



سردیس ناصر خسرو قبادیانی
ابومعین حمیدالدین ناصرخسرو قبادیانى مروزى، در سال 394 هجرى قمری برابر 383خورشیدی در روستاى قبادیان مرو، که اکنون در کشور تاجکستان است، دیده به جهان گشود. جوانى را به فراگیرى دانشهاى گوناگون پرداخت و در سایهى هوش سرشار و روح پژوهشگر خویش از دانشهاى دوران خود مانند فلسفه، اخترشناسى، کیهانشناسى، پزشکى، کانىشناسى، هندسهى اقلیدوسى، موسیقى، علوم دینى، نقاشى، سخنورى و ادبیات بهرهها گرفت. وسپس به مسافرت پرداخت در مصر با فرقهى اسماعیلیه آشنا شد و به خدمت خلیفهى فاطمى مصر، المستنصر بالله، رسید. او براى فراخواندن مردم به مذهب اسماعیلى به خراسان بازگشت، اما مردم آنجا چندان از دعوت او خشنود نبودند. به ناچار در سرزمین کوهستانى یمگان در بدخشان گوشهنشین شد و به سرودن شعر و نگارش کتابهایى در زمینهى باورهاى اسماعیلیان پرداخت. ، در سالهاى پایانى فرمانروایى سلطان محمود غزنوى به کار دیوانى پرداخت و این کار را تا 43 سالگى در دربار سلطان مسعود غزنوى و دربار ابوسلیمان جغرى بیک داوود بن میکائیل ادامه داد. پیوستن او به دربار سرآغاز کامجویىها، شرابخوارىها و بىخبرىهاى او بود و گاه براى خشنودى درباریان با گفتههاى هزلآلود خود دیگران را به مسخره مىگرفت. خود او پس از آنکه از آن آلودگىها کناره گرفت، سرزمین کوهستانى یمگان در بدخشان گوشهنشین شد ودر همانجا درسال 481هجری قمری برابر 467خورشیدی دعوت حق رالبیک گفت . مزارش در بدخشان افغانستان است .

نکوهش مکن چرخ نیلوفری را برون کن زسر باد خیره سری را
بری دان از افعال چرخ برین را نشاید زدانا نکوهش بری را
چو تو خود کنی اختر خویش را بد مدار از فلک چشم نیک اختری را
به چهره شدن چون پری کی توانی به افعال ماننده شو مر پری را
درخت ترنج از بر وبرگ رنگین حکایت کند کله قیصری را
سپیدار ماندست بی هیچ چیزی ازیرا که بگزیده او کم بری را
درخت تو گر بار دانش بگیرد بزیر آوری چرح نیلوفری را
نگر نشمری ای براذر گزافه به دانش دبیری و نه شاعری را
تو را خط قید علوم است وخاطر چو زنجیر مر مرکب لشگری را
اگر شاعری را تو پیشه گرفتی یکی نیز بگزیده خنیا گری را
تو بر پائی آنجا که مطرب نشیند سزد گر ببری زبان جری را
بعلم و بگوهر کنی مدحت آنرا که مایه ست مرجهل و بدگوهری را
پسند است با زهد وعمار و بوذر کند مدح محمود مر عنصری را
من آنم که در پای خوکان نریزم مر این قیمتی در لفظ دری را

شعر ی با معنای بسیار بلند از ناصر خسرو در مورد غرور بی جا
روزی زسر سنگ عقابی به هوا خواست واندر طلب طعمه پرو بال بیاراست
بر راستی بال نظر کرد وچنین گفت امروز همه ملک زمین زیر پرماست
بر اوج فلک چون بپرم از نظر تیز می بینم اگرذره ای اندر ته دریاست
گر بر سر خاشاک یکی پشه بجنبد جنبیدن آن پشه عیان در نظر ماست
بسیار منی کرد وزتقدیر نترسید بنگرکه ازاین چرخ جفاپیشه چه برخاست
نا گه زکمینگاه یکی سخت کمانی تیری زقضاو قدر انداخت براو راست
بر بال عقاب آمد آن تیر جگر سوز وز ابر مراورا بسوی خاک فرو کاست
بر خاک بیفتاد وبغلتید چو ماهی وآنگاه پر خویش گشاد از چپ واز راست
گفتا عجبست اینکه زچوب است و زآهن این تیزی و تندی و پریدنش کجا خواست
چون نیک نظر کردو پر خویش درآن دید گفتا زچه نالیم که ازماست که بر ماست

چون تیغ بدست آری مردم نتوان کشت نزدیک خداوند ، بدی نیست فرامشت
این تیغ نه از بهر ستمکاران کردند انگور نه از بهر نبیذ، است به چرخشت
عیسی به رهی دید یکی کشته فتاده حیران شد وبگرفت به دندان سر انگشت
گفتا که کرا کشتی تا کشته شدی زار تا باز که اورا بکشد ، آن که توراکشت
انگشت مکن رنجه بدر کوفتن کس تا کس نکند رنجه بدر کوفتنت مشت

آرامگاه ناصر خسرو قبادیانی در بلندای کوهی در یمگان بدخشان کشور افغانستان

گرد آوری وتالیف : محمد نفیسی
متولد 1325/3/28در شهر همدان . بازنشسته – دانشگاه ایران – همین
“من هیچم کمی هم کمتر، هرچه هست همه اوست .”
