باباطاهر عریان

بابا طاهر عریان

زندگی عارف شوریده وبزرگ ایران معروف به بابا طاهر عریان متاسفانه در هاله ای از ابهام است وآنچه که از وی میدانیم براساس نوشته ها ی مستند ومبتنی بر واقعیت قطعی نیست ودرباره خاندان ، سال تولد ، سال وفات ، طریق کسب دانش وچگونگی  رسیدن او به درجه عالی کمال معنوی اطلاع چندانی در دست نیست وبیشتر اطلاعات افواهی وبیان یک سری داستانهایی است که بیشتر تخیلی به نظر میرسد تا اینکه جنبه واقعی داشته و بتوان به آنها  استناد نمود  اما بطور قطع بابا طاهر عارفی است که مراحل ومدارج عرفان را طی کرده وبسر منزل مقصود رسیده که این حاصل ساده زیستی وعدم توجه به دنیا بوده واین کلمه بابا نیز لقبی بوده که در آن زمان به پیران وارسته  طریقت میداده اند وظاهرا اسم او طاهر بوده وبهمین دلیل به بابا طاهر ملقب شده وکلمه عریان هم بخاطر بریدن از مظاهر دنیوی وبی خانمانی او بوده است که خود گفته

       موآن رندم که نامم بی قلندر                       نه خون دارم نه مون دارم نه لنگر

چو روز آیو بگردم گرد گیتی                       چو شو آیو  به خشتی وانهم سر

وی در شهر همدان میزیسته که خود به این معنا اشاره دارد ومیفرماید

مو آن باز سفیدم  همدانی                           لانه در کوه دارم  سایبانی

ببال خود پرم کوهان به کوهان                   به چنگ خود کرم نخجیر بانی

اگر این دوبیتی از بابا طاهر باشد مسئله   گیتفیاه خوار بودن او و مسایل بعداز آن منو فرضیه است غلط . استاد رشید یاسمی تولد اورا سال 390یا 391 دانسته  و دکتر رضا زاده شفق ودکتر ذبیح الله صفا و عبدالحسین زرین کوب نیز هریک دیدگاه جداگانه ای دارند که بنده فکر میکنم نظر استاد رشید یاسمی درست است ودر سال 447که  طغرل سلجوقی به همدان رسیده بابا طاهر 57 سال از سن شریفش میگذشته است به هر حال آنچه مهم است  این که باباطاهر قلندریست که  در اثر خودسازی وتزکیه نفس به حدبالایی از کرامات رسیده که مورد مقبولیت وطرف توجه ورجوع مردم زمان خود واقع شده است بطوریکه که در قدیمترین تاریخ یعنی راحه الصدورراوندی آمده  در هنگام ورود طغرل‌شاه سلجوقی به همدان، باباطاهر در قید حیات بوده و ملاقاتی میان وی و امیر سلجوقی روی داده است. این دیدار تأثیر شگرفی بر طغرل برجای می‌گذارد که شرح آن چنین آمده است: «شنیدم که چون سلطان طغرل‌بیگ به همدان آمد، از اولیا سه پیر بودند: باباطاهر، باباجعفر و شیخ همشا که در کوهکی بر همدان که آن را خضر خوانند، ایستاده بودند. نظر سلطان بر ایشان آمد. کوکبه لشکر بداشت و پیاده شد و با وزیر ش ابونصرالکندری پیش ایشان آمد. باباطاهر پاره پوشی  بود. او را گفت: با خلق خدا چه خواهی کرد؟ سلطان گفت: آنچه تو فرمایی، بابا گفت: آن کن که خدا می فرماید: ان الله یأمر بالعدل والاحسان. سلطان بگریست و گفت: چنین کنم. بابا دستش بگرفت و گفت: پذیرفتی؟ سلطان گفت آری.» و اگر چنین باشد چون طغرل درتاریخ 429به سلطنت رسیده وتا 455حکومت کرده تاریخ  وفات 418سال که قاطعانه از طرف آقای پور جوادی عنوان شده نمیتواند سند باشد . بهر حال تعداد مقالات ونظریات در مورد باباطاهر شاید بیش از هزار باشد که اگر مجموع نظریات را بخوانیم وتجزیه وتحلیل کنیم و نظرات وتعابیر وقصه پردازیها را از آن حذف کنیم ، مانده به بیش از این مقاله  نمی رسد به هر حال  اشتهار او به خاطر دوبیتی هایی است که سروده است ویعدا دوبیتی هائی منصوب به اوبرآن افزوده شده . نوع شعر هم  عرض کردم دوبیتی که از نظر وزن با رباعی فرق دارد .  مقبره  باباطاهر در گذشته چندین‌بار بازسازی شده‌است. در قرن ششم هجری برجی آجری و هشت ضلعی بود. در دوران حکومت رضاشاه  پهلوی نیز بنای آجری دیگری به جای آن ساخته شده بود. در جریان این بازسازی لوح کاشی فیروزه‌ای رنگی مربوط به سده هفتم هجری بدست آمد که دارای کتیبه‌ای به خط کوفی برجسته و آیاتی از قرآن است و هم‌اکنون در موزه ایران باستان نگهداری می‌شود. احداث بنای جدید در سال ۱۳۴۴ خورشیدی با همت انجمن آثار ملی و شهرداری وقت همدان انجام شده است   . این بنای تاریخی طی شمار ۱۷۸۰ مورخه 1376/2/21به ثبت آثار تاریخی و ملی ایران رسیده است. هم اکنون در اطراف بنای باشکوه جدید فضای سبز وسیعی احداث شده ‌است که در حدود 60سال قبل قبرستان همدان و به اهل قبور شهرت داشت . در اطراف مقبره باباطاهر تعدادی از بزرگان و ادیبان آرمیده‌اند که عبارت‌اند از: «محمد ابن عبدالعزیز» از ادبای قرن سوم هجری، «ابولفتح اسعد» از فقهای قرن ششم، «میرزا علی نقی کوثر» از دانشمندان سده سیزدهم و «مفتون همدانی» از شعرای قرن چهاردهم. ضمنا در شهر خرم‌آباد نیز بنایی به نام بقعه باباطاهر وجود دارد که معلوم نیست این بابا طاهر همان بابا طاهر باشد یا فرد دیگریست .

