

حمید مصدق
خانواده ی پدر مصدق در اصفهان زندگی مرفهی داشتند در یك خانه ی قدیمی كه خیلی قشنگ بود، از آن خانه هایی كه پاگرد دارد با شیشه های رنگی قدیمی و …حمید مصدق در چنین خانواده ای،رشد میکند و جوانی پر شور و فعال و عاطفی میشود . در دبیرستان چند نفر دانش آموز بودند که چهره ی شاخص داشتند كه بعدها همه از مشاهیرکشور شدند. مثل بهرام صادقی ، منوچهر بدیعی ،هوشنگ گلشیری .این مدرسه انجمن های مختلفی داشت، انجمن كتاب داشت، انجمن نمایش و انجمن ادبی،و رییس كتابخانه هم حمید مصدق بود و این دانش آموزان شاخص با هم ارتباط نزدیك داشتند گرچه همه از مصدق جلو تر و بزرگتربودند.
مصدق در سال 38 در رشته بازرگانی در تهران پذیرفته شد و پس از آن نیز در رشته حقوق ادامه تحصیل داد.وقتی از اصفهان برای تحصیل به تهران آمده بود « یك خانه دانشجوئی در امیر آباد جنوبی داشت و آنجا زندگی می كرد.یكی از خصلت های بسیار بارز مصدق،رفیق بازی او بود و همواره چه به صورت انجمن و چه به صورت های دیگر تلاش می كرد كه دوستان را دور هم جمع كند و با هم نشست داشته باشند در واقع او یك روحیه ی كاملاً اجتماعی داشت و همواره از انزوا می گریخت و به طور طبیعی این خصلت در شغل وكالت وی نیز تاثیر می گذاشت و می توانست او را به صورت یك وكیل موفق نشان دهد به همین دلیل وی وكالت بسیاری از نویسندگان و شاعران را در امور گوناگون به عهده داشت.
اماشعر مصدق،علاوه بر جنبه عاشقانه، جهت گیری سیاسی نیز دارد، هر چند كه هرگز به طور مستقیم فعالیت سیاسی آشكاری نداشته است. البته اگر كار سیاسی را پیوستن به یك حزب بدانیم چنین چیزی در زندگی مصدق نبوده است. .او از سال 1353 به بعد با عنوان وكیل دادگستری در تهران مشغول به فعالیت شد و از طرف دیگر در مدارس عالی تهران به تدریس اشتغال ورزید از آن پس بود كه به عضویت هیئت علمی دانشگاه علامه طبا طبایی در آمد و در دانشكده حقوق آن دانشگاه به تدریس پرداخت و تا پایان عمر در این سمت بود.
وی پس از اخذ درجه فوق لیسانس در سال 1351 با خانم لاله خشكنابی برادر زاده استاد شهریار ازدواج كرد. حاصل این ازدواج دو فرزند به نامهای «غزل» و «ترانه» است.كه مصدق در شعری به نام «حاصل عمر» آنان را ستایش می كند. خانم سیمین بهبهانی در باره همسر مصدق می نویسد:«لاله مثل برگ گل لطیف است و دوست داشتنی، اما كاردان و عاقل، خانه اش از نظافت برق می زند و دو دسته ی گلش، دو نور چشمش، را به خوبی تربیت كرده است. می گویند در زندگی هر مرد موفقی یك زن خوب وجود دارد و لاله این گفته را ثابت می كند.

جنبه رمانتیك شعر حمید مصدق ،در كنار مفاهیم سیاسی،شعر وی را در میان جوانان گسترش داده است.
از نظر كارهای علمی و تحقیقاتی، مدتی به همراه اخوان ثالث در حال بررسی و كاروری رباعیات عطار بوده است. می دانیم كه رباعیات عطار «مختار نامه» نام دارد.
مصدق با همكاری آقای صارمی، غزلهایی از حافظ تهیه كرده بود كه چاپ نشده است همچنین غزلهای سعدی را نیز با همكاری آقای اسماعیل صارمی به چاپ رسانده است و رباعیات مولانا را نیز در سال 1360 چاپ و منتشر كرده است.
گزیده اشعار نو حمید مصدق
مرا با سوز جان بگذار و بگذر اسیر و ناتوان بگذار و بگذر
چو شمعی سوختم از آتش عشق مرا آتش به جان بگذار و بگذر
دلی چون لاله بی داغ غمت نیست بر این دل هم نشان بگذار و بگذر
مرا با یک جهان اندوه جانسوز تو ای نامهربان بگذار و بگذر
دو چشمی را که مفتون رخت بود کنون گوهرفشان بگذار و بگذر
در افتادم به گرداب غم عشق مرا در این میان بگذار و بگذر
به او گفتم: حمید از هجر فرسود! به من گفتا: جهان بگذار و بگذر
گاهی چو آب هستم و گاهی چو آتشم از این دوگانگی ست که بس درد میکشم
سویَم میا و روح پریشان من مخوان اوراق کهنهای ز کتابی مشوشم
پرهیز این زمان ز من ای نازینن که من سر تا به پای شعله و پا تا سر آتشم
با پای خویش ز آتش عشق تو بگذرم خویش آزمای خویشم و روح سیاوشم
دارد رواج سکه قلب هنر حمید عیب ازمنست کنون پاک و بی غشم
آه چه شام تیرهای از چه سحر نمیشود دیو سیاه شب چرا جای دگر نمیشود
سقف سیاه آسمان سوده شده ست از اختران ماه چه ماه آهنی اینکه قمر نمیشود
وای ز دشت ارغوان ریخته خون هر جوان چشم یکی به ماتم اینهمه تر نمیشود
مادر داغدار من طعنه تهنیت شنو بهر تو طعن و تسلیت گرچه پسر نمیشود
کودک بینوای من گریه مکن برای من گر چه کسی به جای من بر تو پدر نمیشود
باغ ز گل تهی شده بلبل زار را بگو از چه ز بانک زاغها گوش تو کر نمیشود
ای تو بهار و باغ من چشم من و چراغ من بی همگان به سر شود، بی تو به سر نمیشود
**************
تو به من خندیدی
و نمیدانستی
من به چه دلهره از باغچه همسایه
سیب را دزدیدم
باغبان از پی من تند دوید
سیب را دست تو دید
غضب آلود به من کرد نگاه
سیب دندان زده از دست تو افتاد به خاک
و تو رفتی
و هنوز…
سالهاست که در گوش من آرام آرام
خش خش گام تو تکرار کنان
می دهد آزارم
و من اندیشه کنان غرق این پندارم
دلم برای کسی تنگ است
که آفتاب صداقت را
به میهمانی گلهای باغ میآورد
و گیسوان بلندش را به بادها میداد
و دستهای سپیدش را به آب میبخشید
دلم برای کسی تنگ است
که چشمهای قشنگش را
به عمق آبی دریای واژگون میدوخت
و شعرهای خوشی چون پرندهها میخواند
دلم برای کسی تنگ است
که همچو کودک معصومی
دلش برای دلم میسوخت
و مهربانی را نثار من میکرد
دلم برای کسی تنگ است
که تا شمال ترین شمال با من رفت
و در جنوب ترین جنوب با من بود
کسی که بی من ماند
کسی که با من نیست
کسی که…

گرد آوری وتالیف : محمد نفیسی
متولد 1325/3/28در شهر همدان . بازنشسته – دانشگاه ایران – همین
“من هیچم کمی هم کمتر، هرچه هست همه اوست .”

