن کجا ؟

بر سر و سینه ام مکش دست که خسته می شود!

نرمی پیکرم کجا ؟ خرمن نسترن کجا ؟

این همه هیچ ٬ بهر تو ٬ یار ز خود گذشته یی

دوستی ِ تو خواسته ٬ دشمن خویشتن کجا؟

می روی و خطاست این ٬ شیوه ی نابجاست این

قهر ز من چه می کنی ؟ بهر تو همچو من کجا ؟

 غزلی دیگر

دلم گرفته ، ای دوست! هوای گریه با من
گر از قفس گریزم کجا روم ، کجا من؟

کجا روم که راهی به گلشنی ندارم
که دیده بر گشودم به کنج تنگنا من

نه بسته ام به کس دل نه بسته کس به من دل
چو تخته پاره بر موج رها رها رها من

ز من هر آن که او دور چو دل به سینه نزدیک
به من هر ان که نزدیک از او جدا جدا من

نه چشم دل به سویی نه باده در سبویی
که تر کنم گلویی به یاد آشنا من

زبودنم چه افزود ؟ نبودنم چه کاهد؟
که گوید به پاسخ که زنده ام چرا من

ستاره ها نهفتم در آسمان ابری
دلم گرفته ، ای دوست هوای گریه با من

 این شعر هم نشان از دوران معلمی استاد دارد

” بچه ها صبحتان بخیر ، سلام !
درس امروز ، فعل مجهول است
 
فعل مجهول چیست می دانید ؟
نسبت فعل ما به مفعول است … ”
در دهانم زبان چو آویزی
 
در تهیگاه زنگ ، می لغزید .
 
صوت ناسازام آنچنان که مگر
 
شیشه بر روی سنگ می لغزید .
 
ساعتی داد آن سخن دادم
 
حق گقتار را ادا کردم
 
تا ز اعجاز خود شوم آگاه
 
ژاله را زان میان صدا کردم :
” ژاله از درس من چه فهمیدی ؟”
پاسخ من سکوت بود سکوت …
” د جواب بده ! کجا بودی ؟
رفته بودی به عالم هپروت ؟…”
خنده دختران و غرش من
 
ریخت بر فرق ژاله ، چون باران
 
لیک او بود غرق حیرت خویش
 
غافل از اوستاد و از یاران .
 
خشمگین ، انتقام جو ، گفتم :
” بچه ها گوش ژاله سنگین است !”
دختری طعنه زد که :” نه خانم !
درس در گوش ژاله یاسین است ”
باز هم خنده ها و همهمه ها
 
تند و پیگیر می رسید به گوش
 
زیر آتشفشان دیده من
 
ژاله آرام بود و سرد و خموش .
رفته تا عمق چشم حیرانم ،
 
آن دو میخ نگاه خیره او
 
موج زن ، در دو چشم بی گنهش
 
رازی از روزگار تیره او
 
آنچه در آن نگاه می خواندم
 
قصه غصه بود و حرمان بود
 
ناله ای کرد و در سخن آمد
 
با صدایی که سخت لرزان بود :
” فعل مجهول ، فعل آن پدری است
 
که دلم را ز درد پر خون کرد
 
خواهرم را به مشت و سیلی کوفت
 
مادرم را ز خانه بیرون کرد
 
شب دوش از گرسنگی تا صبح
 
خواهر شیر خوار من نالید
 
سوخت در تاب تب ، برادر من
 
تا سحر در کنار من نالید
 
در غم آن دو تن ، دو دیده من
 
این یکی اشک بود و آن دگر خون بود
 
مادرم را دگر نمی دانم
 
که کجا رفت و حال او چون بود … ”
گفت و نالید و آنچه باقی ماند
 
هق هق گریه بود و ناله او
 
شسته می شد به قطره های سرشک
 
چهره همچو برگ لاله او
 
ناله من به ناله اش آمیخت
 
که : ” غلط بود آنچه من گفتم
 


درس امروز ، قصه غم توست
 
تو بگو ! من چرا سخن گفتم ؟
فعل مجهول فعل آن پدری است
 
که تو را بی گناه می سوزد
 
آن حریق هوس بود که در او
 
مادری بی پناه ، می سوزد … “

 

مقبره خانم سیمین بهبهانی

آرامگاه خانوادگی بانوی غزل خانم سیمین بهبهانی ومقبره ایشان در بهشت زهرا تهران

      <a href=”http://uupload.ir/” target=”_blank”><img src=”http://uupload.ir/files/qflg     _مقبره_خانم_سیمین_بهبهانی.jpg” border=”0″ alt=”آپلود عکس” /></a>

آدرس تهیه کننده تصاویر با اجازه وباتشکر از عکاس عکسها

 

 

فرخی یزدی

محمد فرخی یزدی

میرزا محمد فرزند محمد ابراهیم سمسار در سال ۱۲۶۷ هجری شمسی درشهرستان  یزد متولد شد  . زبان فارسی و مقدمات زبان عربی را آموخت اما در شانزده سالگی بعلت درگیری با مدیر مدرسه وهجو اوبزبان شعراز مدرسه اخراج شد   . سپس به کارگری در نانوایی و پارچه بافی مشغول گردید .در اوائل نهضت  مشروطیت و پیدایش حزب دموکرات در ایران فرخی به دموکراتها پیوست  و در شمار آزادی خواهان شهر یزد قرار گرفت وبا اشعار تند وتیز خود کاری کرد که حاکم یزد دستور داد با نخ وسوزن  دهانش را دوختند و بزندانش انداختند  اما او از زندان گریخت واز یزد به تهران آمد وچندی بعد در تهران روزنامه طوفان را انتشار داد  وشهرت او بیشتر شد تا جائی که از طرف مردم یزدبه  نمایندگی  مجلس شورای ملی انتخاب شد اما بعدا” مجبور به جلای وطن شد وبه خارج رفته  در المان به مبارزات خود با انتشار روزنامه ادامه دادو بهر حال با وساطت تیمور تاش وزیر دربار به ایران برمیگردد ودرسال ۱۳۱۶به زندان میافتد ودر زندان خود کشی میکند وشعر زیر را بدیوار مینویسد که ماموران متوجه شده از مرگ نجات  مییابد

