

نظامی گنجوی
در سال 535هجری قمری در شهر گنجه از شهرهای آذربایجان خداوند به زکی بن موید فرزندی عنایت کرد که او را یوسف نامید. یوسف در کودکی و جوانی به تحصیل علوم و معارف عربی و فلسفه و نجوم و ادبیات همت گماشت و به علوم زمان خویش مسلط گردید ودر ادبیات پارسی تا انجا پیش رفت که امروزه او را از اساتید مسلم و صاحب سبک و پیشوای داستان سرائی میدانند و شیوه شعر او بر شعر پارسی اثر گذاشته است . او تخلص نظامی را انتخاب کرد و اشعار خود را در سبک عراقی سرود و سروده های او امروز ه به نام پنج گنج نظامی گنجوی( خمسه نظامی ) به اکثر زبان های دنیا ترجمه گردیده است . ( البته امروزه قسمتی از اذربایجان که گنجه در آن واقع شده کشور مستقلی است به نام آذربایجان که در شمال رود ارس قراردارد ) بلاشک نظامی در سرایش شعر بزمی سرآمد و بی بدیل است و در سرایش لحظه های شادکامی نظیر ندارد و در بیان خود زبانی نرم و شیرین داشته و در استفاده از واژ گان لطیف ضمن بیان جزئیات از پرده عفاف و اخلاق خارج نمیشود و پرده دری نکر ده و همین مطلب نشان میدهد که او در بیان حالات عاشقانه استادی چیره دست بوده است استفاده از تشبیهات و توصیفات خیال انگیز و انتخاب الفاظ مناسب و اختراع مضامین جدید و واژه آرائی های بدیع ارزش هنری اشعار او را صد چندان میکند
ای همه هستی زتو پیدا شده خاک ضعیف از تو توانا شده
زیر نشین علمت کائنات ما به تو قائم چو تو قائم به ذات
هستی تو صورت و پیوند نه تو به کس و کس به تو مانند نه
آنچه تغیر نپذیرد توئی آنچه نمرده است و نمیرد توئی
ما همه فانی و بقابس تر است ملک تعالی و تقدس تر است
ساقی شب دستکش جام تست مرغ سحر دستخوش نام تست
پرده بر اندازد و برون آی فرد گر منم آن پرده به هم در نورد
عجز فلک را به فلک وانمای عقد جهان راز جهان واگشای
ای به ازل بوده و نابوده ما وی به ابد مانده و فرسوده ما
تعلق خاطر نظامی به تصوف زندگانی وی را بیشتر با زهد و عزلت همراه کرده و این امر او را از هر وابستگی به دربارهای سلاطین دور نموده است همه عمر را به جز سفر کوتاهی که به دعوت قزل ارسلان به یکی از نواحی نزدیک گنجه کرد، در وطن خود باقی ماند تا در سال 614 یا 619 قمری در همین شهر وفات کرد ودر همانجا به خاک سپرده شد . حیطه دانش نظامی منحصر به شعر و شاعری نبوده و درتحصیل علوم زمان خود کوشش کرده و مخصوصاً درنجوم صاحب علم و اطلاع بوده است چنانکه خود گوید
هر چه هست از دقیقه های نجوم با یکایک نهفته های علوم
خواندم و هر ورق که می جستم چون ترا یافتم ورق شستم
پنج گنج نظامی عبارتست از: مثنوی مخزن الاسرار، مثنوی لیلی و مجنون، مثنوی خسرو و شیرین، مثنوی هفت پیکر، مثنوی اسکندرنامه، که تمامی مثنویها به سبک عراقی سروده شده است
ابیاتی از لیلی و مجنون .
.
به مجــــــــنون گفت روزی عیب جویی که پیدا کن به از لیــــــــــــــــــــلی نکویی
که لیلی گرچه در چشم تو حوری است به هر جزئی زحسن او قصــــــوری است
ز حرف عیب جو مجــــــــــنون برآشفت در آن آشــفتگی خنـــــــــــدان شد و گفت
اگر در دیده ی مجـــــــــــــنون نشینی به غیر از خوبی لیـــــــــــــــــــلی نبینی
تو کی دانی که لیلی چون نکویی است کزو چشـمت همین بر زلف و رویی است
تو قد بینی و مجــــــــــــــنون جلوه ناز تو چشــم و او نگاه نــــــــــــــاوک انداز
تو مو بینی و مجـــــــنون پیچش مو تو ابـــــــــرو، او اشـــــارت هــای ابـــــــــرو
دل مجــــــنون زشکّر خنده، خون است تو لــب می بینی و دنــدان که چون اوست
کسی کاو را تو لیـــــــــلی کرده ای نام نه آن لیــــــــــــلی است کز من برده آرام
ابیاتی از داستان هفت پیکر که شرط پادشاهی این بود که بهرام گورباید تاج شاهی را از میان دو شیر بر دارد و نظامی داستان را چنین سروده :

بامدادان که صبح زرین تاج کرسی از زر نهاد و تخت از عاج
کار داران و کار فرما یا ن هم قوی دست و هم قوی را یان
از عرب تا عجم سوار شدند سوی شیران کارزار شدند
شیر داران دو شیر مردم خوار یله کردند بر نشانه کار
شیر با شیر در هم افکندند گور بهرام گور می کندند
شیر داری از ان میانه دلیر تاج بنهاد در میان دو شیر
تاج زر در میان شیر سپاه چون به کام دو اژدها یک ماه
میزدند آن دو شیر کینه سگال بر زمین چون دو اژدها دنبال
یعنی این تاج زر ز ما که برد غارت از شیر و اژدها که برد
آگهی شان نه ز آهنین جگری شیر گیری و اژدها جگری
کرد بر گرد ان دو شیر عظیم کس یک آما جگه نگشت از بیم
فتوی آن شد که شیر دل بهرام سوی شیران کند نخست خرام
گر ستاند ز شیر تاج او راست جام زرین و تخت عاج او راست
ور نه از تخت رای بردارد روی بر سوی خاک خویش آرد
شاه بهرام از این قرار نگشت سوی شیر آمد از تبیره دشت
در درو دشت هیچ پشته نبود که بر آن پشته شیر کشته نبود
سر صد شیر کنده بود ز یال بود عمرش هنوز بیست و دو سال
آنکه صد شیر از زبون باشد او زبون دو شیر چون باشد
در کمر جست کرد عطف قبا در دم شیر شد چو باد صبا
بانگ بر زد به تند شیران زود و زمیان دو شیر تاج ربود
چونکه شیران دلیر یش دیدند شیر گیری و شیر یش دیدند
حمله بردند چون تنو مندان دشنه در دست و تیغ در دندان
تا سر تاجور به چنگ آرند بر جهانگیر کار تنگ آرند
شه به تاد بشان چو رای افکند سر هر دو به زیر پای افکند
پنجه شان پاره کرد و دندان خرد سرو تاج از میان شیران برد
تاج بر سر نهاد و شد بر تخت بختیاری چنین نماید بخت
بردن تاجش از میان دو شیر روبهان را ز تخت کرد به زیر

آرامگاه نظامی گنجوی در نزدیکی گنجه در آذربایجان

گرد آوری وتالیف : محمد نفیسی
متولد 1325/3/28در شهر همدان . بازنشسته – دانشگاه ایران – همین
“من هیچم کمی هم کمتر، هرچه هست همه اوست .”
