به نام خداوند جان وخرد
کزین برتر اندیشه برنگذرد
سخن سرایان پارسی
لطفا” نام شاعرمورد نظررا درمحل جستجو بنویسید وکلیک کنید
اگرمطلبی درباره شاعر مورد نظر باشد بلافاصله در اختیارتان گذارده میشود


گنجینه فرهنگ وادب
به نام خداوند جان وخرد
کزین برتر اندیشه برنگذرد
سخن سرایان پارسی
لطفا” نام شاعرمورد نظررا درمحل جستجو بنویسید وکلیک کنید
اگرمطلبی درباره شاعر مورد نظر باشد بلافاصله در اختیارتان گذارده میشود



سید غلامرضا روحانی درتاریخ 21/2/ 1276خورشیدی درشهر مشهد متولد شد ودر هشتم شهریورماه 1364دارفانی را وداع گفت او از اولین شاعران طنز پرداز ایرانی ست که استاد محمد علی جمالزاده اورا رئیس طایفه فکاهی سرایان مینامید وی تخلص “اجنه ” داشت پدرش به نام میرزا شکرالله نیز شاعر بود وازادی تخلص مینمود وجدش میرزا محمد تفرشس نیزاز شاعران دوره قاجار بود . وی در طنز پردازی ید طولائی داشت واز سن 22سالگی بعنوان شاعری طنز پرداز در جراید کشور شناخته شده بوددرسال 1300به عضویت انجمن ادبی ایران درآمد. او طنزش عاری از حرف های زشت ومستهجن ومعطوف به اسیب های اجتماعی ،فسادهای اداری وحکومتی دوران پهلوی اول بود و مسائلی که مبتلا به زمانش بود مثل افیون ودخانیات وخرافات وامثال اینها بود که اتفاقا” مورد استقبال جامعه قرارمیگرفت وبعضی از آنها تا امروز حتی بصورت ضرب المثل درآمده ودر محاوره امروز نیز کاربرد دارد مثل ماشین مشتی ممد علی نه بوق داره نه صندلی وامثال آ ن
سه پلشت آید و زن زاید و مهمان برسد
عمه از قم برسد خاله ز کاشان برسد
صاحب خانه و بقال محل از دو طرف
این یکی رد نشده پشت سرش آن برسد
طشت همسایه گرو رفته و پولش شده خرج
به سراغش زن همسایه شتابان برسد
هر بلائی به زمین می رسد از دور سپهر
بهر ماتم زده ی بی سر و سامان برسد
اکبر از مدرسه با دیده ی گریان آید
وز پی اش فاطمه با ناله و افغان برسد
این کند گریه که من دامن و ژاکت خواهم
آن کند ناله که کی گیوه و تنبان برسد
کرده تعقیب زهر سوی طلبکار مرا
ترسم آخر که از این غم بلبم جان برسد
گاه از آن محکمه آید پی جلبم مامور
گاه از این ناحیه آژان پی آژان برسد
من در این کشمکش افتاده که ناگه میراب
وسط معرکه چون غول بیابان برسد
پول خواهند زمن من که ندارم یک غاز
هرکه خواهد برسد این برسد آن برسد
من گرفتار دو صد ماتم و “روحانی” گفت
سه پلشت آید وزن زاید و مهمان برسد
شب عید است و گرفتار زن خویشتنم
داد از دست زنم
اوست جفت من و من جفت ملال و محنم
داد از دست زنم
هم ((کرب ژرژه)) ز من خواهد و هم چادر وال
مد و فرم امسال
خود نه شلوار به پای و نه به تن پیرهنم
داد از دست زنم
گیوه ام پاره شده، وین زن عفریته ی پیر
کفش خواهد از جیر
من نه حاجی فرج آقا و نه حاجی حسنم
داد از دست زنم
پای من مانده چو خر در گِل و دل گشته پریش
او به فکر قر خویش
گویدم عطر بخر تا که به زلفم بزنم
داد از دست زنم
آن زنِ باقر هیزم شکن کودن خر
رخت نو کرده به بر
من نه کمتر ز زن باقر هیزم شکنم
داد از دست زنم
گفت بهر سر طاسم تو کله گیس بخر
مد پاریس بخر
شد فدای سر طاسش همه طشت و لگنم
داد از دست زنم
خواست جوراب فرنگی که برایش بخرم
نبود سیم و زرم
وطنی گر بخرم دور کند از وطنم
داد از دست زنم
گفت گر پول نداری ز چه هستی زنده؟
من شدم شرمنده
گفتمش زنده از آنم که نباشد کفنم
داد از دست زنم
گفته بودم که نگیرم زن، تا گردم پیر
پدرم گفت: بگیر
گفتم: این لقمه بزرگ است برای دهنم
داد از دست زنم
آهنین دل زنی افکنده مرا سخت به دام
رفته یک عمر تمام
جای دارد که شمارند خلایق چدنم
داد از دست زنم
گشت از خانه ی ما شیون و فریاد بلند
داد و بیداد بلند
مشت زد بر دهنم، آخ دهنم، وای دهنم
داد از دست زنم


