مهدی سهیلی

   

 زنده یاد مهدی سهیلی

این نوشته در26تیرماه1393تهیه شده و در “گنجینه فرهنگ و ادب” انتشار یافته که امروز عینا به و بسایت منتقل گردید

دیدم تیرماه است و امسال نود مین سال ولادت یک اسطوره ادبی بنام مهدی سهیلی است  ، روا نبود که یادی از این مرد بزرگ نکنیم . از کسی که این بیت ناب را سروده

 پروانه سوخت شمع فرو مرد شب گذشت      ای وای من که قصه ی دل ناتمام ماند

مهدی سهیلی فرزند غلامرضا ، شاعر معاصر و نویسنده ایرانی در هفتم تیرماه  ماه سال ۱۳۰۳ در تهران متولد شد. و در عمر ی نه چندان بلند  خدمات ارزنده ای به جامعه فرهنگی ایران نمود و بالاخره  در هجدهم مرداد ماه   ۱۳۶۶درسن  ۶۳سالگی از دنیا رفت .   او شاعر و نویسنده توانائی بود و در زمینه نمایشنامه نویسی هم فعالیت داشت و مهارتش در این زمینه چنان بود که برخی از  آثاراو را درسال۱۹۷۵میلادی در مسکوبه چاپ رساندند. او سالها در رادیو ایران برنامه اجرا کرد و هنوز آنها که سن و سالی دارند برنامه مشاعره را که ایشان اداره میکرد بیاد دارند و خوب میدانند که مرحوم مهدی سهیلی چقدر در این حیطه دانش وسیعی داشت و به ندرت اتفاق میافتاد که کسی بیتی بخواند و مهدی سهیلی بلافاصله نام شاعر را بزبان نیاورد و این امر واقعا حیرت انگیز بود و نشان از احاطه و تسلط مرحوم سهیلی بر ادبیات فارسی داشت  بطور خلاصه آثار به جا مانده از او بشرح زیر است 

  • بیا با هم بگرییم
  • بوی بهار می‌ دهد
  • بزم شاعران
  • شاهکارهای صائب تبریزی و کلیم کاشانی
  • اشک مهتاب
  • طلوع محمد
  • پرواز در آسمان شعر
  • مشاعره
  • شعر و زندگی
  • یک آسمان ستاره
  • گنج غزل
  • چشمان تو و آیینهٔ اشک
  • هزار خوشهٔ عقیق
  • کاروانی از شعر
  • باغ‌های نور
  • لحظه‌ها و صحنه ها
  • گنجوارهٔ سهیلی
  • اولین غم و آخرین نگاه
  • نگاهی در سکوت
  • ضرب المثل‌های معروف ایران
  • مرا صدا کن
  • سرود قرن و عقاب
  • چه کنم دلم از سنگ نیست.
  • گنجینه ی سهیلی(5جلد)
  • هزاروصدغزل هماهنگ

 

مادر! مرا ببخش .

فرزند خشمگين و خطا كار خويش را

مادر! حلال كن كه سرا پا ندامتم

با چشم اشكبار، ز پيشم چو ميروي

سر تا بپاي من

غرق ملامت است.

هر لحظه در برابر من اشك ريختي

از چشم پر ملال تو خواندم شكايتي

بيچاره من، كه با همه ي اشكهاي تو

هرگز نداشت راه گناهم نهايتي

تو گوهري كه در كف طفلي فتاده اي

من، ساده لوح كودك گوهر نديده ام

گاهي بسنگ جهل، گهر را شكسته ام

گاهي بدست خشم بخاكش كشيده ام

مادر! مرا ببخش.

صد بار از خطاي پسر اشك ريختي

اما لبت به شكوه ي من آشنا نبود

بودم در اين هراس كه نفرين كني ولي ــ

كار تو از براي پسر جز دعا نبود.

بعد از خدا ، خداي دل و جان من توئي

من،بنده اي كه بار گنه مي كشم به دوش

تو، آن فرشته اي كه زمهرت سرشته اند

چشم از گناهكاري فرزند خود بپوش.

اي بس شبان تيره كه در انتظار من

فانوس چشم خويش ــ به ره ، بر فروختي

بس شامهاي تلخ كه من سوختم زه تب

تو در كنار بستر من دست بر دعا

بر ديدگان مات پسر ديده دوختي

تا كاروان رنج مرا همرهي كني

با چشم خواب سوز

چون شمع دير پاي

هر شب، گريستيئ

تا صبح ، سو ختي.

شبهاي بس دراز نخفتي كه تا پسر

خوابد به ناز بر اثر لاي لاي تو.

رفتي به آستانه مرگ از براي من

اي تن به مرگ داده، بميرم براي تو. 

شعر دیگری بنام قمار باز از مرحوم سهیلی

 

وقت سحر رسيده و مردي قمار باز-

از «برد و باختگاه» سوي خانه ميرود

اين بي ستاره مرد-

وين پاكباخته-

اندوهگين و مست بكاشانه ميرود

دلمرده ميخزد

ديوانه ميرود

يكماه پيش دختر مرد قمار باز-

همراه اشكها-

با حالتي نژند-

ميگفت:اي پدر!