اکنون تعدادی از دوبیتی های معروف بابا طاهر یا منصوب به او تقدیم میگردد

مکن کاری که بر پا سنگت آید     (آیو)            جهان با این فراخی تنگت آید(  آیو)

چوو فردا نامه‌خوانان نامه خوانند               تو را ازنامه خواندن ننگت آید  ( آیو )

مصراع آخربه این شکل هم گفته شده(تو نامه خود بخوانی ننگت آید )

 

بگورستان گذر کردم کم و بیش                   بدیدم حال دولتمند و درویش

نه درویشی به خاکی بی‌کفن ماند               نه دولتمند برد از یک کفن بیش

فلک برهم زدی آخر اساسم                              زدی بر خمره نیلی لباسم

اگر داری برات از قصد جانم                         بکن آخر از این دنیا لباسم

اگر دستم رسد بر چرخ گردون               از او پرسم که این چونست و آن چون

یکی را داده ای صد ناز و نعمت                      یکی را  قرص جو آلوده در خون

آرامگاه بابا طاهر عریان در همدان

 

 

عبدالرحمان جامی

عبدالرحمان جامی

وی  تخلص جامی  را از دوجهت برگزید ، نخست به خاطر   اینکه زادگاهش جام بود و دیگر آنکه رشحات فکریش  از سرچشمه زلال معرفت مرادش شیخ احمد جام معروف به ژنده پیل سیراب میشد.
پدر بزرگ جامی بنام شمس الدین محمد دشتی از محله دشت اصفهان بود و به بخاطر آشوب  سیاسی زمان و   بیدادگری ترکان   در سده ۸ قمری به خراسان کوچ کرد و بعلت دانشی  که داشت  منصب قضاوت یافت و به دشتی معروف شد .و با دختریک نفر از نزدیکان امام محمد شیبانی ازدواج کرد که   ثمره آن کودکی بود به نام احمد و او نیز در همان شهر ازدواج کرد که حاصل ازدواج احمد پسری به نام عبدالرحمان بود که بعد ها به  جامی شهرت یافت .
جامی مقدّمات ادبیات فارسی و عربی را نزد پدرش آموخت و چون پدرش  شهر هرات را برای اقامت خود برگزید، او نیز فرصت یافت تا در مدرسه  نظامیه   هرات که از مراکز علمی معتبر آن زمان بود، مشغول به تحصیل شود و باتحصیل و مطالعه صرف و نحو، منطق، حکمت مشایی، حکمت اشراق، طبیعیات، ریاضیات، فقه، اصول، حدیث، قرائت، و تفسیر از محضر استادانی چون خواجه علی سمرقندی و محمد جاجرمی استفاده‌کندو خود از اساتید برجسته زمان شده و با تصوّف آشنا و مجذوب آن گردد  به‌طوریکه در حلقه مریدان سعدالدین محمد کاشغری نقشبندی درآمد و به تدریج چنان به مقام معنوی خود افزود که بعد از مرگ مرشدش خلیفه طریقت نقشبندیه گردیدالبته هم زمان با این استحاله معنوی به سرودن شعر نیز مشغول بود و ابتدا با تخلص دشتی وسپس با تخلص جامی شعر میسرود و اشعارش بعلت روانی وشیوایی دست بدست میشد . پس از گذشت چند سالی جامی راه سمرقند را در پیش گرفت که در سایه حمایت پادشاه  تیموری الغ بیگ قرار گیرد زیرا دربار او به کانون تجمّع دانشمندان و دانشجویان تبدیل شده بود. در سمرقند نیز موفق شد استادانش را شیفته ذکاوت و دانش خود کند. وبا تکیه زدن بر مقام ارشاد و به نظم کشیدن تعالیم عرفانی و صوفیانه به محبوبیت رسید
بعد از چند سفر که در خراسان انروز و ماوراءالنهر برای  مطالعه بیشتر به سفر حجاز رفت  . در این سفر که به سال 851 – 877 هجری – مسیر  کردستان ، بغداد ، کربلا ، نجف ، مدینه ، مکه ، دمشق ، حلب و تبریز راطی نمود و به خراسان باز گشت که در دیوان جامی موارد بسیاری یافت میشود که به این سفر اشاره و حوادث و زیارت ها و شهر های مختلف را به تصویر کشیده است **
اویکی از بنیانگزاران سبک هندی و روش پیچیده گویی است  . اماجامی  در سروده های  او سبک و روش قدیم و اصیل خراسانی و مضامین رایج سیک عراقی را نیز میتوان یافت .البته این امر یعنی اغتشاش و درهم ریختگی سبک و فقدان روش و شیوه  در شعر جامی تنها ویژه این سراینده نمیباشد یلکه یکی از ویژگی های تاریخ ادبی قرن نهم میباشد .
وی   به افتادگی و گشاده‌رویی معروف بود و با اینکه زندگی‌ای بسیار ساده داشت و هیچ گاه مدح زورمندان را نگفت اما شاهان و امیران همواره به او ارادت می‌ورزیدند و خود را مرید او می‌دانستند. جانشینان الغ بیگ خصوصا سلطان حسین بایقرا و امیر او علیشیر نوایی تا آخر عمر او را محترم می‌داشتند و اوزون حسن آق قویونلو، سلطان محمّد فاتح پادشاه عثمانی و ملک الاشراف پادشاه مصر  هم از ارادتمندان او بودند.
جامی سرانجام در  ۲۷ آبان ۸۷۱ – ۱۷ محرم ۸۹۸ هجری – در  سن ۸۱ سالگی در شهر هرات درگذشت. آرامگاه او در حال حاضر در شمال غربی شهر هرات واقع و زیارتگاه عام و خاص است است. ادامه خواندن “عبدالرحمان جامی”

عطار نیشابوری

فریدالدین عطار نیشابوری

عطار از عرفای بزرگ ایران زمین شاعری بلند آوازه ونویسنده ای ارزشمنداست که در قرن ششم هجری قمری میزیسته ونام مبارکش فرید الدین ابو حامد بودهوبین سالهای 513 تا 537هجری قمری متولد شده است  . متاسفانه دقیقا سال ولادت او مشخص نیست  اما محل تولد او روستای ” کدکن ” ازتوابع شهرستان نیشابور میباشد وچون پدرش به شغل عطاری (  فروش دارو ی گیاهی امروزی  ) اشتغال داشته فریدالدین نیز بعد از مرگ پدر همین شغل را انتخاب کرده وبه همین دلیل به “عطار “معروف است . اما عطار به شغل طبابت هم اشتغال داشته که  بیت زیر نشان میدهد بسیار طرف توجه مردم بوده وروزانه گروه کثیری برای معالجه به اومراجعه میکرده اند