استاد دکتر محمد ابراهیم باستانی پاریزی
محمدابراهیم باستانی پاریزی در سوم دی ماه ۱۳۰۴ ه.ش در پاریز، از توابع شهرستان سیرجان در استان کرمان متولد شد.وی تا پایان تحصیلات ششم ابتدایی در پاریز تحصیل کرد و در عین حال از محضر پدر خود مرحوم حاج آخوند پاریزی هم بهره میبرد.پس از پایان تحصیلات ابتدایی و دو سال ترک تحصیل اجباری، در سال ۱۳۲۰ تحصیلات خود را در دانشسرای مقدماتی کرمان دامه داد و پس از اخذ دیپلم در سال ۱۳۲۵ برای ادامهٔ تحصیل به تهران آمد و در سال ۱۳۲۶ در دانشگاه تهران در رشتهٔ تاریخ پذیرفته شد . پس از دریافت درجه لیسانس درسال ۱۳۳۰ برای انجام تعهد دبیری به شهر کرمان باز گشت وتا سال ۱۳۳۷که پذیرش دوره دکتری تاریخ را گرفت در کرمان ماند . او دوره دکترای تاریخ را هم در دانشگاه تهران گذراند و با ارایه پایاننامه ای درباره «ابن اثیر» دانشنامه دکترای خود را دریافت کرد. وی کار خود را در دانشگاه تهران از سال ۱۳۳۸ با مدیریت مجله داخلی دانشکده ادبیات شروع کرد و تا سال ۱۳۸۷ استاد تمام وقت آن دانشگاه بود و رابطه تنگاتنگی با این دانشگاه داشت. علاقه به نوشتن ونویسندگی وسرودن شعر در وجودش زبانه می کشید ودر سال های ترک تحصیل اجباری (۱۳۱۸ و ۱۳۱۹) کار نوشتن را ذرروز نامه ای به نام باستان ومجله ای به نام ندای پاریز که خودش مبتکر آنها بود پی گرفت ودر این مسیر اولین مقاله خود را با عنوان «تقصیر با مردان است نه زنان»در مجله بیداری کرمان به چاپ رساند وبعد از آن به عنوان نویسنده ومترجم اززبان های فرانسه و عربی شهرت یافت ودر روزنامه های پرتیراژ مثل کیهان واطلاعات ومجلات معروف آن دوره به چاپ میرسید
اولین کتاب او تحت عنوان « پیغمبر دزدان »درسال ۱۳۲۴در کرمان چاپ شد وباتوجه به شیوه نگارش طنزگونه وبسیار دلنشین آن مقبولیت وتوجه همگانی را به سوی او جلب کرد بطوریکه تاکنون بیست بار تجدید چاپ شده .حسن باستانی راد استاد تاریخ دانشگاه شهید بهشتی بسیار کوتاه اما بسیار رسا اورا اینچنین معرفی میکند «دنیای باستانی پاریزی دنیای جالبیست که اگر کسی همهٔ آن ۶۰ کتاب و صدها مقالهٔ ایشان را خوانده باشد و ساعتها در پای سخن شیرین وی نشسته باشد، باز هم شاید همین متانت و وقار، حلم و صبر، خونگرمی و مهربانیست که اجازه داده تا این «چغله دانشجوی» تاریخ به خود جسارت داده و به این پشتوانه که زادهٔ «هفده چنار پاریز» است و نام «باستانی» را بر خود همواره ساخته مقالتی بنویسد که هم ابراز وجود کرده باشد و هم سخن نغز «نبی السارقین» متعرف شود که آنچه در این مختصر آمد «نسبت به دریا قطره یی در برابر بیضاء ذرهای بیش نیست»
استاد ابراهیم باستانی پاریزی بیش از شصت عنوان کتاب تألیف و یا ترجمه کردهاست. کتابهای باستانی پاریزی برخی شامل مجموعه برگزیدهای از مقالات وی هستند که به صورت کتاب جمعآوری شدهاند و برخی از ابتدا به عنوان کتاب نوشته شدهاند.از میان نوشتههای او، هفت کتاب با عنوان «سبعه ثمانیه» متمایز است که همگی در نام خود عدد هفت را دارندبه این شرح خاتون هفت قلعه، زیر این هفت آسمان ، آسیای هفت سنگ ، نای هفت بند ، اژدهای هفت سر ، کوچه هفت پیچ ، سنگ هفت قلم و بعدا کتاب هشتمی با عنوان هشتالهفت به این مجموعه هفتتایی افزود .
باستانی پاریزی علاوه بر این تالیفات بسیار ممتاز خود در سرودن شعر هم مهارت داشت و اولین شعر خود را در کودکی در روستای پاریز و در آرزوی باران سروده بود. منتخبی از شعرهای خود را در سال ۱۳۲۷ در کتابی به نام «یادبود من» به چاپ رسانده است. همین اشعار واشعار دیگری که بعد ها سروده نام اورا نیز در زمره شاعران ایران به ثبت میرساند
به آلبوم ، شبی تا سحر نظر کردم به یادِ عمرِ گذشته ، شبی سحر کردم
به یادبود عزیزان ، دمی به سر بردم شبی، دو مرتبه با عمرِ رفته سر کردم
مناظری ز حیات گذشته را دیدم بدیدم آن همه و «دیده» پر گهر کردم
به کوه و باغ و در و دشت و بوستان رفتم سفربه قریه «پاریز» و بوم و بر کردم
قدم به دوره ی طفلی نهادم و از شوق دوباره دیدنی از مادر و پدر کردم
معلمان و مدیران و اوستادان را به نظم رتبه، به یک صفحه مستقر کردم
به یادم آمد ، شبهای امتحان که به جهد به شوق«درس و هنر» ترک خواب و خور کردم
در امتحان گذراندم بهار عمر و خزان به سخره گفت: چرا کار بیثمر کردم؟
به سوی سامان رفتند دیگران چون آب منم که در «تهجو» ریگسان مقر کردم
ز عکس او که به جانم فکند آتش و رفت به بوسهای دهن تلخ ، پر شکر کردم
به یادم آمد آن شب که پیش او در باغ نیاز بردم و از بخت ، شکوه سر کردم
به پای او سرِ تسلیم و بندگی سودم به عشق او به دیار وفا سفر کردم
به گریه راز دل خود، چنان به او گفتم که گِردِ نرگس او را ز اشک ، تَر کردم
نظر به ماه فلک بستم و ز روزنِ عشق به تابناکی آیندهام ، نظر کردم
قرار آتیه ، با تار زلف او ، بستم به مُهر بوسهاش «امضای معتبر» کردم
به شوخی آن سر گیسو گرفتم و گفتم: که روز خویش ازین شب سیاهتر کردم
هنوزم آن همه ی خاطرات در یاد است خواطری که در آن ، عمر را هدر کردم
ولی طراوتِ عکسِ گذشتهام میگفت: به هر حساب، در این ماجرا ضرر کردم
به هر دری که شدم، بینتیجه برگشتم دری گشوده نشد، خویش در به در کردم
سیاههایست ز عمر، آلبوم و من هر سال ز عکس تازه چو عمرش سیاهتر کردم
حیاتِ ما، همه غیر از فسانه چیزی نیست من این فسانه در این جزوه مختصر کردم
(خزان دربند)
بهار دره ی دربند ، اگر چه دلبند است لطیف تر ز بهارش ، خزانِ دربند است
بهار چهرِ مرا گو : بیا تماشا کن ـ که طرحریزِ خزان تا چه حد هنرمند است
کمال هر هنری در غم آشنایی اوست خزان غم اثر تازه خداوند است
به هر ورق که ز شاخی فتد توانی خوانده که روزگار چه بد عهد و سُست پیوند است
دلی که با غم دنیا و حسرتش خو کرد به آنچه غم بفزاید همیشه خرسند است
من این امیدِ خزان دیده را چه خواهم کرد که مو سفید شد و سینه آرزومند است
به برفِ پیری مویم نظر مکن که ز عشق نهفته در دل من ، آتش دماوند است
چو لاله های خزان ، گاهی ار لبم شکفد طلیعهایست ز حسرت ، مگو که لبخند است
غمِ خزان ، غزلم را شکُفت و میدانم که این غزل به مذاق تو هم خوشایند است
(مشکل است)
هرزه گردیهای ما با پارسایی مشکل است چتربازی بر سر چاه ِ هوایی مشکل است
بیجهت خود را به خیل کج کلاهان دوختیم چرخ اگر وارو زند دیگر گدایی مشکل است
این علایق دست و پا گیرند و ما بی دست و پا دست زآنهاشستن از بی دست و پایی مشکل است
غنچه ی نازک بدن را گو مخور گول بهار وز آخر ماتم بی در کجایی مشکل است
من گریزانم ز خویش و خلقی از من در گریز خلق را با خود گریزان آشنایی مشکل است
موجی از ریگ روانم ، همنشین گردباد طفل صحرایم ز طوفانم رهایی مشکل است
راه های سر به سر تردیدها را بیش کرد در گذرگاه تحیر ، ره گرایی مشکل است
علم اگر با چندی و چونی جوالی پر کند کوچش اندر سنگباران چرایی مشکل است
من نمیدانم چرا شبهای مهتاب بهار خواب خوش در قصر رؤیای طلایی مشکل است
این غزل در صورت قاصد رسد از راه دور ورنه پیش اهل معنی خودنمایی مشکل است.
(تکاپوی حیات)
باز شب آمد و شد اول بیداریها من و سودای دل و فکر گرفتاریها
شب خیالات و همه روز ، تکاپوی حیات خسته شد جان و تنم زین همه تکراریها
در میان دو عدم، این دو قدم راه چه بود؟ که کشیدیم در این مرحله بس خواریها
دلخوشیها چو سرابم سوی خود بُرد، ولیک حیف از آن کوشش و طی کردن دشواریها
نوجوانی به هوس رفت و از آن بر جا ماند تنگی سینه و کم خوابی و بیماریها
سرگذشتی گُنه آلود و حیاتی مغشوش خاطراتی سیه از ضبط خطا کاریها
کور سویی نزد آخر به حیات ابدی شمع جانم، که فدا شد به وفاداریها
(یاد ایام جوانی یاد باد)
یاد ایامی که مرغ آرزو بر بساط ابرها پر میگرفت
از فراز آسمان ها میگذشت لامکان را زیر شهپر میگرفت
در زمین یک لحظه آسایش نداشت در فلک ، از نور بستر میگرفت
روز چون پروانه با گل مینشست شب سراغ ماه و اختر میگرفت
چون صبا از روی گلها صبحدم بوسه از هر سو مکرر میگرفت
بی خیالی بود و در دنیای وهم هرچه را میخواست در بر میگرفت
طفلی آن دور طلایی یاد باد آن زمان کز خاک، دل زر میگرفت
(مِهر دختر)
اعرابیای ، خدای به او داد دختری او دخت را به سنّت خود، ننگ میشمرد
هر سال کز حیات جگرگوشه میگذشت شمع محبّت دل او بیش میفسرد
روزی به خشم رفت و ز وسواس و عار و ننگ حکم خرد به دست رسوم و سُنَن سپرد
بگرفت دست کودک معصوم و بیخبر تا زندهاش به خاک کند، سوی دشت بُرد
او گرم گور کندن و از جامه ی پدر طفلک، به دست کوچک خود خاک میسترد
(گل میریخت)
یاد آن شب که صبا بر سر ما گل میریخت
بر سر ما ز در و بام و هوا گل میریخت
سر به دامان منات بود و ز شاخ بادام
بر رخ چون گلات آرام صبا گل میریخت
خاطرت هست از آن شب همه شب تا دم صبح
گل جدا ، شاخه جدا ، باد جدا گل میریخت
نسترن خم شده ، لعل تو نوازش میداد
خضر گویی به لب آب بقا گل میریخت
زلف تو غرقه به گل بود و هر آنگاه که من
میزدم دست بدان زلف دو تا گل میریخت
تو فرو دوخته ـ دیده : به مه و باد صبا
چون عروس چمنت بر سر و پا گل میریخت
گیتی آن شب اگر از شادی ما شاد نبود
راستی تا سحر از شاخه چرا گل میریخت؟
شادی عشرت ما ، باغ گل افشان شده بود
که به پای تو و من از همه جا گل میریخت
باستانی پاریزی مورخ، نویسنده، پژوهشگر، شاعر، موسیقیپژوه و استاد بازنشسته دانشگاه تهران، صبح روز پنجم فروردین ماه سال1393 درسن 89سالگی ترک عالم فانی نمود ودعوت حق را لبیک گفت پیکر ایشان صبح روز هفتم فروردین ماه از مقابل دانشکده ادبیات دانشگاه تهران تشیع شد تا در قطعه نام آوران به خاک سپرده شود اما بنا به وصیت استاد درقطعه 250بهشت زهرا ردیف 82ومقبره شماره 33 درکنار همسرشان آرام گرفتند.

پیکر استاد باستانی پاریزی قبل از تدفین انشاالله اگر فرستی شد تصویر سنگ قبر ایشان را تهیه خواهم نمود .