هر روز در حياط دبستان ميان جمع-

ياران همكلاس بمن طعنه ميزنند

كاين ژنده پوش دختر غمگين چه بينواست

كس با خبر نشد

او كيست از كجاست

ياران همكلاس من از ساغر غرور

مستند،مست ناز

اما نصيب دختر تو سر فكند گيست

واي اين چه زندگيست؟

آن بي ستاره مرد

در چشمهاي دختر اندوهگين خويش-

اشكي زديده ريخت

گفتا كه:اي شكوفه ي اميد وآرزو

بس كن،سخن مگو

اندوهگين مباش

دردانه دخترم

ماه دگر بجامه ي نو پيكر ترا-

زيبنده ميكنم

وين چشمهاي غمزده را چون ستارها-

تابنده ميكنم

 

روح و تن

بارها سردر گریبان کرده ام
خویش را در خویش حیران کرده ام
با دل خود گفتگو ها داشتم
روح را ز تن جدا انگاشتم
مرغ روحم تا خدا پر می کشد
لیک تن خود را به بستر می کشد
روح من با تن ندارد آشتی
گویدم با تن چرا بگذاشتی
روح و تن نا آشنایی می کنند
روز و شب میل جدایی می کنند
روح سر در عرش اعلا می کند
تن مرا در چاه دنیا میکشد
روح گوید شهر من از تن جداست
زانکه تن بازیچه ی آز و هواست
جای من اندر
سرای خاک نیست
خاکیان پستند و اینجا پاک نیست
این تن خاکی به گل دل بسته است
لیک روح از چاه دنیا خسته است
روح من همچو عقابی تیز پر
می کند تا اوج ناپیدا سفر
لیک تن همچون کلاغی دلپریش
می زند بر جیفه ها منقار خویش
تن کلاغ و مال دنیا جیفه دان
جیفه خواری
نیست کار بخردان
هاتفی در گوش من گوید مدام
مرغ جان را از چه افکندی به دام
روح تو رودست و تن مرداب تو
روح چون کشتی و تن گرداب تو
روح را در قرب حق پرواز ده
نفس بازیگوش را آواز ده
پاک شو پر نور شو مهتاب شو
رود شو بیرون از این مرداب شو
با عجوز زندگی خوشدل
شدی
همچچو کودک محو آب و گل شدی
زرق و برق زندگی شادت کند
حرفی ز ویرنه آبادت کند
جهد کن از چاهک دنیا در آ
خیمه را بر کن از این ویرانسرا
پنج حس نارسا و گنگ و کور
کی تو را هادی شود شهر نور
این تن خاکی چو مرغ خانگیست
کاوشش در خاک از بی دانگیست
در پر او قدرت
پرواز نیست
در گلویش معجز آواز نیست
بهر دانه گام در پرچین زند
پنجه و منقار در سرگین زند
مرغک بی پرو بال گند خوار
عشرتی دارد ولی در گند زار
قد قد او جلوه ی آواز اوست
بال بسته خود پرپرواز اوست
او چه داند نزهت هر باغ را
خود ندیده جلوه گاه راغ را
برفراز ابر او را راه نیست
هیچ از سیر عقاب آگاه نیست
جنب و جوش وشادی اش در گلخنست
کی چنین مرغی سزایش گلشنست
او چه داند در فضای پاک چیست
عرصه ی کنکاش او جز خاک نیست
خود نداند دامن گلشن کجاست
دسته دسته لاله و سوسن کجاست
ای برادر خاک ماوای تو نیست
این سرای عاریت جای تو نیست
بره آهویی ز مادر دور شد
از چمیدن در چمن مهجور شد
از بیابان تا بیابان گام زد
ضجه ها هر بامداد و شام زد
از قضا با ماده گرگی یار شد
شیر او نوشید تا پروار شد
بره آهو با عدو سر کرده بود
زو خیال روی مادر کرده بود
گفت با خود کاین همان مام منست
شیر گرمش شربت کام منست
بی خبر کان گرگ بود ‌آهو نبود
وانکه باید مادری کرد او نبود
در کنار دشمن از خوشباوری
داشت از گرگ انتظار مادری
روزی آخر گرگ بر آهو پرید
سینه و قلب و تهیگاهش درید
روزها بر بره آهو شام داد
تا طعام گرگ خون آشام شد
ما و تو هستیمآن آهوی دشت
همچو آن آهوست ما را سرگذشت
ما که روزی جا به جنت داشتیم
چاه دنیا را بهشت انگاشتیم
گرچه از آفات دنیا خسته این
باز هم بر رنج آن دل بسته ایم
با خود انگاریم دنیا مادر است
ای عجب این قصه ما را باور است
غافل از آن کاین همان گرگست و بس
عاقبت مارا درد در یک نفس
می خوراند تا گرانبارت کند
بهر صدی خویش پروارت کند
مست خشمی مست دل مست فریب
طعمه ی دنیا شوی عما قریب
وای اگر دنیا تو را غافل کند
حلق و جلق و دلق تو کامل کند
آن زمان خود طعمه ی دنیا شوی
بی خبر از جنت الماوا شوی
ما بهشتی بودهییم ای بی خبر
رخت خود زین دامگه بیرون ببر
اسب همت را از این میدان بتاز
بر تن خود بال پروازی بساز
ای بهشتی روی آور در بهشت
دل منه چون کودکان بر خاک و خشت
از خداییم ای رفیق با صفا
بازگشت ما بود سوی خدا
پاک شو تابشنوی بانگ از درون
گویدت کانا الیه راجعون

 

 آرامگاه مرحوم مهدی سهیلی در  حیات مرقد مطهرحضرت عبدالعظیم حسنی ودر محل ورودی صحن مطهر امامزاده طاهر (ع) است