به داروخانه پانصد شخص بودند              که در هر روز نبضم می نمودند

به علت شغلی که داشته واوضاع نابسامان روزگار خود ومراوده بسیار با مردم وشناخت درد ها والام هم نوعانش  در اواسط عمر خود دچار تحول  روحی  عظیمی شده وگرایش به  عالم  عرفان انقلاب روحی اورا تکامل بخشیده وجایگاه مردمی واحترام اجتماعی اورا بالابرده است . داستانهایی گفته میشود تا علت این تحول درونی را توجیه کند  که درستی آنها از نظر تاریخی معلوم نیست ولی معروف ترین آنها این است که روزی عطار در دکان خود مشغول به معامله بود که درویشی به آنجا رسید و چند بار با گفتن جمله چیزی برای خدا بدهید از عطار کمک خواست ولی او به درویش چیزی نداد .درویش به او گفت : ای خواجه تو چگونه می خواهی از دنیا بروی؟عطار گفت : همانگونه که تو از دنیا می روی . درویش گفت :تو مانند من می توانی بمیری؟ عطار گفت : بله ، درویش کاسه چوبی خود را زیر سر نهاد و با گفتن کلمه الله از دنیا رفت.عطار چون این را دید شدیدا” منقلب گشت و از دکان خارج شد و مسیرزندگیش برای  همیشه تغییر کرد. اولدست از کسب و کار کشید و به خدمت عارفی بنام  رکن الدین رفت که در آن زمان عارف معروفی بود و به دست او توبه کرد و به ریاضت و مجاهدت با نفس مشغول شد و چند سال در خدمت این عارف به سیرو سلوک پرداخت و سپس بقیه عمر خود را به رسم سالکان طریقت در سفر گذراند و از مکه تا ماورالنهر به مسافرت پرداخت و در این سفرها بسیاری از مشایخ و بزرگان زمان خود را زیارت کرد. تا خود در جرکه مشایخ در آمد و اوازه اودر اطراف واکناف  پیچید واشعار ونوشته های اودست بدست وسینه به سینه نقل شد وهمه اورا بعنوان عارف   ونویسنده ای توانا وشاعری بی نظیر  شناختند وبسیاری برای درک محضرشیخ واستاد روان گردیدند    آثار شيخ به دو دسته منظوم و منثور تقسيم مي شود. آثار منظوم او عبارت است از: 1- ديوان اشعار كه شامل غزليات و قصايد و رباعيات است. 2- مثنويات او عبارت است از: الهي نامه، اسرار نامه، مصيبت نامه، وصلت نامه، بلبل نامه، بي سر نامه، منطق الطير، جواهر الذات، حيدر نامه، مختار نامه، خسرو نامه، اشتر نامه و مظهر العجايب. از ميان اين مثنويهاي عرفاني بهترين و شيواترين آنها كه به نام تاج مثنويهاي او به شمار مي آيد منطق الطير است كه موضوع آن بحث پرندگان از يك پرنده داستاني به نام سيمرغ است كه منظور از پرندگان سالكان راه حق و مراد از سيمرغ وجود حق است كه عطار در اين منظومه با نيروي تخيل خود و به كار بردن رمزهاي عرفاني به زيباترين وجه سخن مي گويد كه اين منظومه يكي از شاهكارهاي زبان فارسي است و منظومه مظهر العجايب و لسان الغيب است كه برخي از ادبا این دو منظومه را به عطار نسبت داده اند وبرخی دیگر این مسئله را رد میکنند

گزیده ای  از اشعار عطار

اي هجر تو وصل جاوداني              اندوه تو عيش و شادماني

در عشق تو نيم ذره حسرت                 خوشتر ز وصال جاوداني

بي ياد حضور تو زماني                       كفرست حديث زندگاني

صد جان و هزار دل نثارت                   آن لحظه كه از درم براني

كار دو جهان من برآيد                گر يك نفسم به خويش خواني

با خواندن و راندم چه كار است؟   خواه اين كن خواه آن، تو داني

گر قهر كني سزاي آنم                            ور لطف كني سزاي آني

 صد دل بايد به هر زمانم                         تا تو ببري به دلستاني

گر بر فكني نقاب از روي                   جبريل شود به جان فشاني

كس نتواند جمال تو ديد                     زيرا كه ز ديده بس نهاني

نه نه، كه به جز تو كس نبيند          چون جمله تويي بدين عياني

در عشق تو گر بمرد عطار                          شد زنده دايم از معاني

غزل دیگری از عطار

   گم شدم در خود چنان كز خويش ناپيدا شدم      

  شبنمي بودم ز دريا غرقه در دريا شدم

سايه اي بودم  ز اول بر زمين افتاده خوار  

راست كان خورشيد پيدا گشت ناپيدا شدم   

ز آمدن بس بي نشان و ز شدن بي خبر   

                   گو بيا يك دم برآمد كامدم من يا شدم   

 نه، مپرس از من سخن زيرا كه چون پروانه اي  

در فروغ شمع روي دوست ناپروا شدم

 در ره عشقش قدم در نِه، اگر با دانشي 

                  لاجرم در عشق هم نادان و هم دانا شدم

چون همه تن مي بايست بود و كور گشت

      اين عجايب بين كه چون بيناي نابينا شدم

 خاك بر فرقم اگر يك ذره دارم آگهي 

    تا كجاست آنجا كه من سرگشته دل آنجا شدم

چون دل عطار بيرون ديد م از هر دو جهان 

              من ز تأثير دل او بيدل و شيدا شدم

می گویند که او در حمله مغولان به شهر نیشابور به دست یک سرباز مغول کشته شد و زمان مرگ او احتمالاً بین سالهای 627 یا 632 هجری قمری بوده است

عکس از محمد نفیسی 1398/3/16نمای آرامگاه      عارف بزرگ شیخ فریدالین عطار نیشابوری

سنائی غزنوی

 

 