![]()

بابا افضل کاشانی
فضل الدین محمد بن حسین بن محمد مَرَقی کاشانی معروف به بابا افضل فیلسوف و حکیم بزرگ وشاعر ایرانی درنیمۀ اول قرن ششم درروستای مرق چشم به جهان گشود ودر حدود ۶۱۰ ه.ق.در همانجا بدرود حیات گفت ، زندگی اومصادف است با تازش مغول ها (۶۱۶–۶۵۴ ه. ق) ونا بسامانی اوضاع ایران لذابابا افضل در تمام مدت عمر خود در کاشان سکنی گزیده و اوقات خود را با تدریس و تألیف و تحقیق و مباحثه سپری می کرده است. برخی خواجه نصیرالدین طوسی را شاگرد یا خویشاوند وی میدانند. وی در زبان پارسی نویسنده ای بسیار متفکر وچیره دست بوده و قلمی بسیار شیوا ، پخته و طبق اصول داشته ودر رسالات خود کوشیده تا لغات پارسی را به جای اصطلاحات عربی استفاده کند. وی چند رساله در باب تصوف و سلوک و حکمت به زبان پارسی فصیح نگاشته است. بیشتر آثار بابا افضل بزبان فارسی نگارش شده به جز مدارج الکمال یا گشایش نامه و رساله در علم و نطق یا منهاج مبین.
او ضمنا شعر نیز می سروده و ۱۹ رباعی از وی در نوشته هایش آمده است. استاد سعید نفیسی ۴۸۳ رباعی را با عنوان رباعیات بابا افضل کاشانی گرد آورده، و در تهران به چاپ رسانده است. دیوان شعری نیز با عنوان دیوان حکیم افضلالدین محمد مرقی کاشانی به کوشش آقای مصطفی فیضی و دیگران در کاشان به چاپ رسیده که حاوی بیش از ۶۸۶ رباعی و ۱۲ غزل و قصیده است. اما دربارهٔ انتساب رباعیها که برخی از آنها به دیگران نیز منسوب است، بررسی کاملی انجام نشده است و نمی توان در این باره نظری قطعی ارائه کرد سایر آثار بابا افضل به شرح زیر است
عرض نامه – جامع الحکمه – مدارج الکمال یا گشایشنامه – جاوداننامه – رهانجام نامه – رساله در علم و نطق یا منهاج مبین – ساز و پیرایه شاهان پر مایه – ترجمه رساله نفس ارسطو – ینبوع الحیاه تفاحه – مبادی موجودات نفسانی – ایمنی از بطلان نفس در پناه خرد – نامهها و پرسشها (مکاتیب و جواب اسئله) تقریرات و فصول مقطّعه- آیات الصنعه فی الکشف عن مطالب الهیه سبعه یا آیات الابداع فی الصنعه – مختصری در حال نفس – المفید للمستفید – چهار عنوان یا منتخب کیمیای سعادت – شرح حی بن یقظان
بنابراین آثارکه از بابا افضل به جا مانده است بکار بردن کلمه فیلسوف ونویسنده چیره دست به او مبالغه نیست اما چون در این جا معرفی شاعران ایرانی مراد است لذا از سایر آثار بابا افضل فقط نامبرده شده در ادامه نیز یکی از غزلیات او را تقدیم می کنیم :
ای پریشان کرده عمدا، زلف عنبربیز را بر دل من دشنه داده غمزهٔ خونریز را
شد فروزان آتش سودایت اندر جان و دل درفکن در جام بی رنگ، آب رنگ آمیز را
می پیاپی، بی محابا ده، میندیش از حریف یاد میدار این دو بیت گفتهٔ دست آویز را
گر حریفی از دمادم سر بپیجاند رواست بر کف من نه، که پور زال به شبدیز را
جان من می را و قالب خاک را و دل تو را وین سر طناز پر وسواس تیغ تیز را
غزلی دیگر
رنگ از گل رخسار تو گیرد گل خود روی مشک از سر زلفین تو دریوزه کند بوی
از شرم قدت سرو فرومانده به یک جای وز رشک رخت ماه فتاده به تکاپوی
ناید سخنم در دل تو، ز آنکه به گفتار نتوان ستدن قلعهای از آهن و از روی
تا بوک سزاوار شوی دیدن او را ای دیده تو خود را به هزار آب همی شوی
ده بار ازین نه فلک وهشت بهشت هفت اخترم از شش جهت این نامه نوشت
کز پنج حواس وچهار ارکان وسه روح ایزد به دو گیتی چوتو یک بت نسرشت
در تفسیر این دوبیت زیبا فقط به معنی هر وازه اشاره ای میکنم
نه فلک یعنی مدار حرکت ماه به دور زمین هفت مدار سیاره های شمسی به دور خورشید ومدار خوخورشید در اسمان به دور سایر منطومه ها جمعا می شود نه مدار که به نه فلک خلاصه شده
هشت بهشت یعنی اینکه
در آیات متعددی از قرآن کریم آمده است که برای بهشت و جهنم درهائی وجود دارد از جمله در این یک آیه: «و سیق الذین اتقوا ربهم الی الجنه زمرا حتی اذا جاءوها و فتحت ابوابها» (و کسانی که تقوای الهی پیشه کردند گروه گروه به سوی بهشت برده می شوند و هنگامی که به آن می رسند درهای بهشت گشوده می شودلذام بهشت درهائی دارد که هرکس وارد بهشت میشود بر اساس میزان اخلاصش از یکی از درهای بهشت وارد میشود می شودنام این درهااول خلد، دوم دارالسلام ، سوم دارالقرار، چهارم جنت عدن ، پنجم جنت المأوی ، ششم جنت النعیم ، هفتم اعلاعلیین ، هشتم فردوس.
هفت اخترماه در فلک اول ، تیر در فلک دوم ، ناهید در فلک سوم ، مهردر فلک چهارم ، بهرام در فلک پنجم ، برجیس در فلک ششم ، کیوان در فلک هفتم . (از غیاث اللغات ) :
شش جهت یا جهات سته . شش طرف ؛ یعنی پیش و پس و چپ و راست و بالا و پایین . (ناظم الاطباء فرهنگ دهخدا وفرهنگ عمید ).
پنج حواس بر اساس تعریف سنتی که ریشهٔ آن به ارسطو برمیگردد، پنج حس در انسان هست: بینایی، شنوایی، بویایی، چشایی، و بساوایی که به این پنج حس «حواس پنجگانه» گویند.
چهار ارکان در فرهنگ فارسی معین چهار حد جهان : مشرق ، مغرب ، شمال و جنوب .
سه روح یعنی روح جمادی و روح حیوانی و روح نباتی که البته خود مبحث گسترده ایست
مورد دو یک هم که مشخص است
ای دل تو ز هیچ خلق یاری مطلب
وز شاخ برهنه سایه داری مطلب
عزت ز قناعت است و خواری ز طمع
با عزت خود بساز و خواری مطلب
وی جملهٔ خلق را ز بالا و ز پست
آورده به فضل خویش از نیست به هست
بر درگه عدل تو چه درویش و چه شاه
در خانهٔ عفو تو چه هشیار و چه مست

آرامگاه بابا افضل کاشانی


حاج میرزا حسن اصفهانی، در سوم شعبان ۱۲۵۱ هجری قمری برابر با سوم آذر1214در شهر اصفهان بدنیا آمد. پدرش تاجر بود که از اصفهان به یزد مهاجرت نمود و به همین دلیل میرزا حسن دوران خردسالی و نوجوانی خود را در یزد گذرانید و تحصیلات خویش را در این شهر به انجام داد اما در سن ۲۱ سالگی، به شیراز رفت و به میرزا کوچک رحمت علی شاه قطب دراویش نعمت اللهی سر سپرد و جزو مریدان او گردید و به اصطلاح دراویش، به شرف توبه و تلقین از حضرتش مشرف گردید. وی همچنین در اوایل امر، علاوه بر شیراز، مدتی در کرمان و یزد اقامت نمود و سپس به هندوستان رفت و برای چند سال در آن دیار اقامت نمود. سپس از هندوستان به حجاز رفت و آنطور که خود او در شرح حال خویش نوشته است، در این سفر با اغلب مشایخ ایران و هند و روم ملاقات کرد و از محضر برخی کسب فیض کرد. در هندوستان به تألیف زبدة الاسرار، که مثنوی منظومی در اسرار شهادت و تطبیق با سلوک الله است، پرداخت و در همانجا به کمک یکی از ارادتمندانش که اهل بمبئی بود، به چاپ رسانید. در سال ۱۲۸۰ هجری قمری از راه هند به زیارت بیت الله مصمم شد، و در مراجعت خویش، مجددا” در هندوستان توقف نمود و از محضر عرفا و مشایخ آنجا استفاده کرد. در سال ۱۲۸۵ هجری قمری، از طریق مشهد، مقدس به عتبات عالیات رفته، و از سمت شیراز و یزد مراجعت کرد . در سال ۱۲۸۸ هجری قمری، به سمت نمایندگی یا به اصطلاح دراویش، به عنوان شیخ مجاز در دستگیری، از طرف منور علی شاه جانشین رحمت علی شاه به تهران آمد و بزودی بواسطه معلومات، تجربیات و مردم شنا سی که داشت، عده ای از مردم و شاهزادگان و جمعی از بزرگان از هر طبقه، دور او را گرفته، و به وی گرویدند واو تا پایان عمر خویش در تهران ماند و به کار تألیف و تصنیف و ارشاد پرداخت. صفی علی شاه خود علت اقامت طولانی خویش در تهران را، در شرح حال خود بدین مضمون نوشت که بعلت امن تر بودن دارالخلافه برای امثال من و همچنین حضور سلطان ناصرالدین شاه در این شهر و صاحب علم و هنر شدن و آداب انسانیت یافتن اغلب مردم در سایهٔ پادشاهی وی، در تهران اقامت گزیدم . در سال ۱۲۹۴ هجری قمری، یکی از مریدان صفی علی شاه بنام شاهزاده سیف الدوله قطعه زمینی به مساحت دوهزار ذرع در محله شاه آباد تهران را به او تقدیم نمود و ساخت خانقاهی وسیع در آنرا به انجام رسانید . که صفی علیشاه سال های پایان عمر خویش را در آنجا گذرانید و در روز چهارشنبه، ۲۴ ذی الحجه سال ۱۳۱۶ هجری قمری برابربا سوم آذر 1314، و در سن ۶۵ سالگی درگذشت ودرهمین خانقاه مدفون گردیدو امروزه نیز زیارتگاه اهل دل است وروزهای یکشنبه ارادتمندان اودر این خانقاه جمع میشوند تا رشته اخوت و ارتباط قلبی وروحانی خود را تقویت نمایند
پس از مرگ صفی علیشاه و بنا به وصیت او، علیخان ظهیرالدوله با لقب صفا علیشاه به جانشینی وی برگزیده شد. صفی علیشاه مردی فاضل و شاعر و محققی دانشمند بود ازو تفسیری منظوم از قرآن کریم به جا مانده و بعلاوه دیوان اشعار او که گنجینه ای ارزشمند است و کتب بحرالحقایق و زبده الاسرار، عرفان الحق ومیزان المعرفه نیز از آثار اوست
گفتم که به جان تست خون دل نا چیزم
گفتا که بود خون ها در ساغر لبریزم
گفتم به جهان صد شور انگیخته ای از لب
گفتا پس از این بینی شوری که برانگیزم
گفتم دل سودائی مجنون شد وصحرائی
گفتا که به بند آید چون طره فرو ریزم
گفتم که قیامتهاست ای پرده نشین از تو
گفتا که قیامت بین آن لحظه که بر خیزم
گفتم به گرفتاری جویم ز که دلداری
گفتا دل اگر داری از زلف دلاویزم
از سلسله کار دل هر چند شده مشکل
زلف تو نه بگذارد کز سلسله بگریزم
گشتند به غمخواری در ناله و در زاری
مرغان شباهنگم مستان سحر خیزم
برخاست صفی آسان خود از سر عقل و جان
تا با غمت از پیمان بی این دو بر آمیزم