ابوالقاسم حالت

استاد ابوالقاسم حالت

یکی از فعالان عرصه ادبیات دوران معاصر شادروان ابوالقاسم حالت بودند که  در زمینه شعر و ترجمه دست داشت ومحققی صاحب نام وتوانا بود ،ضمنا”در زمینه طنز و بحرطویل نویسی نیز ید طولائی داشت وبا بزرگترین روز نامه طنز صد سال اخیر یعنی  روزنامه توفیق همکاری تنگا تنگ داشته و با اسامی مستعار هدهدمیرزا یا خروس لاری ،شوخ فاضل مآب وابوالعینک مطالبی را  به چاپ میرساند . البته این تنها هنر این مرد بزرگ نبود ،بلکه به زبانهای عربی ،انگلیسی ، فرانسه مسلط بوده و درزمینه ترجمه نیز دستی توانا داشته اند . حتی  بعلت داشتن زمینه در علاقه به مسائل دینی ومذهبی در این باب نیز فعال بوده وبخصوص  ترجمه ای از فرمایشات وکلمات قصار حضرت علی بن ابی طالب را نیز در مجله آئین اسلام منتشر میکرد . این مرد چند وجهی در زمینه موسیقی و شعر در قالب کهنﻭﺷﻌﺮﻧﻮ نیز فعالیتی داشته خصوصا ” دیوانش مشتمل بر قطعات ادبی مثنوی ، قصائد وغزلیات ورباعیات  میباشد . البته آنچه در این مجال مورد نظرماست طبع این شاعر درزمینه سرودن اﻧﻮاﻉ شعر_است به هر حال این استاد مسلم ادبیات درسال 1298در شهر تهران به دنیا آمدند وبا تمام وجود در عرصه های مختلف هنر درخشیدند  .حتی بعد از انقلاب اسلامی نیز علیرغم کهولت سن در مجله فکاهی گل آقا همکاری مینمود و حتی اولین سرود ملی جمهوری اسلامی ایران را نیز ایشان ساختند وبلاخره پس از عمری تلاش وکوشش درراه اعتلای فرهنگ وهنر ایرانی وخصوصا ” درزمینه شعر درسوم آبان سال 1371بعد از 73سال ممارست درکار در اثر سکته قلبی درگذشت ودر مقبره الشعرای بهشت زهرا (س) بخاک سپرده شد . روحش شاد

آه آه از دل من  

که ازو نیست به جز خون جگر حاصل من  

زانکه هر دم فکند جان مرا در تشویش 

چه کنم با دل خویش؟ 

چه دل مسکینی؟ 

که غمین می شود اندر غم هر غمگینی  

هم غم گرگ دهد رنجش و هم غصه ی میش   

چه کنم با دل خویش؟  

در دلم هست هوس 

که رسد در همه احوال به درد همه کس 

چه امیری متمول چه فقیری درویش  

   چه کنم با دل خویش؟ 

طفل عریانی دید 

چشم گریانی و احوال پریشانی دید 

شد چنان سخت پریشان که مرا ساخت پریش   

چه کنم با دل خویش؟ 

دیده گردید فقیر 

بهر نان گرسنه آنگونه که از جان شد سیر 

چه کنم؟ دل نگذارد که برم حمله بدو 

زارم از دست عدو 

بس که محتاط به بار آمده و دوراندیش 

چه کنم با دل خویش؟ 

گر در افتم با مار 

نیست راضی دل من تا کشد از مار دمار 

لیک راضی است که از او بخورم صدها نیش 

چه کنم با دل خویش؟ 

دارد این دل اصرار 

که من امروز شوم بهر جهانی غمخوار 

همه جا در همه وقت و همه را در همه کیش 

چه کنم با دل خویش؟ 

از برای همه کس 

دل بی رحم در این دوره به کار آید و بس 

نرود با دل پر عاطفه کاری از پیش 

چه کنم با دل خویش؟     

ای مادر عزيز که جانم فدای تو                                           قربان مهربانی و لطف و صفای تو 

هرگز نشد محبت ياران و دوستان                                             همپايه محبت و مهر و وفای تو

مهرت برون نمی روداز سينه ام که هست                            اين سينه خانه تو و اين دل سرای تو 

آن گوهر يگانه دريای خلقتی                                                   کاندر جهان کسی نشناسد بهای تو 

مدح تو واجب است ولی کیست آن کسی                                کاید برون ز عهده  مدح و ثنای تو 

هر بهره ای که برده ام از حسن تربیت                                   باشد ز فیض کوشش بی منتهای تو 

ای مادر عزیز که جان داده ای مرا                              سهل است اگر که جان دهم اکنون برای تو 

گر جان خویش هم زبرایت فدا کنم                                      کاری بزرگ نیست ﻛﻪ ﺑﺎﺷﺪسزای تو 

تنها همان توئی که چو برخیزی از میان                                   هرگز کسی دگر ننشیند به جای تو 

گر بود اختیار جهانی به دست من                                          می ریختم تمام جهان را به پای تو 

گفتم ندهم دل ، رخ زیبای تو نگذاشت                                گفتم نکنم ناله ، جفا های تو نگذاشت 

گفتم نکشم حسرت آن پیکر زیبا                                           خود جاذبه پیکر زیبای تو نگذاشت 

گفتم به هوای تو چو پروانه نسوزم                                     آن  شمع رخ انجمن آرای تو نگذاشت 