مجدودبن آدم سنائی غزنوی

ابوالمجد مجدود بن آدم سنائی درسال 473هجری قمری، در شهر غزنه واقع در افغانستان امروزی به‌دنیا آمد  ودرسال 545 هجری قمری در همان شهر وفات یافت . این حکیم خردمند در آغاز راه مداح سلاطین وبزرگان زمان خود بود اما خیلی زود در راه کمال ومعرفت گام نهاد و به وعظ وخطابه ونقد اجتماعی روی آورده از دیار خود خارج شد و راه سیر وسلوک در پیش گرفت ابتدا به بلخ رفت وبعد به سرخس سفر نمود واز آنجا عازم هرات ونیشابور شدومجددا به بلخ باز گشت وهمه این سالها درنهایت تنگدستی گذران ایام نمود تا به دروازه های کمال رسید وعزم سفر مکه کرد وپس از بازگشت از سفر حج راه خود را یافته و عاشق و قلندر و عارف شد که تا آخر عمر گرفتار این حالات بود یعنی “زاهدی عارف” شد و  به همین علت  سنایی  شاعری است که  عرفان را به صورت جدی وارد شعر فارسی کرد گرچه  صوفیان پیش از او نیز در اشعار خود مضامین عرفانی را بیان کرده‌اند که می‌توان به شاهنامه فردوسی واشعار منصور حلاج وابوسعید ابوالخیر ودیگران اشاره کرد. اما تصوف سنایی درون مایه زاهدانه دارد وچنانست که از سخنان قلندران و اهل ملامت نیز مایه می‌گیرد . اگر حدیقه سنائی را سر آغاز ورود عرفان به شعر پارسی بگیریم سیر تکامل آن با منطق ا لطیر عطار است که آنرا کاملتر میکند و مثنوی معنوی مولانا آنرا به کمال واوج طراوت خود میرساند . حکیم سنائی  بسیار تحت تاثیر غزالی بوده وازشیوه او پیروی کرده است .

این سخن تحفه ایست ربانی                  رمز اسرارهای روحانی

خاطر ناقصم چو کامل  شد               به سخن های بکر حامل شد

هر نفس شاهدی دگر   زاید           هریک از یک شگرف تر زاید

شاهدانی به جهره همچوهلال         درحجاب حروف زهره جمال

در مقامی که این سخن خوانند        عقل وجان سحرمطلقش دانند

خاکیان جان نثار او سازند                قدسیان خرقه ها در اندازند

 

ملکا ذکر تو گویم که تو پاکی و خدایی             

                          نروم جز به همان ره که توام راه نمایی

همه درگاه تو جویم همه از فضل تو پویم        

                                            همه توحید تو گویم که به توحید سزایی

تو زن و جفت نداری تو خور و خفت نداری                                                                                                                احد بی زن و جفتی ملک کامروایی

نه نیازت به ولادت نه به فرزندت حاجت                                                                                                                 تو   جلیل الجبروتی تو نصیر الامرایی

تو حکیمی تو عظیمی تو کریمی تو رحیمی                                                                                                               تو نمایندهٔ فضلی تو سزاوار ثنایی

بری از رنج و گدازی بری از درد و نیازی                        

                                        بری از بیم و امیدی بری از چون و چرایی

بری از خوردن و خفتن بری از شرک و شبیهی           

                                    بری از صورت و رنگی بری از عیب و خطایی

نتوان وصف تو گفتن که تو در فهم نگنجی                                                                                                         نتوان شبه تو گفتن که تو در وهم نیایی

نبد این خلق و تو بودی نبود خلق و تو باشی               

                                      نه بجنبی نه بگردی نه بکاهی نه فزایی

همه عزی و جلالی همه علمی و یقینی                  

                                 همه نوری و سروری همه جودی و سخایی

همه غیبی تو بدانی همه عیبی تو بپوشی               

                                  همه بیشی تو بکاهی همه کمی تو فزایی

احد لیس کمثله صمد لیس له ضد                           

                                  لمن الملک تو گویی که مر آن را تو سزایی

لب و دندان سنایی همه توحید تو گوید                                                                                 مگر از آتش دوزخ بودش روی رهایی

 

ساقیا دانی که مخموریم در ده جام را                     

                                  ساعتی آرام ده این عمر بی آرام را

میر مجلس چون تو باشی با جماعت در نگر          

                              خام در ده پخته را و پخته در ده خام را

قالب فرزند آدم آز را منزل شدست                       

                                انده پیشی و بیشی تیره کرد ایام را

نه بهشت از ما تهی گردد نه دوزخ پر شود                                                                                                  ساقیا در ده شراب ارغوانی فام را

قیل و قال بایزید و شبلی و کرخی چه سود           

                                کار کار خویش دان اندر نورد این نام را

تا زمانی ما برون از خاک آدم دم زنیم           

                       ننگ و نامی نیست بر ما هیچ خاص و عام را

 

ترا دل دادم ای دلبر شبت خوش باد من رفتم      

                  تو دانی با دل غمخور شبت خوش باد من رفتم

اگر وصلت بگشت از من روا دارم روا دارم           

                   گرفتم هجرت اندر بر شبت خوش باد من رفتم

ببردی نور روز و شب بدان زلف و رخ زیبا               

                  زهی جادو زهی دلبر شبت خوش باد من رفتم

به چهره اصل ایمانی به زلفین مایهٔ کفری               

                      ز جور هر دو آفتگر شبت خوش باد من رفتم

میان آتش و آبم ازین معنی مرا بینی                  

               لبان خشک و چشم تر شبت خوش باد من رفتم

بدان راضی شدم جانا که از حالم خبر پرسی          

                     ازین آخر بود کمتر شبت خوش باد من رفتم

آرامگاه حکیم سنائی غزنوی در غزنه

حافظ

 

تصویر خیالی از حافظ شیرازی

درحدود سال های ۷۲۶-۷۲۷ هجری قمری  خداوند شهر شیراز را بافتخار تولد کودکی بنام شمس الدین محمد مفتخر نمود که بعدها به خواجه حافظ شیرازی ملقب شد ولسان الغیب نا میده شد وبرای همشه ی تاریخ ،از تابناک ترین ستارگان ادبی ایران زمین باقی خواهد ماند . اودرسن بیست سالگی قران را با ۱۴روایت از حفظ میدانست وبهمین جهت به حافظ شهرت یافت واز جمله شاعرانی است که در ایام جوانی شهرت او حتی از مرزهای ایران نیز گذشت همان طور که خود میفرماید