که خَرد باز خِرد را، که گرفتار جنون شد
که زند راه سلامت، که دل از پرده برون شد
رخ فرخ بنمودی و دل از خلق ربودی
مزن آن خنده ی فرخنده، چه غمها که فزودی
من از آن شب که سَحَر خنده ی جادوی تو دیدم
همه تن صبح صفت خنده زدم، خرقه دریدم
به کجا میروی ای تازه تر از صبح بهاران
باش تا باتو بهار آید و صبح آید و باران
باش تا باتو شراب آید و شهد آید وشادی
شَهِداللَه که درِشهد به گیتی توگشادی
مهربانا تونگشتی، من سودا زده گشتم
مهروش ماندی ومن ازتو زمین وارگذشتم
مَه من مَهتری از ماه و بِه از مِهرمَهینی
شَفعت را شَفقی بخش به رخسار زمینی

ای شب از رویت روحانی رویای تو روشن
به سیه روزی ما بنگر و روز آر به روزن
تو شکفتی وگل از غنچه سراسیمه برون شد
طفل شش روزه ندانست که چون آمد و چون شد
به سر چشمه نشستی که گُل ازچهره بشویی
شمه در چشم تو خود شست و سمر شد به نکویی
به دو صد ناز فرود آ که به صد جاه رسیدی
چه نکویی چه سپیدی مگر ازماه رسیدی
برده عقل وهوش ازمن، دلبری، قدح نوشی،
نازنین گل اندامی، یاسمین بناگوشی،
زیرکی، زبر دستی،چابکی قضا شستی
روز تا به شب مستی، پای تا به سر هوشی،
مست فتنه اندازی، رند حیلهپردازی،
دل فریب طنازی، بزله گوی خاموشی،
شاهد کمان ابرو، مهوش مسلسل مو،
ریخته فرو گیسو،تا کمرگه از دوشی!
گفتمش نهان تنها، چند میزنی صهبا؟
هم توان زدن باما دلق و هم چو می جوشی
گفت شیخ وسجاده، وانگهی کشد باده
با چو من بتی ساده، اینت دلق مغشوشی
بشنوند گر خِلقت، برکشند ازخَلقت
بر درند هم دَلقت، با هجوم و چاووشی
باشد از غلط رایی، مست وباده پیمایی
با بتان یغمایی، بی حجاب و روپوشی
کفتمش مکن پرخاش، تو حریف ومن غلّاش
دهر را بهل، خوش باش، نی به خواب خرگوشی
با من آ به میخانه، وین شکوه شاهانه
آن نیم که ازخانه، گندمم برد موشی
آمد و مکرَّم شد،
خرقه پوش و محرم شد،
رهرویی مسلَّم شد.



کمال الدین مسعود معروف به کمال خجندی ویا شیخ کمال از عرفای قرن هشتم هجری قمری بود که درفرارود خجند از شهرهای ماورالنهرکه در آن زمان جزو قلمرو ایران بود وامروز جزو خاک کشور تاجیکستان است بدنیا آمد .چون زمان تولد او تقریبا مصادف است با یورش ویرانگر مغولان به ایران خصوصا از جانب ماورالنهر لذا اطلاعات ما در مورد سال دقیق تولد و اصل ونصب او معلوم نیست اما بنا به پیشنهاد کشور تاجیکستان و تصویب سازمان علمی وفرهنگی وتربیتی ملل متحد (یونسکو)سال 1400را هفتصدمین سال تولد کمال خجندی اعلام کرده اند که با توجه به قرائن وبعضی اشارات خود او در اشعارش تقریبا میتواند قریب به درستی باشد. در هر حال وی ازجوانی شیفته شعر وشاعری وجهانگردی بودو بنابر این ازشهرودیار خود خارج شد وعزم سفر حج نمودودرطول سفر از محضر بزرگان زمان خود بهره برد وهنگام بازگشت به شهر تبریزرسید و چنان شیفته تبریز شد که در همانجا رحل اقامت افکند و بتدریج آوازه اوبلند شدبطوری که مورد توجه سلطان حسین جلایر قرارگرفت واین پادشاه در ولیانکوه تبریز باغ بزرگی به او بخشید وخانقاهی برایش ساخت تا در آنجا به ارشاد مردم همت گمارد وشیخ کمال تا پایان عمر در آنجا زیست مگر برای چهار سال که بنا به شرایط سیاسی به نوعی تبعید شد اما پس از این چهار سال دوباره به تبریز بازگشت . او خود چنین میگوید :
تبریز مرا راحت جان خواهد بود پیوسته مرا روح وروان خواهد بود
تا در نکشم آب چرنداب وگجل سرخاب زدیده ام روان خواهد بود
کمال خجندی معاصر حافظ بود و درباره او چنین گفتهاست:
نشد به طرز غزل هم عنان ما حافظ اگرچه در صف رندان بوالفوارس شد
با اینکه شاعری پیشهٔ اصلی او نبود، دیوانش مشتمل بر نزدیک به هشتهزار بیت است که بخش اصلیان غزل های او هستند. در سال 1337به همت استاد گرانقدردولت آبادی دیوان اشعار ش گرد آوری ومنتشر گردید نمونهای از غزلیات :
عرفات عشق بازان سر کوی بار باشد به طواف کعبه زین در نروم که عار باشد
چو سری بر آستانش ز سر صفا نهادی بصفا و مروه ای دل دگرت چه کار باشد
قدمی ز خود برون نه بریاض عشق کآنجا نه صداغ نفحه گل نه جفای خار باشد
به معارج اناالحق نرسی ز پای منبر که سری است جای این سر که سزای دار باشد
ز می شبانه ساقی قدحی نثار ما کن نه از آن معنی که او را به سحر خمار باشد
به فریب و وعده ما را مکش ای پسر که تشنه ز عطش بمیرد اولی که در انتظار باشد
نکند کمال دیگر طلب حضور باطن که قرار گاه زلفش دل بیقرار باشد

مرا در کوی جانان خانه ای هست به هر کوئی دل دیوانه ای هست
برن چوبش که دزد است آن سر زلف به دست ارنیست چوبت شانه ای هست
منور شد به نورت دیده دل نیز کزان مه نور در هر خانه ای هست
نوای ما به زاهد در نگیرد دراین مجلس مگر بیگانه ای هست
مزن ای خم شکن بر صوفیان سنگ که زیر خرقه ام پیمانه ای هست
کمال ار نیست هیچت لایق دوست غزل های تر رندانه ای هست
.
چشمت از گوشه تقوا به در آورد مرا مست وغلطان سوی اهل نظر آورد مرا
خرقه ارزق من باز به می گلگون شد عشق هردم به دگر رنگ بر آورد مرا
داده بیش از دگران جام میم پیر مغان آن تهی نا شده جام دگر آورد مرا
باده هر چند که خوردم به لبش تشنه ترم تشنگی نقل وشکر بیشتر آورد مرا
خواهد آمد به سرم مست وصبوحی زده باز سحری هاتف غیب این خبر آورد مرا
اشکم ازبهر نثار قدم دوست به چشم مردمی کرد وبه دامن گهر آورد مرا
جستم از حال دل رفته نشانی زنسیم بوی یار آمد واز جان خبر آورد مرا
جان چاشنئی زان لب شیرین طلبید غم هجر آمد و خون جگر آورد مرا
باده بی نرگس مخمور توام کرد خراب مشگ بی طره تو دردسر آورد مرا
مست وسودا زده چون نرگس ساقیست کمال مگر آن می زلب چون شکر آورد مرا
. کمال درسال ۸۰۳ هجری قمری در شهرتبریز سر در نقاب خاک کشید و برای همیشه در خانقاه خود آرام گرفت .