اینسان که بناگاه نگاهت خجلم کرد                                چشمی به من از بهر تماشای تو نگذاشت 

یک عمر بلا روزی من بود که یکروز                                   بی درد و بلایم قد و بالای تو نگذاشت 

ایزد که ترا داد رخی همچو رخ ماه                                         گوئی اثر مهر بسیمای تو نگذاشت 

یک اهل دل ایشوخ ندیدم که ترا دید                           وز سر نگذشت آخر و در پای تو نگذاشت 

کن مرحمتی زآن لب جانبخش که حسرت                      جان در تن این عاشق شیدای تو نگذشت 

“حالت “پی دل رفتی و دیدی که در آخر                           جز ننگ ز بهرت دل رسوای تو نگذاشت 

  نمونه ی شعر طنز

حاجی رجب از مکه چو برگشت به میهن                                  آورددوصدگونه ره آوردبه خانه

اشیاءگرانقیمت واجناس نفیسی                                       کز حسن و ظرافت همه رابود نشانه

از رادیو و ساعت و یخچال و فریزر                                           تاادکلن و حوله وآیینه و شانه

از پرده ی ابریشم و رو تختی مخمل                                       تاجامه ی مردانه وملبوس زنانه

در جعبهء محکم همه را بسته و چیده                                              تالطمه نبینندزآفات زمانه

دیدم کهبرآن جعبهنوشته است ظریفی                                “مقصودتویی! کعبه وبتخانه بهانه ” 

حالت در سوم آبان ۱۳۷۱ در تهران درگذشت و در گورستان بهشت زهرا، در مقبره‌ای که مخصوص ادبا و مشاهیر است  حجره شماره 963، در کنار قبر مجتبی مینوی و مهرداد اوستا به خاک سپرده شد.

 

 

 

محمود اکرامی فر

دکتر محمود اکرامی فر

شب نوزدهم ماه مبارک رمضان  ۱۳۹۳  هجری شمسی است ومرتب به یادم میاید که او گفته است(ﻳﺎعلی گفتیم وعشق آغاز شد) امامتاسفانه نه اورادیده ام ونه او اهل ﺗﺰﻭیر وریا بوده تادر همه جا حاضر شده و خود نمائی کند، تا در مورد گذشته اش چیزی بدانیم فقط دروبلاگش چند خطی درمورد خود نوشته است .و این که نمیشود مردان وزنان بزرگ فقط به خودشان تعلق ندارند بلکه متعلق به جامعه بشری هستند ودکتر اکرامی فرنیز از این قاعده مستثنی نیست . طبیعی است که کلامی دلنشین دارد وقلمی هم ، اوخود را چنین معرفی میکند . سال ۱۳۳۸ را با گریه آغازیدم و زندگی را بازی کردم.
.از ۱۳۵۹ با دریا آشنا شدم وپسرانم را عاشقانه زیستم . زندگی ام در مسیر گردبادهای هراسان چونان دفتری چهل برگ ورق خورده است . زیبایی زندگی ام را آب با خود برد تا جلگه های پایین دست حاصلخیز شوند.
باران که می بارد ،تازه یادم می آید که چترم را بر نداشته ام، می دوم تا ته باران وخیسی ام را می خندم.باران که می باردآسمان از پرنده تهی می شود، باران که ….
برخی از دوستان می گویند اسم و بلاکت طولانیست. می گویم چه اشکال دارد .من این مصراع شعرم را که در کتاب” …دریاتشنه است “من آمده است را به بقیه اشعارم نمی دهم وافتخارم این است که آن را سروده ام چرا که ورد زبان خاص و عام است .وقتی دیگران از آن لذت می برند چرا من از آوردن آن خودداری کنم . ومن که میخواهم وبلاگ خود را به این شعر دلنشین در مورد مولا علی آراسته کنم به رسم معهود باید مجملا” درمورد   شاعر آن مطالبی بیاورم که از قلم خود ایشان آوردم .

…. از بیابان بوی گندم مانده است

عشق روی دست مردم ما نده است

آسمان بازیچه ی طوفان ماست 

ابر نعش آه سرگردان ماست….

باز هم یک روز طوفان می شود

هر چه می خواهد خدا آن می شود

می روم افتان و خیزان تا غدیر

باده ها می نوشم از جوشن کبیر

                                                 آب زمزم در دل صحرا خوش است

باده نوشی از کف مولا خوش است

فاش . می گویم که مولایم علیست 

آفتاب صبح فردایم علیست

هر که در عشق علی گم می شود

مثل گل محبوب مردم می شود

تا علی گفتم زبان آتش گرفت

پیش چشمم آسمان آتش گرفت…….

آسمان رقصید و بارانی شدیم

موج زد دریا و طوفانی شدیم

                                      بغض چندین ساله ی ما باز شد

یا علی گفتیم و عشق آغاز شد-

یا علی گفتیم و دریا خنده کرد

                                                                          عشق ما را باز هم شرمنده کرد

یا علی گفتیم و گلها وا شدند

عشق آمد قطره ها دریا شدند

یاعلی گفتیم و طوفانی شدیم

مست از آن دستی که می دانی شدیم

 

یاعلی گفتیم و طوفان جان گرفت

                                                                         کوفه در تزویر خود پایان گرفت

کوفه یعنی دستهای ناتنی

کوفه یعنی مردهای منحنی

                                    کوفه یعنی مرد آری مرد نیست

یا اگر هم هست صاحب درد نیست

                                                                              عده ای رندان بازاری شدند

عده ای رسوایی جاری شدند

آن همه دستی که در شب طی شدند

ابن ملجم های پی در پی شدند……..