هیچ دانی از چه خود را خوب تربین می کنم                      بهر میدان قیامت رخش را زین می کنم

می روم امشب به استقبال مرگ و مرد وار                        تا سحر با زندگانی جنگ خونین میکنم

نامه حقگوی طوفان را به آزادی مدام                              منتشر بی زحمت توقیف و توهین می کنم

می روم در مجلس روحانیون آخرت                                و اندر آنجا بی کلک طرح قوانین می کنم

 سرانجام درسال ۱۳۱۸در زندان توسط عوامل امینیتی با  آمپول هوا به زندگی او خاتمه داده شد ودر محلی نامعلوم دفن گردید 

 یکی از اشعار اورا در مدح آزادی میاورم

 قسم به عزت و   قدر ومقام آزادی                    که روح بخش جهان است ،  نام آزادی

به پیش اهل جهان محترم بود آنکس                   که داشت از دل وجا ن ، احترام آزادی

چگونه پای گذاری به صرف دعوت شیخ         به مسلکی که ندارد مرام آرادی    

هزار بار بود به زصبج استبداد                     برای دسته پا بسته شام آزادی      

به روزگار قیامت بپا شود آنروز                   کنند رنجبران چون قیام آزادی    

 اگر خدای بمن فرصتی دهد    روزی             کشم ز مرتجعین انتقام آزادی      

 

 هر لحظه مزن در،که در این خانه کسی نیست                     بیهوده مکن ناله،که فریاد رسی نیست
شهری که شه و شحنه و شیخش همه مستند                         شاهد شکند شیشه که بیم عسسی نیست
آزادی اگر می طلبی،غرقه به خون باش                             کاین گلبن نو خاسته بی خار و خسی نیست
دهقان دهد از زحمت ما یک نفس اما                                آنروز که د یگر ز حیاتش نفسی نیست
با بودن مجلس بود آزادی ما محو                                     چون مرغ که پابسته ولی در قفسی نیست
گر موجد گندم بود از چیست که زارع                               از نان جوین سیر به قدر عدسی نیست
هر سر به هوای سر و سامانی ما را                                 در دل بجز آزادی ایران هوسی نیست
تازند و برند اهل جهان گوی تمدن                                   ای فارس مگر فارس ما را فرسی نیست
در راه طلب فرخی ار خسته نگردید                                 دانست که تا منزل مقصود بسی نیست

 

شب چو در بستم و مست از می نابش کردم                         ماه اگر حلقه به در کوفت … جوابش کردم

دیدی آن تُرک ختا دشمن جان بود مرا ؟                             گرچه عمری به خطا دوست خطا بش کردم

منزل مردم بیگانه چو شد خانه چشم                                  آنقدر گریه نمودم که خرابش کردم

شرح داغ دل پروانه چو گفتم با شمع                                 آتشی در دلش افکندم و آبش کردم

غرق خون بود و نمی مرد زحسرت فرهاد                          خواندم افسانه شیرین وبخوابش کردم

دل که خونابه غم بود و جگرگوشه درد                               بر سر آتش جور تو کبابش کردم

زندگی کردن من مُردن تدریجی بود                                 آن چه جان کند تنم ، عمر حسابش کردم

 

آرامگاه این شاعر لب دوخته  مشخص نیست

فریدون مشیری

فریدون مشیری

فریدون مشیری در سی ام شهریور۱۳۰۵درتهران به دنیا آمد تحصیلات ابتدایی را در تهران انجام دادوچون پدرش به مشهد منتقل شد اونیز به مشهد رفت و بعد از چند سال دوباره به تهران بازگشت و تحصیلات دبیرستان را در دارالفنون ودبیرستان ادیب به پایان رساند. به گفتهٔ خودش: «در سال ۱۳۲۰ که ایران دچار آشفتگی‌هایی بود و نیروهای متفقین از شمال و جنوب به کشور حمله کرده و در ایران بودند ما دوباره به تهران آمدیم و من به ادامه تحصیل مشغول شدم.دبیرستان و بعد به دانشگاه رفتم. در سن ۱۸ سالگی در وزارت پست و تلگراف مشغول به کار شدم و این کار ۳۳ سال ادامه یافت.». سپس در آموزشگاه فنی وزارت پست وتلگراف مشغول تحصیل گردید. روزها به کار می پرداخت و شبها به تحصیل ادامه می داد. از همان زمان به مطبوعات روی آورد و در روزنامه‌ها و مجلات کارهایی از قبیل خبرنگاری و نویسندگی را به عهده گرفت.بعدها در رشته ادبیات فارسی دانشگاه تهران به تحصیل ادامه داد. اما کار اداری از یک سو و کارهای مطبوعاتی از سوی دیگر، در ادامهٔ تحصیلش مشکلاتی ایجاد می‌کرد.سرانجام تحصیل را رها کرد اما کار در مطبوعات را ادامه داد. از سال ۱۳۳۲ تا ۱۳۵۱ مسئول صفحه شعر و ادب مجله روشنفکر بود. بسیاری از شاعران مشهور معاصر، اولین بار با چاپ شعرهایشان در این صفحات معرفی شدند. مشیری در سالهای پس از آن نیز تنظیم صفحه شعر و ادبی مجله سپید و سیاه را برعهده داشت. در همان سال‌ها با مجلهٔ سخن همکاری داشت. وی در سال ۱۳۵۰ به شرکت مخابرات ایران انتقال یافت و در سال ۱۳۵۷ از خدمت دولتی بازنشسته شد.مشیری سرودن شعر را از نوجوانی و تقریباً از پانزده سالگی شروع کرد. اولین مجموعه شعرش با نام تشنه توفان در ۲۸ سالگی او با مقدمه ای از دوتن از بزرگان علم وادب محمد حسین شهریار و علی دشتی در ۱۳۳۴ به چاپ رسید. خود او دربارهٔ این مجموعه میگوید: «چهارپاره‌هایی بود که گاهی سه مصرع مساوی با یک قطعه کوتاه داشت، و هم وزن داشت، هم قافیه و هم معنا، آن زمان چندین نفر از جمله مهدی اخوان ثالث ونادر نادر پوروشعرای دیگری به همین سبک شعر می‌گفتند . اخوان ثالث، نادرپور و من به شعر قدیم هم احاطه کامل داشتیم، یعنی آثار سعدی و حافظ و فردوسی را خوانده بودیم، در مورد آنها بحث می‌کردیم و بر آن تکیه می‌کردیم.در . معروفترین واثر گذارترین شعرش که در سال ۱۳۳۹منتشر شدشعر کوچه بود واین شعر از زیباترین و عاشقانه ترین شعرهای نو زبان فارسی است.با توجه به علاقه ای که وی به عرفان و تصوف ایرانی داشت، مجموعه ای از ۱۰۰ ماجرا منسوب به ابوسعید ابوالخیر را باعنوان «یکسو نگریستن و یکسان نگریستن» و با مقدمه ای به قلم دکتر نور بخش  در اوایل دهه ۱۳۴۰ منتشر نمود. وی در بامداد روز جمعه ۳ آبان ماه ۱۳۷۹ خورشیدی در سن ۷۴ سالگی در  تهران درگذشت.مزارایشان در بهشت زهرا ودر قطعه هنرمندان واقع شده است.