آرامگاه عارف وشاعر بزرگ کمال خجندی درباغ شخصی خودش
امروزه به( باغ دو کمال )معروفست زیرا در کناراو کمال الدین بهزاد نقاش بزرگ ایران که در قرون نه وده میزیسته دفن شده است .

مقبره نمادین کمال خجندی در خجند
در 27 مهرماه سال 1393 هجری شمسی هیاتی از مقاما ت فرهنگی سغدی در جریان سفری به ایران مشتی از خاک آرامگاه کمال خجندی را از شهر تبریز به خجند بردند ودر آنجا مقبره نمادینی برای اوساختند وامروزه نیز دولت تاجیکستان مشغول مصادره فرهنگی کمال خجندی می باشد ومثل رودکی اورا شاعر تاجیک معرفی مینماید .


تصویر خیالی از صائب تبریزی
میرزا محمد علی صائب تبریزی از شاعران عهد صفویه است که در حدود سال ۱۰۰۰ هجری قمری در تبریز و در خانوادهای متمکن به دنیا آمد . پدرش از تاجران سرشناس زمان خود بود. در سال ۱۰۱۲ وقتی شاه عباس اول قلعه تبریز را محاصره میکند، خانواده او همراه هزارخانواده دیگر به دستور شاه عباس ، از تبریز به اصفهان کوچ داده شدند و در محله عباس آباد اصفهان ساکن گردیدند . این خانواده ها در اصفهان به تبارزه (تبریزی های مقیم اصفهان ) شهرت یافتند .صائب در اصفهان به تحصیل علوم مختلف زمان خود همت گماشت . عموی صائب بنام شمسالدین تبریزی معروف به شیرین قلم از خوشنویسان برجستهٔ روزگار خود بهشمار میرفت و به احتمال بسیار صائب که خط خوشی داشت، نزد وی خوشنویسی آموخته بود.او در ابتدای جوانی به سفر حج میرود ودر برگشت به عثمانی سفر میکند و پس از آن خود را برای زیارت امام رضا (ع) به مشهد میرساند ودر طول این سفر ها تجربه آموخته وکسب دانش از محضر بزرگان هر دیار مینماید وبعدا به اصفهان باز میگردد . اما روح تشنه آموختن او در سال ۱۰۳۴ هجری، اورا برای کشف جهان ناشناختهای که در انتظارش بود، ابتدا به هندوستان و سپس به هرات و کابل میکشاند . خواجه احسن الله معروف به «ظفر خان» حاکم کابل که خود فردی ادیب و علاقهمند به شعر بود، از حضور صائب در این شهر استقبال کرد و صائب خیلی زود از مقربین دربار او شد. صائب در سال ۱۰۴۲ مجددا به اصفهان برمیگردد و در آن زمان شاه عباس دوم صفوی، او را بحضور می طلبد و مقام ملک الشعرایی دربار را به او اعطا مینماید . صائب تبریزی انسانی متدین بود و مذهب شیعه دوازده امامی داشت. نزدیکان صائب نیز او را فردی متواضع و فروتن و بیآزار میدانستند و خوش برخوردی او باعث شده بود بتواند نظر افراد زیادی را جلب کند. . بسیاری از کارشناسان او را بنیانگذار سبک هندی در ادبیات فارسی میدانند.صائب تبریزی از جمله شاعرانی است که پس از مدتی فعالیت، اشعارش نهتنها در ایران، بلکه در امپراتوریهای عثمانی و هندوستان نیز با استقبال خوبی مواجه شد. . در تذکرههای مختلفی همچون سرو آزاد، قصص خاقانی، نصر آبادی و کلمات الشعرا این شاعر نامی مورد تحسین و تمجید قرار گرفته است.در سال های اخیر روز۱۰ تیر ماه را روز بزرگداشت این شاعر نامگذاری کردهاند.
از صائب درمجموع بین ۶۰ هزار تا ۱۲۰ هزار بیت شعر که اکثر در قالب غزل سروده شدهاند به جا مانده ؛ اما قسمتی ازاین سروده ها در قالب قصیده است و همچنین یک مثنوی کوتاه و البته ناقص به نام «قندهار نامه» و چند قطعه و علاوه بر اینها ۱۷ غزل نیز به زبان ترکی ازو به یادگار مانده .دیوان غزلیات صائب تبریزی توسط آقای علی مصطفوی گردآوری و تدوین شده است .
صائب بعد از ۸۰ سال زندگی پر بار در سال ۱۰۸۰ هجری قمری درگذشت. آرامگاه صائب تبریزی امروزه یکی از بناهای دیدنی شهر اصفهانست .این آرامگاه در محله لنبان و داخل باغ تکیه میرزا صائب قرار گرفته است. طراحی نقشه این بنا را «حسین معارفی» برعهده داشته و ساختمان آرامگاه در سال ۱۳۴۶ تکمیل شده است. همچنین در ساخت این آرامگاه از معماری دوران صفویه الهام گرفته شده است.
اشعاری از این شاعر گرانمایه
باد بهار مرهم دلهای خسته است گل مومیایی پر و بال شکسته است
شاخ از شکوفه پنبه سرانجام میکند از بهر داغ لاله که در خون نشسته است
وقت است اگر ز پوست بر آیند غنچهها شیر شکوفه زهر هوا را شکسته است
زنجیریی است ابر که فریاد میکند دیوانهای است برق که از بند جسته است
پایی که کوهسار به دامن شکسته بود از جوش لاله بر سر آتش نشسته است
صائب به هوش باش که داروی بیهشی باد بهار در گره غنچه بسته است

زان خرمن گل حاصل ما دامن چیده است زان سیب ذقن قسمت ما دست بریده است
ما را ز شب وصل چه حاصل که تو از ناز تا باز کنی بند قبا صبح دمیده است
چون خضر شود سبز به هر جا که نهد پای هر سوخته جانی که عقیق تو مکیده است
ما در چه شماریم؛ که خورشید جهانتاب گردن به تماشای تو از صبح کشیده است
شد عمر و نشد سیر دل ما ز تپیدن این قطره خون از سر تیغ که چکیده است
عمری است خبر از دل و دلدار ندارم با شیشه پریزاد من از دست پریده است
صائب چه کنی پای طلب آبله فرسود هر کس به مقامی که رسیده است، رسیده است

به ساغر نقل کرد از خم، شراب آهسته آهسته
برآمد از پسِ کوه آفتاب آهسته آهسته
فریب روی آتشناک او خوردم، ندانستم
که خواهد خورد خونم چون کباب آهسته آهسته
ز بس در پرده افسانه با او حال خود گفتم
گران گشتم به چشمش همچو خواب آهسته آهسته
سرایی را که صاحب نیست، ویرانی است معمارش
دلِ بی عشق، میگردد خراب آهسته آهسته
به این خرسندم از نسیان روزافزون پیریها
که از دل میبرد یاد شباب آهسته آهسته
دلی نگذاشت در من وعدههای پوچ او صائب
شکست این کشتی از موجِ سراب آهسته آهسته

یکی از برجسته ترین خصوصیات اشعار صائب اینست که غالبا هر بیت شعرش از استقلال معنا ئی برخوردار است وبعضی به اندازه ای زیباست که بصورت ضرب المثل درامده ودر محاوره افراد کاربرد پیدا کرده است .
دزدی بوسه عجب دزدی پر منفعتی است
که اگر بازستانند، دو چندان گردد
☆•☆•☆•☆
دود اگر بالا نشیند، کسر شأن شعله نیست
جای چشم ابرو نگیرد،گر چه او بالاتر است
☆•☆•☆•☆
من از بیقدری خار سر دیوار دانستم
كه ناكس كس نمیگردد از این بالانشینیها
☆•☆•☆•☆
چون گره بگشایی از مو، شام گردد صبحها
پرده چون بگشایی از رو، صبح گردد شامها
☆•☆•☆•☆
ما از این هستی ده روزه به جان آمده ایم
وای بر خضر که زندانی عمر ابد است
☆•☆•☆•☆
غافل کند از کوتهی عمر شکایت
شب در نظر مردم بیدار بلند است
☆•☆•☆•☆
در کارخانه ای که ندانند قدر کار
از کار، هر که دست کشد، کاردان تر است
☆•☆•☆•☆
پیوسته است سلسله موجها به هم
خود را شکسته، هر که دل ما شکسته است
☆•☆•☆•☆
زندان فراموشی من، رخنه ندارد
در مصرم و هرگز ز عزیزان خبرم نیست
☆•☆•☆•☆
چون وا نمیکنی گرهی، خود گره مشو
ابرو گشاده باش چو دستت گشاده نیست
☆•☆•☆•☆
آدمی پیر چو شد،حرص جوان میگردد
خواب در وقت سحرگاه، گران میگردد
☆•☆•☆•☆
حضور قلب بود شرط در ادای نماز
حضور خلق تو را در نماز میآرد
میان خوف و رجا، حالتی است عارف را
که خنده در دهن و گریه در گلو دارد
☆•☆•☆•☆
همرهان رفتند اما داغشان از دل نرفت
اتشی بر جای ماند کاروان چون بگذرد
☆•☆•☆•☆
تار و پود عالم امکان به هم پیوسته است
عالمی را شاد کرد آنکس که یک دل شاد کرد
☆•☆•☆•☆
شکست شیشه دل را مگو صدایی نیست
که این صدا به قیامت بلند خواهد شد
☆•☆•☆•☆
دشمن خانگی از خصم برونی بتر است
بیشتر شکوه یوسف ز برادر باشد
☆•☆•☆•☆
طاعت ما نیست غیر از شستن دست از جهان
گر نماز از ما نمیآید، وضویی میکنیم
☆•☆•☆•☆