شکر شکن شوند همه طوطیان هند                  زین قند پارسی که به بنگاله میرود

زمان حیاط حافظ عصر اختناق وکشمکشهای سیاسی وعصر فترت دوره ایلخانی مغولان  وتیمور لنگ بوده ،اما شهر شیراز دراین زمان به یمن هوشیاری اتابکان فارس از هرگونه گزندی مصون و پناهگاه هنرمندان واندیشمندان شده  است . بااین حال دوران سقوط ارزشهای معنوی وجنگهای داخلی بوده وعصر تزویر وریا  ودوران جنگهای داخلی ودر چنین شرایطی حافظ شعر خود دستمایه ارتراق قرارنداده وباشعر به مبارزه با تزویر وریا رفته وباکنایه وتمسخر به اصلاح مردم زمانه وپندارهای آنان پرداخته  اشهارش نه صرفا عاشقانه است ونه صرفا عارفانه بلکه تلفیقی از این دونوع شعراست وبابی است در تلفیق فرهنگ ایران و اسلام وبارندی وهوشیاری سعی در اصلاح الگو های رفتاری زمان خود نموده است وبهمین دلیل اشعار او درهمه زمانها دلنشن مینماید سخنش کنایه آمیزاست وکلمات دربیان او مفهوم ومعنایی غیر از معنای واقعی خود دارد مثلا کلمه رند از يك سو «انسان كامل» است ازمنظر عرفان و از سوي ديگر رند به معناي شخص لاابالي يك لا قباي آسمان جل و گردنكش است وهمچنی کلماتی مثل قلندر وزاهد وشیخ در شعر حافظ در معنای حقیق خود نیست بهر حال برای شناخت بیشتر این مقوله بایدبه تحصیل و جستجو دراین زمینه پرداخت که دراینجا مجال بررسی آین مبحث عمیق نیست واین اشارت مارا بس .

گفتم ؛ غم تـو دارم ، گفتا ؛ غمت سرآیـد              گفتم ؛  که ماه من شو ، گفتا ؛   اگر بـرآیـد

گفتم  ؛ ز مهرورزان رسم وفـا بـیـامـوز              گفتا ؛  ز خوبـرویان ایـن کار    کـمـتــر آیـد

گفتم ؛ که بـر خیـالت راه نـظر بـبـنـدم               گفتا ؛ که شب‌رو ست او از راه  دیـگر آیـد

گفتم ؛ که بـوی زلفت گـمراه عالمم کـرد             گفتا ؛اگر بـدانی هم اوت        رهـبـر آیــد

گفتم ؛ خوشا هوا یی کزبـادصبح خیـزد              گفتا ؛خنـک نـسـیمی کز کوی   دلبـر آیـد

گفتم ؛ که نـوش لعلت ما را بـه آرزو کُشت          گفتا ؛ تـو بـنـدگی کـن کـو بـنـده‌پـرور آیـد

گفتم ؛ دل رحیمت کـی عزم صلح دارد ؟           گفتا ؛مـگـوی بـا کس تـا وقت آن در آیـد

گفتم ؛ زمان عشرت دیـدی که چون سر آمـد ؟         گفتا ؛ خموش حافظ کاین غصّه هم سر آیـد

***************

دانی که چنگ و عود چه تقریر می‌کنند                   پنهان خورید باده که تعزیر  می‌کنند

ناموس عشق و رونق عشاق می‌برند                   عیب جوان و سرزنش پیر     می‌کنند

جز قلب تیره هیچ نشد حاصل و هنوز                      باطل در این خیال که اکسیر می‌کنند

گویند رمز عشق مگویید و مشنوید                        مشکل حکایتیست که تقریر می‌کنند

ما از برون در شده مغرور صد فریب                        تا خود درون پرده چه تدبیر   می‌کنند

تشویش وقت پیر مغان می‌دهند باز                          این سالکان نگر که چه با پیر  می‌کنند

صد ملک دل به نیم نظر می‌توان خرید                       قومی دگر حواله به تقدیر     می‌کنند

فی الجمله اعتماد مکن بر ثبات دهر                         کاین کارخانه‌ایست که تغییر می‌کنند

می خور که شیخ و حافظ و مفتی و محتسب           چون نیک بنگری همه تزویر می‌کنند

***************

تاب بنفشه می‌دهد طره مشک سای تو            پرده غنچه می‌درد خنده دلگشای تو

ای گل خوش نسیم من بلبل خویش را مسوز              کز سر صدق می‌کند شب همه شب دعای تو

من که ملول گشتمی از نفس فرشتگان            گوشه تاج سلطنت می‌شکند گدای تو

خرقه زهد و جام می گر چه نه درخور همند            این همه نقش می‌زنم از جهت رضای تو

شور شراب عشق تو آن نفسم رود ز سر                کاین سر پرهوس شود خاک در سرای تو

شاه نشین چشم من تکیه گه خیال توست               جای دعاست شاه من بی تو مباد جای تو

خوش چمنیست عارضت خاصه که در بهار حسن         حافظ خوش کلام شد مرغ سخنسرای تو

*************

واعظان کین جلوه بر محراب ومنبر میکنند           چون به خلوت میروند آن کار دیگر میکنند

مشگلی دارم زدانشمند مجلس بازپرس            توبه فرمایان چرا خود توبه کمتر میکنند

گوئیا  باور نمیدارند             روز داوری              کاین همه قلب و دغل درکارداورمیکنند

یارب این نو دولتان را برخرخودشان نشان              کاین همه ناز از غلام ترک واستر میکنند

ای گدای  خانقه بر جه  که دردیر مغان                 میدهند آبی که دلها را توانگر      میکنند

حسن بی پایان او چندان که عاشق میکشد             زمره دیگر  به عشق ازغیب سر بر میکنند

بر در میخانه عشق ای ملک  تسبیح   گوی          کاندر آنجا طینت آدم مخمر       میکنند

صبحدم از عرش  نی آمد خوشی عقل گفت             قدسیان  گوئی که شهر حافظ اربرمیکنند

آرامگاه فخر ادبیات ایران خواجه حافظ در حافظیه شیراز

 