دفترهای شعر۱۳۳۴ تشنه طوفان  ۱۳۳۵ گناه دریا  ۱۳۳۷ نا یافته  ۱۳۴۰ ابر ۱۳۴۵ ابرو کوچه  ۱۳۴۷ بهار را باور کن ۱۳۴۷ پرواز تا خورشید  ۱۳۵۶ از خاموشی    ۱۳۴۹ برگزیده شعرها ۱۳۶۴ گزینه اشعار۱۳۶۵ مروارید مهر  ۱۳۶۷ آه باران  ۱۳۶۹ سه دفتر  ۱۳۷۱ از دیار آشتی  ۱۳۷۲ با پنج سخن سرا

اثری ماندگار از زنده یاد فریدون مشیری

بی تو مهتاشبی باز از آن كوچه گذشتم 

همه تن چشم شدم خیره به دنبال تو گشتم

شوق دیدار تو لبریز شد از جام وجودم

 شدم آن عاشق دیوانه كه بودم

در نهان خانه جانم گل یاد تو   درخشید

باغ صد خاطره خندید

عطر صد خاطره پیچید

یادم آمد كه شبی با هم از آن كوچه گذشتیم

پرجهان ریخته در چشم سیاهت

من همه محو تماشای نگاهت

آسمان صاف و شب آرام

یادم آید تو به من گفتی :از این عشق حذر كنحظه ای چند بر این آب نظر كن

آب ، آیینه عشق گذران است

تو كه امروز نگاهت به نگاهی نگران است

باش فردا كه دلت با دگران است

تا فراموش كنی ، چندی از این شهر سفر كن

با تو گفتم حذر از عشق ؟ ندانم

سفر از پیش تو ؟ هرگز نتوانم

روز اول كه دل من به تمنای تو پر زد

چون كبوتر لب بام تو نشستم

تو به من سنگ زدی ! من نه رمیدم نه گسستم

باز گفتم كه تو صیادی و من آهوی دشتم

تا به دام تو در افتم همه جا گشتم و گشتم

حذر از عشق ندانم. سفر از پیش تو هرگز نتوانم ، نتوانم

یادم آید كه دگر از تو جوابی نشنیدم

پای در دامن اندوه كشیدم

نگسستم ، نرمیدم

رفت در ظلمت غم آن شب و شبهای دگر هم

نه گرفتی دگر از عاشق آزرده خبر هم

نه كنی بازاز آن كوچه گذر هم

بی تو اما به چه حالی من از آن كوچه گذشتم

شعر زیبای دیگری از مشیری

قهر مکن ای فرشته روی دلارا 

ناز مکن ای بنفشه موی فریبا

بر دل من گر روا بود سخن سخت

از تو پسندیده نیست ای گل رعنا

شاخه خشکی به خارزار وجودیم

تا چه کند شعله های خشم تو با ما 

طعنه و دشنام تلخ اینهمه شیرین

چهره پر از خشم و قهر اینهمه زیبا

ناز ترا میکشم به دیده منت

سر به رهت مینهم به عجز و تمنا

از تو به یک حرف ناروا نکشم دست

وز سر راه تو دلربا نکشم پا

عاشق زیباییم اسیر محبت

هر دو به چشمان دلفریب تو پیدا 

از همه بازآمدیم و با تو نشستیم

تنها تنها به عشق روی تو تنها

بوی بهار است و روز عشق و جوانی

وقت نشاط است و شور و مستی و غوغا

خنده گل راببین به چهره گلزار

آتش می را ببین به دامن مینا

ساقی من جام من شراب من امروز

نوبت عشق است و عیش و نوبت صحرا

آه چه زیباست از تو جام گرفتن

وزلب گرم تو بوسه های گوارا

لب به لب جام و سر به سینه ساقی

از تو شنیدن ترانه های دل انگیز

با تو نشستن بهار را به تماشا

فردا فردا مگو که من نفروشم

عشرت امروز را به حسرت فردا

بس کن ز بی وفایی بس کن 

بازآ بازآ به مهربانی بازآ

شاید با این سروده های دلاویز

باردگر در دل تو گرم کنم جا

باشد کز یک نوازش تو دل من

گردد امروز چون شکوفه شکوفا

آرامگاه شادروان فریدون مشیری

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

مفتون همدانی

سید میر آقا کبریائی (مفتون )