از سکوت و گریه سرشارم علی

تا همیشه دوستت دارم علی

شعری دیگر از دکتر اکرامی فر

بانو
رود ها
ایستاده اند.

گیسوانت
که خوابگاه پرندگان مهاجر است
همچنان زلال می وزد.
بانو
کدام گرد باد هراس
در چشمهای تو بیتوته کرده است
که ندیدنت را می بارم.

بانو
آسمان سهم پرندگانی ست
که نام تو را
شاباش می کنند.
و دف ها به یاد تو
فریاد می شوند .

راستی بانو
بدون تو
شبانه روز چند سال است؟

باز می‌گردم به کار خویشتن

گریه نوش و شرمسار خویشتن

باز می‌گردم ببینم عشق چیست

شیعه‌تر، شوریده‌تر درعشق کیست؟

ناگهان، هر واژه‌ای تب می‌کند

یادی از اندوه زینب می‌کند

یال خون آلود اسبی بی سوار

می‌وزد بر خاک‌های سوگوار

می‌زند بر سینه، می‌پوشد سیاه

خاک گودال بلند قتلگاه

از نگاه، پیر و غیرتمند من

قطره قطره می‌چکد لبخند من

چشمه چشمه، اشک و ماتم می‌شود

کربلا در کربلا، غم می‌شود

می‌شود پر از سکوتی ارجمند

می‌سرایم با زبانی سربلند

ای حسین ‌ای ماه قربانی شده

صبح سکرانگیز توفانی شده

ای تمام شهر، در سوگت سیاه

آب‌های نهر، در سوگت سیاه

ای سر خورشید روی دامنت

شعله شعله زخم در پیراهنت

ای درختان پیش رویت سر به زیر

هفت اقیانوس در چشمت اسیر

جز تو کس فریاد بیداری نشد

تشنۀ از خویشتن جاری نشد

غصه‌ها، پشت مرا خم می‌کنند

گریه‌ها، عمر مرا کم می‌کنند

آه از آن ساعت که در آن دشت پیر

ذوالجناحی بود زینی سر به زیر

آفتاب از صدر زین افتاد بود

آسمان روی زمین افتاده بود

هیچ کس خورشید را یاری نکرد

هیچ کس از گل طرفداری نکرد

جملۀ سرها گریبانی شدند

دشمن آن نوح توفانی شدند

آسمان در آسمان، بارانی‌ام

گردبادم، در خودم زندانی‌ام

سر نهاده شعله، رودی دامنم

آتشی گل کرده در پیراهنم

آتشی سر در گریبان خودم

ساکن شام غریبان خودم

آسمان بر دوش صحرا می‌رود

آفتابی رو به دریا می‌رود

آه،‌ ای دریا در آغوشش بگیر

موج توفان زاد، بر دوشش بگیر

چون که‌ این  دریای توفان پیرهن

هفت وادی زخم سرکش در بدن

می‌رود تا عشق را معنا کند

می‌رود تا خویش را پیدا کند

آسمان گریان و صحرا تشنه است

در میان دجله، دریا تشنه است

دست در شط برد و دریا مست شد

آسمان تا بی نهایت دست شد

با دل خونین، لب خندان… که دید؟

تشنه مشک آب بر دندان که دید؟

سلامت وشاد کامی استاد آروزی ماست

 

فروغ فرخزاد

تصویری از فروغ فرخزاد

فروغ ۸ دی‌ماه در خیابان معزالسلطنه کوچه خادم آزاد در محله امیریه تهران از پدری تفرشی  و مادری کاشانی تبار  به دنیا آمد.فروغ با مجموعه‌های اسیر، دیوار و عصیان در قالب شعرنیمائی  کار خود را آغاز کرد. در سالهای ۱۳۳۰ در ۱۶ سالگی  با پرویز شاپور طنزپرداز ایرانی که پسرخاله مادر وی بود، ازدواج کرد. این ازدواج در سال ۱۳۳۴ به جدایی انجامید. حاصل این ازدواج، یک پسر به نام کامیار بود پس از جدایی از شاپور، فروغ فرخ‌زاد، برای گریز از هیاهوی روزمرگی، زندگی بسته و یکنواخت روابط شخصی و محفلی، به سفر رفت. او در این سیر و سفر، کوشید تا با فرهنگ اروپا آشنا شود. با آنکه زندگی روزانه‌اش به سختی می‌گذشت، به تئاتر و اپرا و موزه  می‌رفت. وی در این دوره زبان های ایتالیائی ، فرانسوی  و آلمانی را  آموخت. سفرهای فروغ به اروپا، آشنایی‌اش با فرهنگ هنری و ادبی اروپایی، ذهن او را عوض  کرد و زمینه‌ای برای دگرگونی فکری  در او فراهم نمود. . و در این مسیر با ابراهیم گلستان آشنا می‌شود و این آشنایی مسیر زندگی فروغ را تغییر می‌دهد. و چهار سال بعد یعنی در سال ۱۳۴۱ فیلم “خانه سیاه است “ را در آسایشگاه جذامیان بابا باغی تبریز می‌سازند. و در سال ۱۳۴۲ در نمایشنامه شش شخصیت در جستجوی نویسنده بازی چشمگیری از خود نشان می‌دهد. در زمستان همان سال خبر می‌رسد که فیلم «خانه سیاه‌است» برنده جایزه نخست جشنواره آویر هاوزن شده و باز در همان سال مجموعه تولدی دیگر را با تیراژ بالای سه هزار نسخه توسط ا نتشارات مروارید  منتشر کرد. در سال ۱۳۴۳ به آلمان ، ایتالیا و فرانسه   سفر می‌کند. سال بعد در دومین جشنواره  سینمای مولف در پرواز شرکت می‌کند که تهیه کنندگان سوئدی  ساختن چند فیلم را به او پیشنهاد می‌دهند و ناشران اروپایی مشتاق نشر آثارش می‌شوند. پس از این دوره، وی مجموعه تولدی دیگر  را منتشر کرد. اشعار وی در این کتاب تحسین گسترده‌ای را برانگیخت؛ پس از آن مجموعه “ایمان بیاوریم به آغاز فصل سرد” را منتشر نمود.آخرین مجموعه شعری که فروغ فرخزاد، خود، آن را به چاپ رساند مجموعه “تولدی دیگر “ است.  ..فروغ فرخزاد در روز ۲۴ بهمن، ۱۳۴۵ هنگام رانندگی با اتوموبیل جیپ شخصی‌اش، بر اثر تصادف در جاده دروس قلهک در تهران  جان باخت. جسد او، روز چهارشنبه 26بهمن  با حضور نویسندگان و همکارانش در “گورستان ضهیرالدوله ” در شمیران  دفن شد . اومیگفت  آرزوی من آزادی زنان ایران و تساوی حقوق آن‌ها با مردان است… من به رنج‌هایی که خواهرانم در این مملکت در اثر بی عدالتی مردان می‌برند، کاملاً واقف هستم و نیمی از هنرم را برای تجسم دردها و آلام آن‌ها به کار می‌برم. آرزوی من ایجاد یک محیط مساعد برای فعالیت‌های علمی هنری و اجتماعی زنان است.

