



مرحوم محمد تقی خان ملک الشعرای بهار
محمد تقی بهار ملقب به ملک الشعرای بهار شاعر، ادیب، سیاستمدار و روزنامهنگار ایرانی است. وی در سال ۱۲۶۳ هجری شمسی در مشهد متولد شد. مقدمات و ادبیات فارسی را نزد پدر خود ملک الشعرای صبوری آموخت و برای تکمیل معلومات عربی و فارسی به محضر “ادیب نیشابوری” رفت. بعد از فوت پدر، ملک الشعرای دربار مظفرالدین شاه شد. وی شش دوره نمایندهٔ مجلس شد و سالها استاد دورهٔ دکتری ادبیات دانشسرای عالی و دانشکدهٔ ادبیات بود. به علت پیوستن به مشروطهطلبان و آزادیخواهان چند بار تبعید و زندانی شد که سالهای زندان و تبعید از پربهرهترین سالهای زندگی ادبی وی بوده است. بهار در روز دوم اردیبهشت ۱۳۳۰ هجری شمسی، در خانهٔ مسکونی خود در تهران زندگی را بدرود گفت و در شمیران در آرامستان ظهیرالدوله به خاک سپرده شد. ازمعروفترین آثار وی دیوان اشعاراو وکتاب سبک شناسی که در سه جلد در بارهٔ سبک نوشتههای منثور فارسی تنظیم شده و تاریخ احزاب سیاسی همچنین تصحیح برخی از متون کهن مانند تاریخ سیستان و مجملالتواریخ و القصص و تاریخ بلعمی را نیز میتوان نام برد.
:
ای دیو سپید پای در بند! ای گنبد گیتی! ای دماوند!
از سیم به سر یکی کله خود ز آهن به میان یکی کمر بند
تا چشم بشر نبیندت روی بنهفته به ابر، چهر دلبند
تا وارهی از دم ستوران وین مردم نحس دیومانند
با شیر سپهر بسته پیمان با اختر سعد کرده پیوند
چون گشت زمین ز جور گردون سرد و سیه و خموش و آوند
بنواخت ز خشم بر فلک مشت آن مشت تویی، تو ای دماوند!
تو مشت درشت روزگاری از گردش قرنها پس افکند
ای مشت زمین! بر آسمان شو بر ری بنواز ضربتی چند
نی نی، تو نه مشت روزگاری ای کوه! نیم ز گفته خرسند
تو قلب فسردهی زمینی از درد ورم نموده یک چند
شو منفجر ای دل زمانه ! وآن آتش خود نهفته مپسند
خامش منشین، سخن همی گوی افسرده مباش، خوش همی خند
ای مادر سر سپید! بشنو این پند سیاه بخت فرزند
بگرای چو اژدهای گرزه بخروش چو شرزه شیر ارغند
ترکیبی ساز بیمماثل معجونی ساز بیهمانند
از آتش آه خلق مظلوم وز شعلهی کیفر خداوند
ابری بفرست بر سر ری بارانش ز هول و بیم و آفند
بشکن در دوزخ و برون ریز بادافره کفر کافری چند
ز آن گونه که بر مدینهی عاد صرصر شرر عدم پراکند


مرغ سحر ناله سر كن؛ داغ مرا تازه تر كن
زآه شرر بار اين قفس را؛ برشكن و زير و زبر كن
بلبل پر بسته ز كنج قفس درآ؛ نغمه آزادي نوع بشر سرا
واز نفسي عرصه اين خاك توده را پر شرر كن
طلم ظالم، جور صياد؛ آشيانم داده بر باد
اي خدا- اي فلك- اي طبيعت
شام تاريك ما را سحر كن
نو بهار است، گل به بار است
ابر چشمم ژاله بار است
اين قفس چون دلم تنگ و تار است
شعله فكن در قفس اي آه آتشين
دست طبيعت گل عمر مرا مچين
جانب عاشق نگه اي تازه گل ازين
بيشتر كن
مرغ بيدل شرح هجران مختصر كن.
بند دوم:
عمر حقيقت به سر شد؛ عهد و وفا بي سپر شد
ناله عاشق- ناز معشوق؛ هر دو دروغ و بي اثر شد
راستي و مهر و محبت فسانه شد؛ قول و شرافت همگي از ميانه شد
از پي دزدي، وطن و دين بهانه شد؛ ديده تر شد
طلم مالك، جور ارباب؛ زارع از غم گشته بي تاب
اي خدا- اي فلك- اي طبيعت ساغر اغنيا پر مي ناب
اي دل تنگ، ناله سر كن
از قوي دستان حذر كن
از مساوات صرف نظر كن
ساقي گلچهره بده آب آتشين
پرده دلكش بزن اي يار دلنشين
ناله بر آر از قفس اي بلبل حزين
كاز غم توسینه من پرزخون جگر شد


یک شعر انقلابی درقالب مستزاد:
با شه ایران ز آزادی سخن گفتن خطاست کار ایران با خداست
مذهب شاهنشه ایران ز مذهبها جداست کار ایران با خداست
شاه مست و شیخ مست و شحنه مست و میر مست مملکت رفته ز دست
هر دم از دستان مستان فتنه و غوغا به پاست کار ایران با خداست
مملکت کشتی، حوادث بحر و استبداد خس ایخدا عدل است و بس
کار پاس کشتی و کشتینشین با ناخداست کار ایران با خداست
پادشه خود را مسلمان خواند و سازد تباه خون جمعی بیگناه
ای مسلمانان! در اسلام این ستمها کی رواست؟ کار ایران با خداست
باش تا خود سوی ری تازد ز آذربایجان حضرت ستار خان
آن که توپش قلعه کوب و خنجرش کشورگشاست کار ایران با خداست
باش تا بیرون ز رشت آید سپهدار سترگ فر دادار بزرگ
آن که گیلان ز اهتمامش رشک اقلیم بقاست کار ایران با خداست
باش تا از اصفهان صمصام حق گردد پدید نام حق گردد پدید
تا ببینیم آن که سر ز احکام حق پیچد کجاست کار ایران با خداست
خاک ایران، بوم و برزن از تمدن خورد آب جز خراسان خراب
هرچه هست از قامت ناساز بیاندام ماست کار ایران با خداست


ای خطهٔ ایران مهین، ای وطن من ای گشته به مهر تو عجین جان و تن من
ای عاصمهٔ دنیی آباد که شد باز آشفته کنارت چو دل پر حزن من
دور از تو گل و لاله و سرو و سمنم نیست ای وای گل و لاله و سرو و سمن من
بس خار مصیبت که خلد دل را بر پای بی روی تو، ای تازه شکفته چمن من
ای بار خدای من گر بیتو زیم باز افرشتهٔ من گردد چون اهرمن من
تا هست کنار تو پر از لشکر دشمن هرگز نشود خالی از دل محن من
از رنج تو لاغر شدهام چونان کاز من تا بر نشود ناله نبینی بدن من
دردا و دریغاکه چنان گشتی بیبرک کاز بافتهء خویش نداری کفن من
بسیار سخن گفتم در تعزیت تو آوخ که نگریاند کس را سخن من
وانگاه نیوشند سخنهای مرا خلق کز خون من آغشته شود پیرهن من
و امروز همیگویم با محنت بسیار دردا و دریغا وطن من، وطن من

ارامگاه محمد تقی خان بهار ملقب به ملک الشعرا در قبرستان ظهیرالدوله تجریش


گرد آوری وتالیف : محمد نفیسی
متولد 1325/3/28در شهر همدان . بازنشسته – دانشگاه ایران – همین
“من هیچم کمی هم کمتر، هرچه هست همه اوست .”