سید میر آقا کبریائی :  از شاعران وعارفان قرن چهاردهم است.تولد وی سال ۱۲۶۸هجری شمسی در همدان بوده ودرسال۱۳۳۴ هجری شمسی درزادگاه  خود بدرود حیات گفته و در جلوی صحن عارف بلند آوازه ایران بابا طاهر عریان به خاک سپرده شده ومقبره ایشان زیارتگاه اهل دل است . سیدمیرآقا کبریائی  در سرودن شعر از سرآمدان معاصر بود .  از اودیوانی حجیم به نام دیوان مفتون به یادگار مانده است که استاد سعید نفیسی  مقدمه ای بر آن نوشته اند. عشق سرشار و علاقه مفرط وی به ورزش باستانی و جسم نیرومند ش  باعث شد که در عنفوان جوانی در ردیف پهلوانان نامی این رشته قرار گیرد. مفتون شیفته ورزش بود و ورزشکاران بسیار را تربیت کرد. او طبع شعر خود را در این زمینه نیز آزموده است و شاید تنها شاعری است که در اشعارش فنون و اصطلاحات ورزش باستانی و کشتی را که بالغ بر شصت فن است نام برده و در ترجیع بندی بالغ بر ۲۶ بند گنجانده است. اوخود را چنین توصیف کرده است

مفتون تو سعدی همدانی و پیش ازاین

این ملک جون تو شاعر شیرین سخن نداشت

شعری از مفتون در مدح حضرت علی علیه السلام

ز لیلایی شنیدم یا     علی گفت                                    به مجنونی رسیدم یا علی گفت

مگر این وادی دارالجنون است                                     که هر دیوانه دیدم یا علی گفت

نسیمی غنچه ای را باز میکرد                                       به گوش غنچه آندم یا علی گفت

خمیر خاک آدم چون سرشتند                                      چو بر میخاست آدم یا علی گفت

مسیحا هم دم از اعجاز  میزد                                       زبس بیچاره مریم  یا علی گفت

مگر خیبر زجایش کنده میشد                                      یقین آنجا علی هم  یا علی گفت

علی را ضربتی کاری  نمیشد                                        گما نم ابن ملجم    یا  علی گفت

دلا باید که هردم یا علی گفت                                      نه هر دم بل دمادم   یا علی گفت

که در روز ازل   قا لوبلا را                                           هر آنچه بود عا لم   یا علی گفت

محمد در شب معراج بشنید                                         ندایی آمد آنهم       یا علی گفت

پیمبر در عروج از آسما نها                                          بقصد قرب اعظم   یا علی گفت

به هنگام فرو رفتن به طوفان                                     نبی الله اکرم          یا علی گفت

به هنگام فکندن    داخل نار                                        خلیل الله اعظم       یا علی گفت

عصا دردست موسی اژدها شد                                   کلیم آنجا مسلم        یا علی گفت

کجا مرده به آدم زنده   میشد                                     یقین عیسی بن مریم یا علی گفت

علی در خم به دوش آن پیمبر                                    قدم بنهاد و آندم      یا علی گفت

آه از دمی که حقه وافور ماشکست                           کروبیان به عرش گزیدند پشت دست

آدم کشید یک دو سه بستی چو دربهشت                  شد توبه اش قبول زعصیان خویش رست

نوح نبی اگر دوسه بستی نمی کشید                         برکشتی نجات ،    زطوفان نمی گذشت

زردشت داشت نام ونشان از پیمبران                        زیرا که داشت آتش وافور روی دست

چوب صلیب به دسته وافوراگر نبود                        عیسی بر آن زجرخ جهارم نمی گذشت

احمد کشید یک دوسه بستی به عرش رفت             با دست دوست در شب معراج عهد بست

در جنگ بدر یک دوسه بستی علی کشید                 آن شد سبب که پشت همه کافران شکست

در کربلا حسین علی داد نشئه داد                            چسباندوهی کشید وبزد بست روی بست

مقصود جذبه احدیت بود ازاین                              مفتون نه این عصاره مفلوک زشت وپست

                                       

صحن ایوان آرامگاه بابا طاهر مقبره استاد مفتون همدانی

عکس از محمد نفیسی

شفیعی کد کنی

استاددکتر شفیعی کدکنی

استاد دکتر شفیعی کد کنی   “م – سرشک”
دکتر محمدرضا شفیعی کدکنی در سال ۱۳۱۸ در کدکن از روستاهای قدیمی بین نیشابور و تربت حیدریه به دنیا آمد. تحصیلات ابتدایی و دوره متوسطه را در مشهد گذراند و از آن پس وارد دانشکده ادبیات دانشگاه مشهد شد و به تحصیل پرداخت و لیسانس خود را در این رشته دریافت کرد. همزمان با تحصیلات متوسطه و دانشگاهی در حوزه علمیه مشهد به تحصیل علوم ادبی و عربی پرداخت و ادبیات عرب را  نزد اساتید معظم این حوزه فراگرفت.او در زمانی که در مشهد به تحصیل اشتغال داشت از اعضای موثر و فعال انجمنهای ادبی به شمار می رفت و از همان آغاز نوجوانی آثارش در مطبوعات خراسان با نام مستعار ش “م سرشک “به چاپ می رسید.
در سالهای بعد از 1332 با همکاری تنی چند از جوانان شاعر و اهل ادب انجمن ادبی تشکیل دادند که بیشتر طرفداران شعرنو و ادبیات داستانی و ترجمه ادبیات فرنگی بودند که زنده یاد دکتر علی شریعتی نیز از جمله اعضای آن انجمن بودند.
شفیعی پس از عزیمت به تهران در دانشکده ادبیات دانشگاه تهران دوره فوق لیسانس خود را گذراند و سپس دوره دکترای زبان و ادبیات عرب را نیز پشت سر گذاشت.
استاد  مدتی در بنیاد فرهنگ ایران و کتابخانه مجلس سنا به کار اشتغال ورزید و سپس به عنوان استاد دانشکده ادبیات تهران در رشته سبک شناسی و نقد ادبی به کار مشغول شد.
دکتر شفیعی همچنین مدتی را بنا به دعوت دانشگاههای آکسفورد انگلستان و پرینستون آمریکا و ژاپن  به عنوان استاد به تدریس و تحقیق گذرانید.
ایشان چهره ای شاخص  و متبحر درادبیات معاصر کشور و از محققین بزرگ و مفاخر ملی به شمار می‌رود که در نقد شعر و ادب فارسی صاحب نظر است و در شعر و شاعری نیز ید طولائی دارد و صاحب سبک و شیوه خاصی است که او را به عنوان شاعری پیشرو می‌شناسند.
از ویژگی‌های شخصیتی دکتر شفیعی این است که وی در محافل ادبی به ندرت ظاهر می‌شود و بیشتر در انزوای اهل ادب به سر می‌برد.