کسی که مثل هیچکس نیست

من خواب دیده ام که کسی میآید

من خواب یک ستاره ی قرمز دیده‌ام

و پلک چشمم هی میپرد

و کفشهایم هی جفت میشوند

و کور شوم

اگر دروغ بگویم

من خواب آن ستاره ی قرمز را

وقتی که خواب نبودم دیده ام

کسی میآید

کسی میآید

کسی دیگر

کسی بهتر

کسی که مثل هیچکس نیست، مثل پدر نیست ، مثل انسی

نیست ، مثل یحیی نیست ، مثل مادر نیست

و مثل آن کسی است که باید باشد

و قدش از درختهای خانه ی معمار هم بلندتر است

و صورتش

از صورت امام زمان هم روشنتر

و از برادر سیدجواد هم

که رفته است

و رخت پاسبانی پوشیده است نمیترسد

و از خود سیدجواد هم که تمام اتاقهای منزل ما مال

اوست نمیترسد

و اسمش آنچنانکه مادر

در اول نماز و در آخر نمازصدایش میکند

یا قاضی القضات است

یا حاجت الحاجات است

و میتواند

تمام حرفهای سخت کتاب کلاس سوم را

با چشمهای بسته بخواند

و میتواند حتی هزار را

بی آنکه کم بیآورد از روی بیست میلیون بردارد

و میتواند از مغازه ی سیدجواد ، هرچه که لازم دارد ،

جنس نسیه بگیرد

و میتواند کاری کند که لامپ “الله ”

که سبز بود : مثل صبح سحر سبز بود .

دوباره روی آسمان مسجد مفتاحیان

روشن شود

آخ ….

چقدر روشنی خوبست

چقدر روشنی خوبست

و من چقدر دلم میخواهد

که یحیی

یک چارچرخه داشته باشد

و یک چراغ زنبوری

و من چقدر دلم میخواهد

که روی چارچرخه ی یحیی میان هندوانه ها و خربزه ها

بنشینم

و دور میدان محمدیه بچرخم

آخ …..

چقدر دور میدان چرخیدن خوبست

چقدر روی پشت بام خوابیدن خوبست

چقدر باغ ملی رفتن خوبست

چقدر سینمای فردین خوبست

و من چقدر از همه ی چیزهای خوب خوشم میآید

و من چقدر دلم میخواهد

که گیس دختر سید جواد را بکشم

چرا من اینهمه کوچک هستم

که در خیابانها گم میشوم

چرا پدر که اینهمه کوچک نیست

و در خیابانها گم نمیشود

کاری نمیکند که آنکسی که بخواب من آمده است ، روز

آمدنش را جلو بیندازد

و مردم محله کشتارگاه

که خاک باغچه هاشان هم خونیست

و آب حوضشان هم خونیست

و تخت کفشهاشان هم خونیست

چرا کاری نمیکنند

چرا کاری نمیکنند

چقدر آفتاب زمستان تنبل است

من پله های یشت بام را جارو کرده ام

و شیشه های پنجره را هم شستهام .