مولوی

مولانا جلال الدین محمد بلخی 

محمدابن محمدابن حسن ابن حسین حسینی خطیبی بکری بلخی معروف به محمد مولوی فرزندسلطان العلما بهاءالدین ولد از اکابرعرفا وصوفیه درششم ربیع الاول سال 604هجری قمری برابربا (392شمسی هجری و1013میلادی ) در بلخ متولد شد ودرتاریخ 5جمادی الثانی 672 هجری قمری برابربا ( یکشنبه چهارم دیماه 652هجری شمسی ودسامبر1273میلادی)در شهر قونیه ترکیه امروز  وفات یافت .پدرمولانا موردغضب محمدخوارزمشاه بوده وبهمین دلیل ازبلخ کوچ کردتا به بغدادبرود ودربین راه درنیشابور باعطارملاقاتی که مولانانیز دررکاب پدر حضور اشت وعطارکتاب اسرارنامه را به او هدیه کرد وبه بهاءالدین ولدگفت “قدر این فرزند را بدان که روزی شعله در عالم خواهد فکند “. آوازه کوچ سلطان ولد به گوش حاکم قونیه رسید ،پیکی فرستاده اورا به قونیه دعوت کرد وبهاءالدین ولد پذیرفت ودر این شهر ساکن شده به تدریس وارشاد شاگردان ومردم همت گماشت وچون وفات یافت با اینکه چلال الدین هنوز 24سال بیشتنر نداشت مریدان پدرش گرد شمع وجود او حلقه زدندو گفتند

  1. شاه مابعدازین توخواهی بود       ازتو خواهیم جمله ما سود         البته اینطور نبوده که از روی اجبار چنین انتخابی کرده باشند بلکه جلال الدین مولوی جوهر وجودخویش را قبلا نشان داده بود  بطوریکه گویند در زمان حیات پدرش به دنبال پدرروان بود که ابن عربی ازمشایخ علمای دمشق این حال را بدید وگفت “سبحان الله که اقیانوسی ازپی یک دریاچه میرود”.بهر حال از زمان فوت پدر تا سال 642امر تدریس علوم دینی و خطابه ومنبر وارشاد خلق را به عهده داشت وآوازه او در سراسر جهان اسلام پیچیده بود تا روزی   با جلال و عظمت خاصی در میان شاگردان از مدرسه به خانه باز می‌‌گشت عابری ناشناس ازوپرسید: «صراف عالم معنی، محمد(ص) برتر بود یا بایزید بسطامی؟» مولانا با لحنی آکنده از خشم جواب داد: «محمد(ص) سر حلقه انبیاست، بایزید بسطام را با او چه نسبت؟» درویش عابر بانگ برداشت: «پس چرا آن یک «سبحانک ما عرفناک» گفت و این یک «سبحانی ما اعظم شأنی» به زبان راند؟»

این سؤال که نشان ازمقام والای شمس و حکمت او داشت  تحول عجیبی در مولانا ایجاد کرد، او از سنگینی سؤال نعره‌ای زد و از حال رفت. بعد که به خود آمد آتش برخرمن دانسته هایش افتاد وچنان آتشفانی در روح مولانا بوجود آمد  که  مجلس درس وبحث ووعظ و خطابه را به کناری نهاد ومرید   شمس تبریزی شد و تا پایان عمر درزنجیر ارادت مراد خود باقی ماند وزیباترین دیوان شعر خود را بنام مرادش شمس تبریزی سرود .

مرده بدم زنده شدم           گریه بدم خنده شدم

دولت عشق آمد ومن           دولت پاینده شدم

مولوی از مشهورترین شاعران پارسی گوی ایران واز مقام والائی در ادبیات فارسی برخورداراست ومثنوی معنوی او شاهکاری در ادبیات فارسی وتقریباً ترجمه منظوم قرآن کریم است .  آثار دیگری چون مجالس سبعه و فیه مافیه ومجموعه مکتوبات  نیز ازاین عارف بزرگ بجامانده است وی القاب متعددی داشته از جمله جلال‌الدین محمد بلخی   ، ملای رومی ، محمد مولوی و مولانا جلال الدین نامیده می‌شده‌است. در اشعارش تخلص خود را «خاموش» اختیار کرده است .

شعري زيبا و بسيار پرمعنا از مولوي

روزها فکر من اینست و همه شب سخنم                          

                                  که چرا غافل از احوال دل خویشتنم

از کجا آمده ام، آمدنم بهر چه بود؟                                   

                                    به کجا می روم؟ آخر ننمایی وطنم

مانده ام سخت عجب، کز چه سبب ساخت مرا                 

                             یا چه بوده است مراد وی ازین ساختنم

جان که از عالم علوی است، یقین می دانم                        

                                  رخت خود باز برآنم که همانجا فکنم

مرغ باغ ملکوتم، نی ام از عالم خاک                              

                             دو سه روزی قفسی ساخته اند از بدنم

ای خوش آنروز که پرواز کنم تا بر دوست                        

                              هوای سر کویش،   پر و بالی      بزنم

کیست در گوش که او می شنود آوازم؟                        

                              کدامست سخن می نهد اندر     دهنم؟

کیست در دیده که از دیده برون می نگرد؟                   

                                جان است، نگویی، که منش پیرهنم؟

تا به تحقیق مرا منزل و ره ننمایی                                

                                     یک دم آرام نگیرم، نفسی دم نزنم

می وصلم بچشان، تا در زندان ابد.                              

                               از سر عربده مستانه به هم در شکنم

من به خود نامدم اینجا، که به خود باز روم                             

                                   آنکه آورد مرا،   باز برد در     وطنم

تو مپندار که من شعر به خود می گویم                         

                                 تا که هشیارم و بیدار، یکی دم نزنم

شمس تبریز، اگر روی به من بنمایی                               

                              والله این قالب مردار، به هم در شکنم

ابیات آغازین  مثنوی

بشنو از نی چون حکایت میکند                           ز جدائی ها  شکایت می کند

کز نیستا ن تا  مرا ببریده ا ند                              ازنفیرم مرد و زن نا لیده اند