استاد از  ‌جوانی ‌به ‌شعر و شاعری ‌پرداخت و ‌نام مستعار ‌(م‌. سرشک‌) را برگزید و طی ‌آشنایی ‌با ‌نیما یوشیج سبک‌ شعر نو را انتخاب ‌کرد.م. سرشک شاعری را با غزل آغاز کرد و در سال ۱۳۴۴ با انتشار کتاب «زمزمه‌ها» و بعدها در مجموعه‌های دیگر توانایی خود را در سرودن غزل و قالب‌های دیگر به خوبی نشان داد.

زمزمه‌ها در حال و هوای سبک هندی سروده شده و تعلق خاطر شاعر به شاعران خراسانی را می‌رساند. ‌دفتر شعر «در کوچه ‌باغ‌های ‌نیشابور» که در سال‌۱۳۵۰ منتشر شد، وی را به ‌اوج‌ شهرت ‌رساند.(هزاره ‌دوم‌ آهوی‌ کوهی) یکی ‌از ناب‌ترین ‌سروده های  م‌. سرشک ‌است ‌و ‌در زمره‌ ماندگارترین ‌اشعار معاصر فارسی‌قلمداد شده ‌است‌.

دکتر شفیعی‌کد کنی‌ به‌ سنت‌های ‌ادبی‌ ایران ‌و اسلام‌ دلبستگی ‌ویژه دارد و این‌ رایحه ‌فرهیختگی ‌را در سروده های  خود به ‌بهترین‌ نحو منعکس‌کرده‌ است.ضمناطبیعت ‌و محیط طبیعی ‌استان‌ خراسان ‌را در اشعار خود آشکار کرده‌ و خواننده ‌را با آمیزه‌ای ‌از خاطرات ‌تاریخی ‌خود و طبیعت‌ عبوس‌ خراسان‌ آشنا می‌سازد. اشعار دکتر کدکنی ‌غالبا رنگ ‌اجتماعی ‌دارد و اوضاع‌ جامعه‌ ایران ‌در دهه‌های‌ چهل ‌و پنجاه ‌شمسی ‌در شعر او به ‌صورت‌تصاویر، رمزها و کنایه‌ها جلوه‌گراست.

او در عرصه تالیف و تصحیح و ترجمه و نقد و تحقیق، بی هیچ تردیدی، چهره‌ای ممتاز در ادبیات ایران است.کتاب‌های «صور خیال در شعر فارسی»، «موسیقی شعر»، «اسرار التوحید» و ده‌ها کتاب و مقاله دیگر وی امروزه، در زمره آثار مرجع به شمار می‌روند.

شعر سفر به خیر؛ از مجموعه در کوچه باغ‌های نیشابور:

«به کجا چنین شتابان؟»

گون از نسیم پرسید

«دل من گرفته زاین جا

هوس سفر نداری

زغبار این بیابان؟»

«همه آرزویم اما

چه کنم که بسته پایم»

«به کجا چنین شتابان؟»

«به هر آن کجا که باشد، به جز این سرا، سرایم»
«سفرت به خیر اما تو و دوستی، خدا را
چو از این کویر وحشت به سلامتی گذشتی،

به شکوفه ها، به باران،
برسان سلام ما را».

استاد شعر نیویورک را موقعی سرود که آمریکا در ایران کیا وبیائی داشت یعنی قبل از انقلاب اسلامی ایران

نیویورک

او می مکد طراوت گل ها و بوته های افریقا را
او می مکند تمام شهد گلهای آسیا را
شهری که مثل لانه ی زنبور انگبین
تا آسمان کشیده
و شهد آن دلار
یک روز
در هرم آفتاب کدامین تموز
موم تو آب خواهد گردید
ای روسپی عجوز ؟

 

منصور حلاج

در آینه دوباره نمایان شد
با ابر گیسوانش در باد
باز آن سرود سرخ اناالحق
ورد زبان اوست
تو در نماز عشق چه خواندی ؟
که سالهاست
بالای دار رفتی و این شحنه های پیر
از مرده ات هنوز
پرهیز می کنند
نام تو را به رمز
رندان سینهچاک نشابور
در لحظه های مستی
مستی و راستی
آهسته زیر لب
تکرار می کنند
وقتی تو
روی چوبه ی دارت
خموش و مات
بودی
ما
انبوه کرکسان تماشا
با شحنه های مامور
مامورهای معذور
همسان و همسکوت ماندیم
خاکستر تو را
باد سحرگهان
هر جا که برد
مردی ز خاک رویید
در کوچه باغ های نشابور
مستان نیم شب به ترنم
آوازهای سرخ تو را باز
ترجیع وار
زمزمه کردند
نامت هنوز ورد زبان هاست
 چه مفهوم عمیقی را القا میکند در این شعر که اکثریت خاموش در برابرظلم را تختئه میکند مثل اکثریت خاموش در مورد واقعه عاشورا وچقدر شور میآفریند درباره امروز که مردم با همه توانشان در برابر ظلم ایستاده اند وآحاد جامعه هریک آرش کمانگیرند

 بعضی از آثار دکتر شفیعی کدگنی در زیر آمده است .