چرا پدر فقط باید

در خواب ، خواب ببیند

من پله های یشت بام را جارو کرده ام

و شیشه های پنجره را هم شسته ام

کسی میآید

کسی میآید

کسی که در دلش با ماست ، در نفسش با ماست ، در

صدایش با ماست

کسی که آمدنش را

نمیشود گرفت

و دستبند زد و به زندان انداخت

کسی که زیر درختهای کهنه ی یحیی بچه کرده است

و روز به روز

بزرگ میشود، بزرگ میشود

کسی که از باران ، از صدای شرشر باران ، از میان پچ و پچ

گلهای اطلسی

کسی که از آسمان توپخانه در شب آتش بازی میآید

و سفره را میندازد

و نان را قسمت میکند

و پپسی را قسمت میکند

و باغ ملی را قسمت میکند

و شربت سیاه سرفه را قسمت میکند

و روز اسم نویسی را قسمت میکند

و نمره ی مریضخانه را قسمت میکند

و چکمه های لاستیکی را قسمت میکند

و سینمای فردین را قسمت میکند

درختهای دختر سید جواد را قسمت میکند

و هرچه را که باد کرده باشد قسمت میکند

و سهم ما را میدهد

من خواب دیده ام …

آرامگاه فروغ فرخزاد در گورستان ظهیر الدوله  تجریش “شمران”

معینی کرمانشاهی

 

استاد رحیم معینی کرمانشاهی

رحیم معینی کرمانشاهی در  پانزدهم بهمن ماه سال هزار وسیصد وچهار در خانواده ای اصیل در کرمانشاه  بدنیا آمد . پدرش کریم معینی، ملقب به “سالارمعظم” مردی با هوش ودلاور بود و به واسطۀ رفاقتی که با نصرت الدّوله فیروز داشت، چندی از طرف وی به حکومت فارس منصوب شد و پس از فوت نصرت الدّوله برای همیشه از کارهای سیاسی کناره گیری کرده وگوشۀ انزوا را برگزید. نیای معینی حسین خان معین الرّعایا مردی لایق و با سواد و مردم دار بود و از نظر بخشش و کمکی که به مردم می کرد مورد توجه و احترام اجتماعی بود و نسبت به ائمۀ اطهار سلا الله علیهم اخلاص فراوان داشت و حسینیه‌ای در کرمانشاه بنا کرد که اکنون هم به نام او مشهور است و در نهضت مشروطه و استبداد به دست مردی ناشناس به تحریک عده‌ای از مالکین کشته شد. استاد معینی کرمانشاهی از کودکی به نقاشی پرداخت ولی با مخالفت والدین آنرا رها کرد تا شهریور هزار وسیصد وبیست و هم زمان با اشغال نظامی ایران و سقوط پهلوی اول ،فعالیت های سیاسی خود را آغاز نمود و  با نوشتن مقاله های تند و صریح مخالفت  خود را آشکار ساخت از جمله کارهای بزرگ او   انتشار روزنامه انقلابی سلحشوران غرب بود که در پی ان گرفتار زندان و تبعید شد .بعد از مدتی به تهران باز گشت ، شیوه ای نوین در پیش گرفت و این بار زبان غزل  وسیله نشان دادن خشم و اعتراضش نسبت به اوضاع اجتماعی گردید . حاصل فعالیت های ادبی او کتاب فطرت و مجموعه ای از اشعار است به نام ای شمع ها بسوزید . استاد معینی کرمانشاهی اول”عشقی” و بعد از مدتی “شوقی” و سپس “امید” و بالأخره “معینی” را برای تخلص برگزید.در مقدمه دیوان خود او  شاعر درد مند و متعهد را چنین توصیف میکند :

« زحمت کشیدگان همیشه در آتش رنج دیگران می سوزند و شاعر واقعی نمونه ی زنده ای از این سوز و ساز است . دردهای روحی و سخنان غم آلود یک شاعر برجسته نمیتواند انفرادی و شخصی باشد . او در سایه ی سعادت اجتماعی ، سعادت فردی خود را می جوید . همیشه در اختلافات شدید طبقاتی و ظلم های فاحشی که ناشی از این تلاطم اجتماعی بوده است . هنرمندان و شعرای برجسته در ملت های آلوده به این مفاسد ظهور کرده و آیینه ی شفاف تصویر نمای زمان خویش بوده اند »

استاد معینی  از سال ۱۳۴۱مجددا”به کار نقاشی پرداخت و در این راه پیشرفت کرد و تابلوهایی نیز به یادگار گذارد ه که از جمله تابلو حضرت مسیح (ع) با کار سیاه قلم است و در ضمن کارهای نقاشی به نظم شعر می پردازد . داستان اختر و منوچهر را در چهار تابلو به رشتۀ نظم کشید و در آن حقایقی از اجتماع زمان را مجسم کرد. معینی کرمانشاهی  شاعری توانا و خوش ذوق وبا طبعی لطیف است .او ضمن سرودن شعر چندی به تصنیف سازی پرداخت و تصانیف او که توسط خوانندگان رادیو خوانده می شد از شهرت به سزایی برخوردار گردید. وحالا دربهمن ماه امسال به مناسبت هشتادونهمین سال تولد استاد رحیم معینی کرمانشاهی اینجانب شرح مختصری از زندگی ایشان را تقدیم نمودم  تاهمیشه خاطره این شاعر ، نویسنده ،و نقاش در خاطره ها بماند .

عجب صبری  خدا دارد!
اگر من جای او بودم.
همان 
 یک لحظه اول ،
که اول ظلمرا میدیدم از مخلوق بی وجدان ،
جهان را با همه زیبایی و زشتی ،
بروییکدیگر ،ویرانه میکردم 

عجبصبری خدا دارد !
اگر من جای او بودم .
که در همسایه ی صدها گرسنه ،چند بزمی گرم عیش و نوش میدیدم ،
نخستین نعره مستانه را خاموش آن دم ،
بر لب پیمانه میکردم .
عجب صبری خدا دارد !
اگر منجای او بودم .
که میدیدم یکی عریان و لرزان ، دیگری پوشیده از صد جامه یرنگین
زمین و آسمان را
واژگون ، مستانه میکردم .