آرامگاه صائب تبریزی در شهر اصفهان در باغ معروف به میرزا صائب


نظامی گنجوی
در سال 535هجری قمری در شهر گنجه از شهرهای آذربایجان خداوند به زکی بن موید فرزندی عنایت کرد که او را یوسف نامید. یوسف در کودکی و جوانی به تحصیل علوم و معارف عربی و فلسفه و نجوم و ادبیات همت گماشت و به علوم زمان خویش مسلط گردید ودر ادبیات پارسی تا انجا پیش رفت که امروزه او را از اساتید مسلم و صاحب سبک و پیشوای داستان سرائی میدانند و شیوه شعر او بر شعر پارسی اثر گذاشته است . او تخلص نظامی را انتخاب کرد و اشعار خود را در سبک عراقی سرود و سروده های او امروز ه به نام پنج گنج نظامی گنجوی( خمسه نظامی ) به اکثر زبان های دنیا ترجمه گردیده است . ( البته امروزه قسمتی از اذربایجان که گنجه در آن واقع شده کشور مستقلی است به نام آذربایجان که در شمال رود ارس قراردارد ) بلاشک نظامی در سرایش شعر بزمی سرآمد و بی بدیل است و در سرایش لحظه های شادکامی نظیر ندارد و در بیان خود زبانی نرم و شیرین داشته و در استفاده از واژ گان لطیف ضمن بیان جزئیات از پرده عفاف و اخلاق خارج نمیشود و پرده دری نکر ده و همین مطلب نشان میدهد که او در بیان حالات عاشقانه استادی چیره دست بوده است استفاده از تشبیهات و توصیفات خیال انگیز و انتخاب الفاظ مناسب و اختراع مضامین جدید و واژه آرائی های بدیع ارزش هنری اشعار او را صد چندان میکند
ای همه هستی زتو پیدا شده خاک ضعیف از تو توانا شده
زیر نشین علمت کائنات ما به تو قائم چو تو قائم به ذات
هستی تو صورت و پیوند نه تو به کس و کس به تو مانند نه
آنچه تغیر نپذیرد توئی آنچه نمرده است و نمیرد توئی
ما همه فانی و بقابس تر است ملک تعالی و تقدس تر است
ساقی شب دستکش جام تست مرغ سحر دستخوش نام تست
پرده بر اندازد و برون آی فرد گر منم آن پرده به هم در نورد
عجز فلک را به فلک وانمای عقد جهان راز جهان واگشای
ای به ازل بوده و نابوده ما وی به ابد مانده و فرسوده ما
تعلق خاطر نظامی به تصوف زندگانی وی را بیشتر با زهد و عزلت همراه کرده و این امر او را از هر وابستگی به دربارهای سلاطین دور نموده است همه عمر را به جز سفر کوتاهی که به دعوت قزل ارسلان به یکی از نواحی نزدیک گنجه کرد، در وطن خود باقی ماند تا در سال 614 یا 619 قمری در همین شهر وفات کرد ودر همانجا به خاک سپرده شد . حیطه دانش نظامی منحصر به شعر و شاعری نبوده و درتحصیل علوم زمان خود کوشش کرده و مخصوصاً درنجوم صاحب علم و اطلاع بوده است چنانکه خود گوید
هر چه هست از دقیقه های نجوم با یکایک نهفته های علوم
خواندم و هر ورق که می جستم چون ترا یافتم ورق شستم
پنج گنج نظامی عبارتست از: مثنوی مخزن الاسرار، مثنوی لیلی و مجنون، مثنوی خسرو و شیرین، مثنوی هفت پیکر، مثنوی اسکندرنامه، که تمامی مثنویها به سبک عراقی سروده شده است
ابیاتی از لیلی و مجنون .
.
به مجــــــــنون گفت روزی عیب جویی که پیدا کن به از لیــــــــــــــــــــلی نکویی
که لیلی گرچه در چشم تو حوری است به هر جزئی زحسن او قصــــــوری است
ز حرف عیب جو مجــــــــــنون برآشفت در آن آشــفتگی خنـــــــــــدان شد و گفت
اگر در دیده ی مجـــــــــــــنون نشینی به غیر از خوبی لیـــــــــــــــــــلی نبینی
تو کی دانی که لیلی چون نکویی است کزو چشـمت همین بر زلف و رویی است
تو قد بینی و مجــــــــــــــنون جلوه ناز تو چشــم و او نگاه نــــــــــــــاوک انداز
تو مو بینی و مجـــــــنون پیچش مو تو ابـــــــــرو، او اشـــــارت هــای ابـــــــــرو
دل مجــــــنون زشکّر خنده، خون است تو لــب می بینی و دنــدان که چون اوست
کسی کاو را تو لیـــــــــلی کرده ای نام نه آن لیــــــــــــلی است کز من برده آرام
ابیاتی از داستان هفت پیکر که شرط پادشاهی این بود که بهرام گورباید تاج شاهی را از میان دو شیر بر دارد و نظامی داستان را چنین سروده :

بامدادان که صبح زرین تاج کرسی از زر نهاد و تخت از عاج
کار داران و کار فرما یا ن هم قوی دست و هم قوی را یان
از عرب تا عجم سوار شدند سوی شیران کارزار شدند
شیر داران دو شیر مردم خوار یله کردند بر نشانه کار
شیر با شیر در هم افکندند گور بهرام گور می کندند
شیر داری از ان میانه دلیر تاج بنهاد در میان دو شیر
تاج زر در میان شیر سپاه چون به کام دو اژدها یک ماه
میزدند آن دو شیر کینه سگال بر زمین چون دو اژدها دنبال
یعنی این تاج زر ز ما که برد غارت از شیر و اژدها که برد
آگهی شان نه ز آهنین جگری شیر گیری و اژدها جگری
کرد بر گرد ان دو شیر عظیم کس یک آما جگه نگشت از بیم
فتوی آن شد که شیر دل بهرام سوی شیران کند نخست خرام
گر ستاند ز شیر تاج او راست جام زرین و تخت عاج او راست
ور نه از تخت رای بردارد روی بر سوی خاک خویش آرد
شاه بهرام از این قرار نگشت سوی شیر آمد از تبیره دشت
در درو دشت هیچ پشته نبود که بر آن پشته شیر کشته نبود
سر صد شیر کنده بود ز یال بود عمرش هنوز بیست و دو سال
آنکه صد شیر از زبون باشد او زبون دو شیر چون باشد
در کمر جست کرد عطف قبا در دم شیر شد چو باد صبا
بانگ بر زد به تند شیران زود و زمیان دو شیر تاج ربود
چونکه شیران دلیر یش دیدند شیر گیری و شیر یش دیدند
حمله بردند چون تنو مندان دشنه در دست و تیغ در دندان
تا سر تاجور به چنگ آرند بر جهانگیر کار تنگ آرند
شه به تاد بشان چو رای افکند سر هر دو به زیر پای افکند
پنجه شان پاره کرد و دندان خرد سرو تاج از میان شیران برد
تاج بر سر نهاد و شد بر تخت بختیاری چنین نماید بخت
بردن تاجش از میان دو شیر روبهان را ز تخت کرد به زیر