  • زمزمه‌ها، شب خوانی، از زبان برگ، در کوچه باغ‌های نیشابور، از بودن و سرودن، مثل درخت در شب باران، بوی جوی مولیان، صور خیال در شعر فارسی، موسیقی شعر، ادوار شعر فارسی، شعر معاصر عرب، گزیده غزلیات شمس، حزین لاهیجی زندگی و زیباترین غزلهای او، شاعر آینه ها، بیدل و سبک هندی، اسرار التوحید از محمد بن منور، حالات و سخنان ابو سعید، ابو روح میهنی، مختار نامه، مجموعه رباعیات عطار، مرموزات اسدی در مرموزات داودی نجم الدین رازی، ترجمه تصوف اسلامی و رابطه انسان و خدا از نیکلسون ،مختار نامه، الهی نامه، مصیبت نامه، اسرار نامه و منطق الطیراز شیخ عطار، نقد و تحلیل شیخ محمود شبستری، خواجه عبدالله انصاری، ابوالحسن خرقانی، قلندریه در تاریخ و…

 برای این استاد فرهیخته وفرزانه طول عمر پر برکت آرزو دارم

 

آن صداها به کجا رفت
صداهای بلند
گریه ها قهقهه ها
آن امانت ها را
آسمان آیا پس خواهد داد ؟
پس چرا حافظ گفت؟
آسمان بار امانت نتوانست کشید
نعره های حلاج
بر سر چوبه ی دار
به کجا رفت کجا ؟
به کجا می رود آه
چهچهه گنجشک بر ساقه ی باد
آسمان آیا
این امانت ها را
باز پس خواهد داد ؟ 

حسین نفیسی

شادروان استاد حسین نفیسی 

خداوند را شاکرم که به همت فرزندان ایشان واهتمام دوست  بزرگوار جناب آقای استاد عبدالجواد تقی نژاد که خود ادیبی فرزانه و عارفی وارسته هستند مانده اشعار استاد در دفتری بنام سروده های عرفانی حسین نفیسی  به زیور طبع آراسته و منتشر گردید وبرای جلوگیری از اطاله کلام آنچه دخترش خانم بدرالملوک نفیسی در مقدمه  دفتر شعرپدر آورده را تلخیص و  نقل میکنم .

حسین نفیسی ُ عاشقی دلسوخته و عارفی وارسته بود . او در سال ۱۳۰۲ شمسی درهمدان متولد شد و در سوم شهریور ماه ۱۳۶۳دعوت حق را لبیک گفت و به وصال محبوب رسید . وی فردی دقیق و منظم بود و از دوران کودکی به ادبیات و شعر علاقه زیادی داشت و دراین زمینه ازنبوغ و استعداد خدادادی برخوردار بوذ شعر سرودن را از جوانی آغاز کرد مطالعه آثار بزرگان ادب فارسی جزو برنامه همیشگی وی بود مطالعه زیاد و عشق و علاقه وی به اهل بیت علیهم السلام باعث سرودن اشعاری شد که از لحاظ قالب شعری و صنایع ادبی و فصاحت و بلاغت و مضامین دقیق و عمیق عرفانی در سطح والائی قراردارد از این رو در خلوت دل و اوقات خاص به یاری سخنان موزون آبی بر آتش درون می افشاند و با زبان شعرحدیث درد فراق با دلدار یگانه باز میگفت .

اضافه میکنم که ایشان اشعار و غزلیات زیادی داشتند که شخصا همه را از بین برده اند و فقط آنچه را در رثای اهل بیت علیهم السلام بوده باقی گذاشته اند ومن یکی از انها را بیاد دارم که ذیلا  نقل شده است که در زمان حیاتش انتشار یافته  مرحوم حسین نفیسی آدمی نکته سنج وادیبی فرزانه  بود  درزمان های گذشته مرحوم مهدی سهیلی مجری  برنامه مشاعره رادیو سئوال کرد که شاعر این بیت شعر کیست ؟ اگر کسی میداند اعلام کند

                نقش کرد م رخ زیبای تو در خانه دل

             خانه ویران شد و آن نقش بدیوار بماند

ایشان کتبا”پاسخ داد رحمت علیشاه قطب سلسله نعمت اللهی و فقط این یک بیت شعر را گفته است ومن برای آنکه نام شاعر گم نشود بیتی بر آن افزوده ام :

 گفت رحمتعلی آن پیر مدار توحید

که ازو این سخن اندر همه اعصار بماند

     نقش کردم رخ زیبای تو در خانه دل

 خانه ویران شد و آن نقش بدیوار بماند

ومرحوم مهدی سهیلی از ایشان بخاطر حسن سلیقه اش قدردانی کرد  .

نمیخواهم دراین مختصر وقت گرانمایه بازدید کننده رابگیرم وانشالله درموقع خودش از ایشان به تفصیل سخن خواهم گفت  اما واقعه ای دیگر مرحومه خانم سیمین بهبهانی از شعرای معاصر شعری دارد که مطلع آن اینست

یارب مرا یاری بده تا خوب آزارش کنم

گرچه جای مطلب اینجا نیست اما گفتنی را باید گفت دروبلاگی که اسم نمی برم دیدم نوشته فکرنکنید این شعر را یک دختر ۱۸ساله کفته بلکه یک پیر زن ۸۰ساله ……..  گفته باید عرض کنم که آن مرحومه این شعر را در۵۰سال قبل یعنی درسی سالگی سروده  وانوقت سن وسالش ۸۰سال نبوده باید حرمت قلم را نگهداشت وبا این الفاظ رکیک نباید ادبیات کشور را خراب کرد که گفته اند

   بزرگش نخوانند اهل خرد                  که نام بزرگان به زشتی برد

بهرحال این شعر در مجله  وزین چاپ شد وهفته بعد جوابیه آن توسط شادروان  نفیسی بشرح زیر درهمان مجله  و با عنوان دیوانگی برای دیوانگی  چاپ ومنتشرشد