سینه خواهم شرحه شرحه از فراق                     تا بگویم شرح درد   اشتیاق

هرکسی کو دور ماند از اصل خویش                     بازجوید روزگا ر وصل خویش

من به هر جمعیتی نالان شدم                            جفت بدحالان و خوشحالان شدم

هر کسی از ظن خود شد یار من                         از دورن من نجست اسرار من

سرمن از نا له ی من دور نیست                          چشم و گوش را آن نور نیست

تن ز جان و جان ز تن مستور نیست                    لیک کس را دید جا ن دستور نیست

آتش است این بانگ نای و نیست باد                   هر که این آتش ندارد نیست باد

آتش عشق است کا ندر نی فتاد                       جوشش عشق است کا ندر می فتاد

نی حریف هر که از یاری برید                              پرده هاایش پرده های ما درید

همچو نی زهری و تریاقی که دید؟                      همچو نی دمساز و مشتا قی که دید؟

نی حدیث راه پرخون می کند                              قصه های عشق مجنون می کند

محرم این هوش جز بی هوش نیست                   مرزبان را مشتری جز گوش نیست

در غم ما روزها بیگاه شد                                 روزها با سوزها هم——–راه شد

روزها گر رفت گو:”رو باک نیست                        تو بمان ای آنک چون تو پاک نیست”

هرکه جز ماهی ز آبش سیر شد                        هرکه بی روزیست روزش دیر شد

آرامگاه مولانا در قونیه  (کشور ترکیه )

 

 

سعدی

 

تصویر خیالی شیخ اجل سعدی شیرازی

  ابو محمد مصلح الدین (مشرف الدین)بن عبدالله  معروف به    سعدی    شیرازی در سال606هجری قمری برابر(588هجری شمسی ومطابق 1209میلادی )درشیراز بدنیا آمد پس از تحصیل مقدمات علوم از شیراز به بغداد رفت و  در مدرسه نظامیه به تکمیل دانش خود پرداخت.وسپس سفر خودرا به حجاز وشام لبنان وروم آغاز کرد وکوله باری از تجربه آموخت ومعرفت اندوخت  وبعد از سالها درزمان حکومت اتابک ابو بکر بن سعد به ایران باز گشت وملقب به سعدی شد . وی  شاعر و نویسنده‌ی پارسی‌گوی ایرانی است. آوازه‌ی او بیشتر به خاطر نظم و نثر آهنگین، گیرا و قوی اوست. جایگاهش نزد اهل ادب تا بدان‌جاست که به وی لقب استاد سخن داده‌اند. آثار معروفش کتاب گلستان در نثر و بوستان در بحر متقارب و نیز غزلیات اوست . سعدی درسال های بین 671تا675هجری شمسی برابر با سالهای 691تا695هجری قمری بنا به روایات مختلف وفات یافته است . وافتخار ما بداشتن چنین شاعر توانائی همین بس که سخن او زینت بخش سردر سازمان ملل متحد است یعنی سخن او جهانی است

بنی آدم اعضای یکدیگرند

که در افرینش زیک گوهرند

چوعضوی بدرد آورد روزگار 

دگر عضوها را نماند قرار 

یکی روبهی دید بی دست و پای                    فرو ماند در      لطف و صنع خدای

که چون زندگانی به سر می‌برد؟                   بدین دست و پای از کجا می‌خورد؟

در این بود   درویش شوریده رنگ                    که شیری   برآمد شغالی به چنگ

شغال نگون بخت را شیر    خورد                   بماند آنچه     روباه از آن سیر خورد

دگر روز باز اتفاقی  فتاد                               که روزی رسان     قوت روزش بداد

یقین، مرد را دیده       بیننده کرد                   شد و تکیه  بر آفریننده کرد

کز این پس به کنجی نشینم چو مور               که روزی نخوردند پیلان به زور

زنخدان فرو برد چندی به       جیب                 که بخشنده روزی فرستد ز    غیب

نه بیگانه تیمار خوردش نه دوست           چو چنگش رگ و استخوان ماند و پوست

چو صبرش نماند از ضعیفی و هوش                ز دیوار محرابش آمد به گوش

برو شیر درنده باش، ای    دغل                    مینداز خود را  چو روباه شل

چنان سعی کن کز تو ماند چو شیر              چه باشی چو روبه به وامانده سیر؟

چو شیر آن که را گردنی فربه است             گر افتد چو روبه، سگ از وی به است

بچنگ آر و با دیگران   نوش کن                     نه بر فضله‌ی دیگران گوش کن

بخور تا توانی به بازوی خویش                     که سعیت بود در ترازوی خویش

چو مردان ببر رنج و راحت رسان                    مخنث خورد  دسترنج کسان

بگیر ای جوان دست    درویش پیر                 نه خود را بیگفن که دستم بگیر

خدا را بر آن بنده بخشایش است                که خلق از وجودش در آسایش است

کرم ورزد آن سر که مغزی در اوست             که دون همتانند بی   مغز و پوست

                                               

یکی در بیابان سگی تشنه یافت             برون از رمق در  حیاتش نیافت

کله دلو کرد آن   پسندیده کیش       چو حبل اندر آن بست دستار خویش

به خدمت میان بست و بازو گشاد     سگ ناتوان را دمی            آب داد

خبر داد پیغمبر از          حال مرد        که داور گناهان از         او عفو کرد

الا گر جفا کردی      اندیشه کن            وفا پیش گیر و        کرم پیشه کن

یکی با سگی نیکویی  گم نکرد             کجا گم شود         خیر با نیکمرد؟

کرم کن چنان کت برآید   زدست            جهانبان در خیر      بر کس نبست

به قنطار زر بخش کردن   ز گنج              نباشد چو قیراطی       از دسترنج

برد هر کسی بار در   خورد زور                گران است پای       ملخ پیش مور

تو را نادیدن ما غم نباشد                   که در خیلت به از ما کم نباشد

من از دست تو در عالم نهم روی         ولیکن چون تو در عالم نباشد

عجب گر در چمن برپای خیزی        که سرو راست پیشت خم نباشد

مبادا در جهان دلتنگ رویی                    که رویت بیند و خرم نباشد

من اول روز دانستم که این عهد         که با من می‌کنی محکم نباشد

که دانستم که هرگز سازگاری                      پری را با بنی آدم نباشد

مکن یارا دلم مجروح مگذار             که هیچم در جهان مرهم نباشد

بیا تا جان شیرین در تو ریزم            که بخل و دوستی با هم نباشد

نخواهم بی تو یک دم زندگانی         که طیب عیش بی همدم نباشد

نظر گویند سعدی با که داری                که غم با یار گفتن غم نباشد

حدیث دوست با دشمن نگویم             که هرگز مدعی محرم نباشد

 

آرامگاه باشکوه شیخ اجل سعدی شیرازی

   امروز اول اردیبهشت سال 1397 روز بزرگداشت سعدی شیرازی

را گرامی میداریم

فردوسی

حکیم ابوالقاسم فردوسی توسی

پی افکندم  از نظم کاخی بلند

که از باد وباران نیابد گزند

فردوسی  در سال 329هجری قمری برابر با (319 هجری شمسی و یا  941 میلادی) در روستای باژ از توابع توس در خانواده ای از طبقه دهقانان دیده به جهان گشود و در جوانی نظم  شاهنامه را آغاز کردو واثر جاودان خود شاهنامه را با سی هزاربیت شعردر سی سال خلق کردو در واقع ، شیوه جایگزینی زبان پارسی به جای زبان  عرب و ترک را پی ریخت چنان که خود میفرماید.