آرامگاه نظامی گنجوی در نزدیکی گنجه در آذربایجان


حمید مصدق
خانواده ی پدر مصدق در اصفهان زندگی مرفهی داشتند در یك خانه ی قدیمی كه خیلی قشنگ بود، از آن خانه هایی كه پاگرد دارد با شیشه های رنگی قدیمی و …حمید مصدق در چنین خانواده ای،رشد میکند و جوانی پر شور و فعال و عاطفی میشود . در دبیرستان چند نفر دانش آموز بودند که چهره ی شاخص داشتند كه بعدها همه از مشاهیرکشور شدند. مثل بهرام صادقی ، منوچهر بدیعی ،هوشنگ گلشیری .این مدرسه انجمن های مختلفی داشت، انجمن كتاب داشت، انجمن نمایش و انجمن ادبی،و رییس كتابخانه هم حمید مصدق بود و این دانش آموزان شاخص با هم ارتباط نزدیك داشتند گرچه همه از مصدق جلو تر و بزرگتربودند.
مصدق در سال 38 در رشته بازرگانی در تهران پذیرفته شد و پس از آن نیز در رشته حقوق ادامه تحصیل داد.وقتی از اصفهان برای تحصیل به تهران آمده بود « یك خانه دانشجوئی در امیر آباد جنوبی داشت و آنجا زندگی می كرد.یكی از خصلت های بسیار بارز مصدق،رفیق بازی او بود و همواره چه به صورت انجمن و چه به صورت های دیگر تلاش می كرد كه دوستان را دور هم جمع كند و با هم نشست داشته باشند در واقع او یك روحیه ی كاملاً اجتماعی داشت و همواره از انزوا می گریخت و به طور طبیعی این خصلت در شغل وكالت وی نیز تاثیر می گذاشت و می توانست او را به صورت یك وكیل موفق نشان دهد به همین دلیل وی وكالت بسیاری از نویسندگان و شاعران را در امور گوناگون به عهده داشت.
اماشعر مصدق،علاوه بر جنبه عاشقانه، جهت گیری سیاسی نیز دارد، هر چند كه هرگز به طور مستقیم فعالیت سیاسی آشكاری نداشته است. البته اگر كار سیاسی را پیوستن به یك حزب بدانیم چنین چیزی در زندگی مصدق نبوده است. .او از سال 1353 به بعد با عنوان وكیل دادگستری در تهران مشغول به فعالیت شد و از طرف دیگر در مدارس عالی تهران به تدریس اشتغال ورزید از آن پس بود كه به عضویت هیئت علمی دانشگاه علامه طبا طبایی در آمد و در دانشكده حقوق آن دانشگاه به تدریس پرداخت و تا پایان عمر در این سمت بود.
وی پس از اخذ درجه فوق لیسانس در سال 1351 با خانم لاله خشكنابی برادر زاده استاد شهریار ازدواج كرد. حاصل این ازدواج دو فرزند به نامهای «غزل» و «ترانه» است.كه مصدق در شعری به نام «حاصل عمر» آنان را ستایش می كند. خانم سیمین بهبهانی در باره همسر مصدق می نویسد:«لاله مثل برگ گل لطیف است و دوست داشتنی، اما كاردان و عاقل، خانه اش از نظافت برق می زند و دو دسته ی گلش، دو نور چشمش، را به خوبی تربیت كرده است. می گویند در زندگی هر مرد موفقی یك زن خوب وجود دارد و لاله این گفته را ثابت می كند.

جنبه رمانتیك شعر حمید مصدق ،در كنار مفاهیم سیاسی،شعر وی را در میان جوانان گسترش داده است.
از نظر كارهای علمی و تحقیقاتی، مدتی به همراه اخوان ثالث در حال بررسی و كاروری رباعیات عطار بوده است. می دانیم كه رباعیات عطار «مختار نامه» نام دارد.
مصدق با همكاری آقای صارمی، غزلهایی از حافظ تهیه كرده بود كه چاپ نشده است همچنین غزلهای سعدی را نیز با همكاری آقای اسماعیل صارمی به چاپ رسانده است و رباعیات مولانا را نیز در سال 1360 چاپ و منتشر كرده است.
مرا با سوز جان بگذار و بگذر اسیر و ناتوان بگذار و بگذر
چو شمعی سوختم از آتش عشق مرا آتش به جان بگذار و بگذر
دلی چون لاله بی داغ غمت نیست بر این دل هم نشان بگذار و بگذر
مرا با یک جهان اندوه جانسوز تو ای نامهربان بگذار و بگذر
دو چشمی را که مفتون رخت بود کنون گوهرفشان بگذار و بگذر
در افتادم به گرداب غم عشق مرا در این میان بگذار و بگذر
به او گفتم: حمید از هجر فرسود! به من گفتا: جهان بگذار و بگذر
گاهی چو آب هستم و گاهی چو آتشم از این دوگانگی ست که بس درد میکشم
سویَم میا و روح پریشان من مخوان اوراق کهنهای ز کتابی مشوشم
پرهیز این زمان ز من ای نازینن که من سر تا به پای شعله و پا تا سر آتشم
با پای خویش ز آتش عشق تو بگذرم خویش آزمای خویشم و روح سیاوشم
دارد رواج سکه قلب هنر حمید عیب ازمنست کنون پاک و بی غشم
آه چه شام تیرهای از چه سحر نمیشود دیو سیاه شب چرا جای دگر نمیشود
سقف سیاه آسمان سوده شده ست از اختران ماه چه ماه آهنی اینکه قمر نمیشود
وای ز دشت ارغوان ریخته خون هر جوان چشم یکی به ماتم اینهمه تر نمیشود
مادر داغدار من طعنه تهنیت شنو بهر تو طعن و تسلیت گرچه پسر نمیشود
کودک بینوای من گریه مکن برای من گر چه کسی به جای من بر تو پدر نمیشود
باغ ز گل تهی شده بلبل زار را بگو از چه ز بانک زاغها گوش تو کر نمیشود
ای تو بهار و باغ من چشم من و چراغ من بی همگان به سر شود، بی تو به سر نمیشود
**************
تو به من خندیدی
و نمیدانستی
من به چه دلهره از باغچه همسایه
سیب را دزدیدم
باغبان از پی من تند دوید
سیب را دست تو دید
غضب آلود به من کرد نگاه
سیب دندان زده از دست تو افتاد به خاک
و تو رفتی
و هنوز…
سالهاست که در گوش من آرام آرام
خش خش گام تو تکرار کنان
می دهد آزارم
و من اندیشه کنان غرق این پندارم
دلم برای کسی تنگ است
که آفتاب صداقت را
به میهمانی گلهای باغ میآورد
و گیسوان بلندش را به بادها میداد
و دستهای سپیدش را به آب میبخشید
دلم برای کسی تنگ است
که چشمهای قشنگش را
به عمق آبی دریای واژگون میدوخت
و شعرهای خوشی چون پرندهها میخواند
دلم برای کسی تنگ است
که همچو کودک معصومی
دلش برای دلم میسوخت
و مهربانی را نثار من میکرد
دلم برای کسی تنگ است
که تا شمال ترین شمال با من رفت
و در جنوب ترین جنوب با من بود
کسی که بی من ماند
کسی که با من نیست
کسی که…