هذا جنون للجنون خونست میشویم بخون

                                          وزنقش تنقیدم برون بدوا”خبردارت کنم

بر آنسرم ای تیره جانتا غرق انوارت کنم

                                وز لطف و نزهت چون جنان طبع جفابارت کنم

حواندم همه افکارتو درصفحه گفتارتو

                                تجدید در پندار تو     فرض است  اخبارت کنم

گفتی که رغم دلبرت  آرد رقیبش ساغرت

                                        ز آن باده بادا آذرت زان نشئه دوارت کنم

گفتی که چون پروانگانرقصی بربیگانگان

                                  آن به که چون دیوانگان درقیدومسمارت کنم

یارت اگرمن بودمی فارغ دمی نغنودمی

                                  دل بر بتی بخشودمی کز جلوه اش زارت کنم

یکتابتی شیرین سخن مه طلعتی سیمین ذقن

                                فرخ رخی موزون بدن کز حسرتش خوارت کنم

هم درحضورت هر زمان با مهوشانی مهربان

                                 می چیدمی بزمی عیان   تا خیره دیدارت کنم

بنشستمی دائم قرین بادلبرانی نازنین

                                  تا آنکه با طرزی نوین       هر لحظه آزارت کنم

وزگلستان شان هر دمی باانبساط و خرمی

                                   آنقدر گل میچیدمی       تا پای گل خارت کنم

پیوسته درهر انجمن میراندم ازجورت سخن

                                       چندانکه در حر محنچون شمع ازنارت کنم

اما نه چون دراین سرا یکتاپرستی خوشترآ

                                         آن به به ختم ماجرا  یک نکته در کارت  کنم

خواهی ززندان جنون  سازم روانت را برون

                                      گردم به مهرت رهنمون  وزقهر بیزارت کنم

بگذار آزار و جفا بگذر به گلزار صفا

                                  تاچون نفیسی در وفا   رهدان و رهوارت کنم

 اصولا استاد نفیسی علاقه شدیدی به تضمین اشعار داشت و میفرمود که پنجه در پنجه سعدی و حافظ انداختن واستعانت از اشعار آنها مرا به وجد میاورد ذیلا تضمینی از شعر همای رحمت استاد شهریاررا آورده ام

علی ای طلوع وحدت  طلعات کبریا   را

علی ای فروغ کثرت لمعات      اعتلا را

علی ای یگا نه آیت ملکات ذوالعلا  را

                                     علی ای همای رحمت  تو چه آیتی خدا را

                                      که بما سوی فکندی       همه سایه هما را

علی ای علی امجد علی ای خدای تمکین

 علی ای ظهور سر مد به ملا ئک  و نبیین

جلوات ذات ایزد   به هزار گونه آیین

                                    دل اگر خدا شناسی همه در رخ علی بین

                                     به علی شناختم من  به خداقسم خدا را

چو خدا تمام هستی سوی نیستی کشاند

که وجود آفرینش به عدم     فرو نشاند

به مشیت حق از نو    علیش  بنا تواند

                                  به خدا که در دوعالم اثر      از فنا نماند

                                  چوعلی گرفته باشد سر چشمه ی بقا را

 علی ایکه روز مهرت  ملکوتیان به بخ بخ

علی ایکه شام قهرت جبروتیان به    آوخ

مترصدم به لطفت به حیات وموت وبرزخ

                               مگر ای سحاب رحمت تو بباری ارنه دوزخ

                                 به شرارقهر سوزد      همه جان ماسوا را

علی آنکه لطف حق را دل پاک اوست مخزن

علی آنکه گاه جودش دو جهان کم از یک ارزن

دل بینوا چه گردی همه گرد      کوی وبرزن

                              برو ای گدای مسکین    در خانه علی زن

                                 که نگین پادشاهی دهد  از کرم  گدا را

زمکان دگر مزن دم هله ای زبان الکن

که ورای ملک امکان شه جان گزید مسکن

به ره حق از شهیدان گه انتزاع از تن

                       به جز از علی که گوید به پسرکه قاتل    من

                            چو اسیر تست اکنون به اسیر کن مدارا

سخنی شنیدی ای دل زمصائب ونوائب

نظری به کربلا کن که     بود پر از کرائب

بشنو زراد مردان بشروط آن مصائب

                               به جزاز علی که آرد پسری   ابوالعجائب

                                     که علم کند به عالم شهدای کربلا را

به شعاع نور عرفان بنگر به دور دوران

که به جز علی عمران زنخست تا به پایان

دگری کجاست قادر که کند وفا به پیمان

                                 چو بدوست عهد بندد ز میان پاکبازان

                             چو علی که میتواند که به سر برد وفا را

علی آن که نی موثر  که اثر توانمش کفت

نه به فهم ووهم گنجد که خبر توانمش گفت

به جز آنکه گویمش حق چه دگر توانمش گفت

                      نه خدا توانمش خواند  نه بشر توانمش گفت

                                    متحیرم چه نامم  شه ملک لافتی را

علی آن ولی ذوالید به همه اساس خلقت

علی آن وصی احمد به تمام      ملک و ملت

ز فراق آستانش من و فقر و کنج عزلت

                            زدو چشم خون فشانم هله ای نسیم رحمت

                                           که زکوی او غباری بمن آر توتیا را

علی ایکه جنت آمد گل مهر جانفزایت

علی ایکه دوزخ آمد پل قهر جان گزایت

من اعرج ار چه دورم زسرای حق نماید

                                      به امید آنکه شاید برست به خاک پایت

                                     چه پیام ها که دارم همه سوز دل صبارا

علی ایکه داده یزدان  به کفت زمام امکان

علی ای قضا مطیعت قدرت به تحت فرمان

علی ای به مستمندان همه دم مجیب و رحمان

                                چو توئی قضای گردان به دعای مستمندان

                                          که زجان ما بگردان  ره آفت قضا را

علی آن خدیو افخم که پس از خداست اعظم

علی آن امیر اکرم که زانبیاست        اقدم

من ومدح آن معظم به زبان گنگ وابکم

                                   چه زنم چو نای هر دم زنوای شوق او دم

                                       که لسان غیب خوشتر بنوازد این نوا را

علی ایکه بر دو عالم تو مسلطی وشاهی

که ای که بر ضمائر همه واقف   و گواهی

به دو چشم و سینه ام بین شب وروز اشگ وآهی

                               همه شب در این امیدم که نسیم صبحگاهی

                                              به پیام آشنائی  بنوازد این نوا را

دل مبتلای محرون سخنی شنو مجرب

پی دفع غم نه حاجت به کسان بروز     مطلب

ره چاره چون نفیسی زعلی طلب مرتب

                                 زنوای مرغ یا حق بشنو که در          دل شب

                                  غم دل بدوست گفتن چه خوشست شهریارا

  او دارای نفس مطمئنه بود وخود بر آن آگاهی داشت  چه خواسته بود که بر برسنگ مزار او بنویسند :