                                 بسی رنج بردم دراین سال سی

                                عجم زنده کـردم بدیــن پــــارسی

فردوسی  یگانه تاریخ در شعر حماسی و خرد پارسی درسراسرجهان است. اهمیت او در آن است که با آفریدن اثر همیشه جاویدان خود، نه تنها زبان ، بلکه کل فرهنگ و تاریخ و اصالت اقوام ایرانی را جاودانگی بخشید و خود نیز برعظمت کارش آگاه بود و می دانست که با زنده نگه داشتن زبان ویژه پارسی در واقع  ملت ایران  را جاودانگی بخشیده است .

مقدمه شاهنامه:

خداوند نام و خداوند جای                          خداوند روزی ده    رهنمای

به نام خداوند جان و خرد                           کزین برتر اندیشه برنگذرد

خداوند کیوان و گردان سپهر                       فروزنده ماه و ناهید و   مهر

ز نام و نشان و گمان برترست                     نگارنده  بر شده پیکرست

به بینندگان آفریننده را                               نبینی مرنجان دو بیننده را

نیابد بدو نیز اندیشه راه                             که او برتر از نام و از جایگاه

سخن هر چه زین گوهران بگذرد                  نیابد بدو راه جان و خرد

خرد گر سخن برگزیند همی                        همان را گزیند که بیند همی

ستودن نداند کس او را چو هست                میان بندگی را ببایدت بست

خرد را و جان را همی سنجد اوی                در اندیشه  سخته کی گنجد اوی

بدین آلت رای و جان و زبان                         ستود آفریننده را کی توان

به هستیش باید که خستو شوی                ز گفتار بی‌کار یکسو شوی

پرستنده باشی و جوینده راه                      به ژرفی به فرمانش کردن نگاه

توانا بود هر که دانا بود                              ز دانش دل پیر برنا بود

از این پرده برتر سخن‌گاه نیست                 ز هستی مر اندیشه را راه نیست

آرامگاه حکیم ابوالقاسم فردوسی در توس

افتخارحضوردرمحضرحکیم توس

گوشه ای ازباغ بسیار زیبای آرامگاه باعظمت حکیم ابوالقاسم فردوسی

رودکی

 

رودکی

ابو عبدالله جعفربن محمد بن حکیم بن عبدالرحمان بن آدم متخلص به رودکی ، نا بینا بود اما نیکو شعر می سرود،نیکو میخواند ونیکو چنگ مینواخت زاده بنج رود  رودک بود وبه این لحاظ به رودکی شهرت یافت درسال 244هجری قمری (برابربا 237هجری شمسی ومطابق با 858میلادی)متولد ودرسال 329هجری قمری درگدشت و نخستین شاعر مشهور ایرانی است که  درقرن جهارم به زبان فارسی دری شعر سروده وبهمین جهت حق ویژه ای برگردن ایرانیان دارد چون بنحو شایسته ای به مقابله اعراب رفته که برای گسترش زبان عرب دربین اقوام زیر نفوذ خود میکوشیدند . وی در دربار سامانیان از احترام ویژه ای برخودار بوده است .میگویند که امیر نصر سامانی بحالت قهر از بخارا خارج شد ومدت مدیدی حاضر نشد به بخارا بر گردد ، از رودکی  خواستند که امیر را راضی کند ،او چنگ بر گرفت وبه اهنگی خوش این ابیات را خواند و امیر چنان تحت تاثیر واقع شد که در همان لحظه دستور داد خیمه وخرگاه را جمع و به بخارا بر گردند .

 بوی جوی مولیان  آید همی            یاد یار مهربان     آید همی

           ریگ آموی و   درشتی های او             زیر پایم پرنیان    آید همی

آب جیحون از نشاط روی دوست           خنگ مارا تا میان  آید همی

 ای بخارا شاد باش   و دیرزی              میرزی تو شادمان  آید همی

  میر سرو است وبخارا بوستان            سرو سوی بوستان آید همی

  میر ماه است و بخارا   آسمان           ماه سوی آسمان  آید همی

یکی دیگر از اشعار این شاعر بزرگ که جنبه تربیتی داردبنام زمانه

    زمانه  پندی آزاد وار داد مرا                     زمانه را چو نکو بنگری همه پنداست

 به روز نیک کسان گفت تاتو غم نخوری         بسا کسا  که بروز توآرزومند ست

زمانه گفت مرا خشم خویش دار نگاه            کرا زبان نه ببندست پای دربنداست

یا این شعر

چون تیغ بدست آری مردم نتوان کشت        نزدیک خداوند بدی نیست فرامشت

این تیغ نه از بهر ستمکاران کردند              انگور نه از بهر نبیذ است به چرخشت

عیسی برهی دید یکی کشته فتاده          حیران شد وبگرفت به دندان سر انگشت

گفتا که :کرا کشتی تا کشته شدی زار       تا باز که اورا بکشد آنکه توراکشت

انگشت مکن رنجه به درکوفتن کس            تا کس نکند رنجه به در کوفتنت مشت 

آرامگاه حکیم رودکی در بنج رود تاجیکستان 

 

سخن سرایان پارسی

به نام خداوند جان وخرد

کزین برتر اندیشه برنگذرد

سخن سرایان پارسی

لطفا” نام شاعرمورد نظررا درمحل جستجو بنویسید وکلیک کنید

اگرمطلبی درباره شاعر مورد نظر باشد بلافاصله در اختیارتان گذارده میشود