بانو سپیده کاشانی
در مرداد ماه سال 1315هجری شمسی در شهر کاشان ودر خانواده ای مذهبی خداوند به حسین آقا با کوچی پدر خانواده دختری داد که اورا سرور اعظم نام نهادند . پدر ومادر اولین وبهترین معلمین او بودند که سالهای کودکی و نوجوانی اورا با مذهب و شعرآشنا کردند .در شانزده سالگی خانواده او به تهران کوچ کردند . نقل قول از خود اوست که :در کنار تعالیم دینی با شعر خصوصا اشعار حافظ مولانا وسعدی انس گرفتم وبه ویژه اشعار لسان الغیب حافظ بشدت مرا تحت تاثیر قرارمیداد وشعر وادبیات نیمی از زندگیم بود .اعتقادات مذهبی وپایبندی به اصول دینی واشنائی با قالب های شعر کلاسیک سرودن شعر را در او وسوسه میکرد وا واشعاری میسرود که مورد توجه وتکریم دیگزان قرارمیگرقت باکوچی( سپیده) را بعنوان تخلص انتخاب کرد وبهمین جهت بعد ها به سپیده کاشانی مشهور گردید . گرچه همکاری خود را از سال 1347در مطبوعات آغاز کرد اما در سال 1352 شمسی نخستین مجموعهی اشعارش را به نام «پروانههای شب» به چاپ رسانید که مورد اقبال عمومی قرار گرفت. خانم سپیده کاشانی پس از پیروزی انقلاب فعّالیّتهای ادبی خود را وسعت بخشید و با رادیو و تلویزیون همکاری موثر برقرار کرد و سرودههای انقلابی زیادی خلق نمود. و ی از سال 1360، بعنوان عضو رسمی شعر و ادب وزارت فرهنگ و ارشاد اسلامی انتخاب شد که این همکاری 10 سال یعنی تقریبا تا اواخر عمرش ادامه یافت، دو مجموعهی شعردیگرپس از درگذشتش ازو منتشر شد یکی به نام «سخن آشنا» ویکی بنام« هزار دامن گل سرخ » .
شعرسپیده کاشانی ازلطافت و ظرافت خاصی برخورداراست که معرف قریحه توانمند این ادیب فرهیخته میباشد .وی به سبک کلاسیک و نو هر دو شعر میسرود. ودر سرایش ترانه نیز ویژه گی خاص خودش را داشت . سرانجام در24 بهمن ماه 1371هجری شمسی بر اثر بیماری سرطان روده درشهر لندن چشم از جهان فرو بست وبه جانان پیوست .جسدش به تهران منتقل ودر قطعه هنر مندان بهشت زهرا سلام الله علیها بخاک سپرده شد .
| دمی جستجو کن، که در دفتر من بیابی مرا، ای گل خاطر من
به هر سطر: از پای اندوه نقشی به هر گام آواز چشم تر من مرا دستها پر شد از طول باران بلند است از بخت خوش اختر من چه شد سِحرِ یشمین باد بهاران که سبزه بهخوابست در باور من؟ سحر جامه از نام من کرده بر تن چرا شب کشیدهست سر از بر من؟ من آن بوتۀ بیپناه کویرم که خاک تبآلود شد بستر من زمستان سردیست در سینه پنهان گرانبار دردیست بر پیکر من مرا آتشی هست در جان، که ترسم به دریاچۀ باد ریزد پر من مرا بی من ای دوست آنگه شناسی که در دست باد است خاکستر من
خاك صحرای جنون ، خاطره مجنون داشت برگ برگ گل آن چهره به رنگ خون داشت خار آن از سفر عشق حكایت می كرد ریگ زارش سخن از قافله مجنون داشت نقش پایی كه عیان بود بر آن دشت غریب داستان سفری در افق گلگون داشت با صبا چون سخن از داغ شقایق گفتم دیدمش شعله نفس زمزمه ای محزون داشت آنكه با داغ دل لاله سحر كرد شبی سیل اشك از مژه مواجتر از جیحون داشت دل آشفته ما را به اسارت می برد كاروانی كه متاعی ز عقیق خون داشت آه ز آن پرسش معصوم دو چشمان یتیم كه اندر آن محكمه از عمر سخن افزون داشت نقش خاتم به جبین داشت دلارا ، سروی رایت افراشته بر دوش ، ره گردون داشت رفت فرهاد و پیامش همه شیرین كاری است ناقه در اشك غم لاله و شان گلگون داشت نام اگر یافت سپیده ز ره گمنامی عاشقی بود كه عطر سخنش افسون داشت
سرود انقلابی از سپیده کاشانی به خون گر کشی خاک من، دشمن من بجوشد گل اندر گل از گلشن من. تنم گر بسوزی، به تیرم بدوزی جدا سازی ای خصم، سر از تن من. کجا میتوانی، ز قلبم ربایی تو عشق میان من و میهن من. مسلمانم و آرمانم شهادت تجلّیِ هستی ست، جان كندن من. مپندار این شعله افسرده گردد که بعد از من افروزد از مدفن من. نه تسلیم و سازش، نه تكریم و خواهش بتازد به نیرنگ تو، توسن من. کنون رود خلق است دریای جوشان همه خوشه خشم شد خرمن من. من آزاده از خاک آزادگانم گل صبر میپرورد دامن من. جز از جام توحید هرگز ننوشم زنی گر به تیغ ستم گردن من. بلند اخترم، رهبرم، از در آمد بهار است و هنگام گل چیدن من سروده ای از او بر سنگ مقبره اش نوشته شده که کمال وعرفان در آن موج میزند
|
|||
| حجره 963 قطعه هنرمندان بهشت زهرا (س) در کنار سایر بزرگان فرهنگ وادب چون مجتبی مینوی
ابوالقاسم حالت ، مرداداوستا ، استاد مشفق کاشانی ،استاد جوادمعروفی موسیقیدان واستاد حسین لاهوتی عکاس : محمد نفیسی |
|||


افشین یداللهی در روز 21 دیماه سال 1347در شهر اصفهان دیده به جهان هستی گشود پد رش از اهالی ایزد خواست و مادرش زاده اسفرجان بودند اما خانواده او در تهران ساکن بودند . افشین از سال 1361 که 14 ساله شد نواختن تنبک را زیر نظر اساتیدی چون جمشید محبی و ناصر فرهنگ فر شروع کرد و سپس با اشعار حافظ و سعید مانوس شد واز انجا که مادرش فرهنگی بود اورا در مسیر زندگی همراهی کرد اودر دوره دبیرستان دست و پا شکسته چیزهایی می نوشت که خیلی تابع وزن و قافیه نبود اما بعد از مدتی سرودن شعر در قالب آزاد و کلاسیک را شروع کرد بالاخره دبیرستان تمام شد وافشین جوان در رشته پزشکی قبول شد واز دانشگاه علوم پزشکی کرمان درجه دکتا گرفت واز دانشگاه شهید بهشتی تهران نیز تخصص اعصاب وروان به پایان رسانید
این دكتر روانپزشك (متخصص اعصاب و روان) ضمن کار در حرفه مقدس خود ووفاداری نسبت به معالجه ودرمان بیماران به علایق شخصی خود یعنی شعر وترانه نیز توجه داشت وتلاش در این امر را از سال 1376 شروع حرفه ای نمود و با سرودن ترانه ای درباب شخصیت حضرت امام حسین (ع)شروع کرد وبا آهنگ سازی فواد حجازی و صدای گرم خشایار اعتمادی در ارکستر سازمان صدا وسیما اجرا شد که مورد توجه عامه قرار گرفت . .كار دوم وي، ترانه «از فارس تا خزر» با آهنگسازي شادمهر عقيلي و خوانندگي خشايار اعتمادي اجرا شد. و از آن پس افشین یداللهی براي بسياري از سريالهاي ماندگار تلويزيوني ترانه سرائی کرد که آخرین آن ساخت ترانه برای سریال معمای شاه بود كه ترانه آن از سوی سالار عقيلي خوانده شد.یداللهی همچنين با خوانندگان مطرح موسيقي ملي و پاپ در آلبومهاي مختلف همكاري كرده است. ترانه سريال «شب دهم» ساخته حسن فتحي از جمله معروفترین ترانههایی است که با آهنگسازی فردین خلتعبری و صدای علیرضا قربانی شهرت بسزایی یافت.وی در اوج شهرت بود که در تاریخ ۲۵ اسفند ۱۳۹۵ در جاده هشتگرد کرج تصادف کرد ومتاسفانه در 48 سالگی جان به جان آفرین تسلیم کرد در این تصادف همسرش نیز در اتومبیل بود وپانزده روز بعد از فوت دکتر زندگی را بدرود گفت .وی در زمان حیات درانجمن خانه ترانه فعالیت مینمود که این فعالیت تا واپسین دم حیات ادامه داشت .
وقتی گریبان عدم با دست خلقت میدرید
وقتی ابد چشم تو را پیش از ازل میآفرید
وقتی زمین ناز تو را در آسمانها میکشید
وقتی عطش طعم تو را با اشکهایم میچشید
من عاشق چشمت شدم، نه عقل بود و نه دلی
چیزی نمیدانم از این دیوانگی و عاقلی
یک آن شد این عاشق شدن دنیا همان یک لحظه بود
آندم که چشمانت مرا از عمق چشمانم ربود
وقتی که من عاشق شدم شیطان به نامم سجده کرد
آدم زمینی تر شد و عالم به آدم سجده کرد
من بودم و چشمان تو، نه آتشی و نه گِلی
چیزی نمیدانم از این دیوانگی و عاقلی
من عاشق چشمت شدم شاید کمی هم بیشتر
چیزی از آن سوی یقین شاید کمی هم پیش تر
آغاز و ختم ماجرا لمس تماشای تو بود
دیگر فقط تصویر من در مردمکهای تو بود
وقتی گریبان عدم با دست خلقت میدرید
وقتی ابد چشم تو را پیش از ازل میآفرید
وقتی زمین ناز تو را در آسمانها میکشید
وقتی عطش طعم تو را با اشکهایم میچشید
من عاشق چشمت شدم، نه عقل بود و نه دلی
چیزی نمیدانم از این دیوانگی و عاقلی
یک آن شد این عاشق شدن دنیا همان یک لحظه بود
آندم که چشمانت مرا از عمق چشمانم ربود
وقتی که من عاشق شدم شیطان به نامم سجده کرد
آدم زمینی تر شد و عالم به آدم سجده کرد
من بودم و چشمان تو، نه آتشی و نه گِلی
چیزی نمیدانم از این دیوانگی و عاقلی
من عاشق چشمت شدم شاید کمی هم بیشتر
چیزی از آن سوی یقین شاید کمی هم پیش تر
آغاز و ختم ماجرا لمس تماشای تو بود
دیگر فقط تصویر من در مردمکهای تو بود
از افشین یداللهی پنج مجموعه شعر به نامهای «روز شمار یک عشق »، «امشب کنار غزلهای من بخواب»، «جنون منطقی»، «حرفهایی که باید میگفتم و… تو باید میشنیدی» و «مشتری میکدهای بسته» به جا ماندهاست.
آخر راهی که باید من ازش بگذرم این نیست
آرزو ها مو برای خاطراتم دوره کردم
کجای خاطره باید پِیِ آرزوم بگردم
خستم از هرچی رسیدن اگه پشتش سفری نیست
برکۀ امن و نمی خوام وقتی موج خطری نیست
می رسم نه واسه موندن من مسافرم همیشه
مثل نوری که میاد و رد میشه از دل شیشه
آخر قصّمه اما قصّه ی آخرم این نیست
آخر راهی که باید من ازش بگذرم این نیست
خستم از هرچی رسیدن اگه پشتش سفری نیست
برکه امن و نمی خوام وقتی موج خطری نیست
تا آخر عمر
درگير من خواهي بود
و تظاهر مي کني که نيستي
مقايسه تو را
از پا در خواهد آورد
من
مي دانم به کجاي قلبت
شليک کرده ام
تو
ديگر
خوب نخواهي شد

آرامگاه دکتر افشین یداللهی در قطعه هنر مندان بهشت زهرا سلام الله علیها