 آرزو دارد نفیسی رحمت حق زان سپس              با ولای مصطفی و آل او رفتن به خاک

صبح محشر نیز در آن اضطراب وتاب عام          ماو آرامش بلطف چهارده معصوم پاک

یز درآن اضطراب وتاب عام

پروین اعتصامی

تصویر خانم پروین اعتصامی

رخشنده اعتصامی مشهور به پروین اعتصامی درسال 1285هجری شمسی درشهر تبریز متولد شد . وی فرزند یوسف اعتصام الملک آشتیانی ازنویسندگان ومترجمین اواخر عهد قاجاراست که منتشر کننده ماهنامه ادبی” بهار” بود و پدر مادر پروین هم  شاعر بوده است ، پروین تنها دختر خانواده خود بود و چهار برادر داشت ، خانه پدری به علت شغل پدر محل رفت وآمد بزرگان علم وادب بود ودرچنین محیطی پروین بزرگ شد وبا مرحوم ملک الشعرای بهار و علامه دهخدا نیز که دوستان پدرش بودند درهمین رفت وآمدهای خانگی آشنا شد.ادبیات فارسی وعربی را درخانه خوانده سپس مدرک خودرااز مدرسه آمریکائی تهران اخذ کرد ودرهمان مدرسه مشغول به تدریس شد . ودر سال 1313به عقد پسر عموی پدرش درآمد که افسر شهربانی بود به لحاظ اختلاف فرهنگی وخوی نظامی گری شوهر این ازدواج بشتر از دو ماه ونیم دوام نیاورد ومنجر به طلاق شد  پس از آن پروین تا آخر عمرکوتاهش مجرد زیست وبه کار کتابداری در کتابخانه دانشسرای عالی مشغول شد . درسال ۱۳۲۵در سن 35سالی در اثر بیماری حصبه  دارفانی راوداع گفت ودرآرامگاه خانوادگی در حرم حضرت فاطمه معصومه سلام الله علیها مدفون شد پروین دارای  طبعی بسیار قوی وخلاق  وآشنا به مسائل زمان خود بود  و2500بیت شعراز او به یادگار مانده که درنوع خود   بسیار شیرین وشنیدنی  است . شاید پروین اعتصامی اولین شاعره معروفیست که دیوانش به چاب رسید وبرای  بانوان در این رشته جای پا باز کردو خانم های شاعر دراین زمینه مدیون پیشتازی او هستند . بیشتر اشعار پروین بصورت مناظره بوده وحکمت آموز است

محتسب مستی به ره دید وگریبانش گرفت
مست گفت ای دوست این پیراهن است افسار نیست  

   گفت مستی زان سبب افتان وخیزان میروی 
   گفت جرم راه رفتن نیست ره هموار نیست

گفت می باید تو را تا خانه قاضی برم 
گفت رو صبح آی قاضی نیمه شب بیدار نیست

گفت نزدیک است والی راسرای آنجا رویم 
گفت والی از کجا در خانه خمار نیست

گفت تا داروغه را گوییم در مسجد بخواب 
گفت مسجد خوابگاه مردم بدکار نیست

گفت دیناری بده پنهان و خود راوا رهان 
گفت کار شرع کار درهم و دینار نیست

گفت از بهر غرامت  جامه ات بیرون کنم 
گفت پوسیدست جز نقشی ز پود و تار نیست

گفت آگه نیستی کز سر در افتادت کلاه 
گفت در سر عقل باید بی کلاهی عار نیست

گفت می بسیار خوردی زان چنین بیخودشدی 
گفت ای بیهوده گو حرف کم و بسیار نیست

گفت باید حد زند هشیار مردم ،مست را
گفت هشیاری بیار اینجا کسی هشیار نیست

گفت با جوجه مرغکی هشیار 
که ز پهلوی من مرو به کنار
گربه را بین که دم علم کرده
گوش ها تیز و پشت خم کرده
چشم خود تا به هم زنی بردت
تا کله چرخ داده ای خوردت
جوجه گفتا که مادرم ترسوست
به خیالش که گربه هم لولوست
گربه حیوان خوش خط و خالیست
فکر آزار جوجه هرگز نیست
سه قدم دورتر شد از مادر
آمدش آنچه گفته بود برسر
گربه ناگاه از کمین برجست
گلوی جوجه را به دندان خست
برگرفتش به چنگ و رفت چو باد
مرغ بیچاره از پی اش افتاد
گربه از پیش و مرغ از دنبال
ناله ها کرد زد بسی پر و بال
لیک چون گربه جوجه را بربود
ناله ی مادرش ندارد سود  

آرامگاه خانوادگی بانو پروین اعتصامی در حرم مطهر حضرت معصومه سلام الله علیها

روی سنگ قبرش این شعر ازخوداونوشته شده

اینکه خاک سیه اش بالین است                                  اختر چرخ ادب پروین          است

گرچه جز تلخی ایام        ندید                                  هرچه خواهی سخنش شیرین است

صاحب آن همه گفتار    امروز                                     سائل  فاتحه و یاسین         است

 

 

سنگ مزار بانو پروین اعتصامی که خودش سروده