عجبصبری خدا دارد !
اگر من جای او بودم .
نه طاعت می پذیرفتم،نه گوش از بهر استغفار این بیدادگرها تیز کرده ،
پاره پاره در کفزاهد نمایان ،
سبحه ی، صد دانه میکردم .

عجب صبری خدا دارد !
اگر من جای او بودم .
برای خاطر تنها یکی مجنون صحرا گرد بی سامان،
هزاران لیلی ناز آفرین را کو به کو ،
آواره و ، دیوانه میکردم .

عجب صبری خدا دارد !
اگر من جای او بودم
بگرد شمعسوزان دل عشاق سر گردان ،
سراپای وجود بی وفا معشوق را ،
پروانهمیکردم .

عجب صبری خدا دارد !
اگر من جای او بودم .
بعرش کبریایی ، با همه صبر خدایی ،
تا که میدیدم عزیز نابجایی ،ناز بر یک ناروا گردیده خواری میفروشد ،
گردش این چرخ را
وارونه ،بی صبرانه میکردم .

عجب صبری خدا دارد !
اگر من جای اوبودم.
که میدیدم مشوش عارف و عامی ، ز برق فتنۀ این علم عالم سوز مردم کش،بجز اندیشه عشق و وفا ، معدوم هر فکری ،
در این دنیای پر افسانهمیکردم .

عجب صبری خدا دارد !
چرا من جای او باشم .
همین بهتر که او خود جای خود بنشسته و ، 

تاب تماشای تمام زشتکاریهای این مخلوق را دارد،!
و گر نه من بجای اوچو بودم ،
یکنفس کی عادلانه سازشی ،
با جاهل و فرزانه میکردم .
عجب صبری خدا دارد ! عجب صبری خدا دارد !

شعر زیبای دیگری از استاد :

خانمانـسوز بود آتـــــش آهـــــی گاهـــــی              ناله ای میشکند پشت سپاهیگاهی

گر مقـدّر بشود سـلک ســــلاطــین پویـــد              سالک بی خــــبر خفـته براهــی گاهی

قصه یوسف و آن قوم چه خوش پنـدی بود             به عزیزی رسد افتـــاده به چاهی گاهی

هستی ام سوختی از یک نظر ای اختر عشق        آتـــش افروز شود برق نگــــاهی گاهی

روشنی بخش از آنم که بسوزم چون شمع             رو سپیدی بود از بخت سیاهی گاهی

عجبی نیـست اگر مونس یار است رقـیب               بنشـیند بر ِ گل، هرزه گیــــاهی گاهی

چشـم گریـــــان مرا دیدی و لبخـــــند زدی              دل برقصد به بر از شوق گنـاهی گاهی

اشک در چشـم ، فریبـــنده ترت میـــبینـم               در دل موج ببـــــین صورت ماهی گاهی 

زرد رویــــی نبــــود عیـــــب، مرانم از کوی             جلـــوه بر قریه دهد، خرمن کاهی گاهی

دارم امیّـــــد که با گریه دلــت نرم کنـــــم              بهرطوفانزده، سنگی است پناهی گاهی

یکی از ترانه های بسیار معروف که سروده این شاعر بزرگواراست :

ساغرم شکست ایساقی

رفته ام ز دست ایساقی  

در میان توفان برموج غم نشسته منم
در زورقشکسته منم ای ناخدای عالم

تا نــام من رقمزده شد
یکباره مهر غم زده شد
بر سرنوشت آدم 

تو تشنه کاممکشتی
در سرابناکامیها
ای بلای نافرجامیها
نبرده لب بر جامی
میکشم به دوش از حسرت 

بار مستی و بد نامیها

ساغرم شکست ایساقی
رفته ام زدست ای ساقی

حکایت از کهکنم 

شکایت از چهکنم
که خود به دست خود آتش 

بر دل خون شده ی نگران زدهام 

بر موج غم نشستهمنم
در زورقشکسته منم
ای ناخدایعالم

با کمال تاسف استاد رحیم معینی کرمانشاهی ساعت پنج بعد از ظهر روز شنبه بیست وششم آبان ماه سال هزار وسیصد ونود چهار در اثر ایست قلبی در بیمارستان جم تهران قالب خاکی را رها و به لقا حق شتافت یاد و خاطره اش را گرامی میداریم

میگوید چون به سر مزار من آمدید

شعر از (برت دامن کشان رفتم ای نا مهربان )را زمزمه کنید

برده داران زمانه چوب حراجم زدند

دست اول تا برآمد خو خریدم خویش را

پیکر ایشان در آرامستان بهشت سکینه کرج به خاک سپرده شد

+ نوشته شده در  ساعت   توسط محمد نفیسی  |  نظر بدهید

طبیب اصفهانی

تصویری از مرحوم طبیب اصفهانی نیافتم اما این  اثر هنری بحدی زیبا ودلچسب بود که باکسب اجازه از هنرمند طراح از آن برای حسن مطلع استفاده کردم امیدوارم برمن ببخشایند ، اما معتقدم هنر هر هنر مند متعلق به تمام جهان است  ،بهرحال درصورت  عدم رضایت ایشان  آنرا  حذف خواهم کرد

میرزا عبدالباقی معروف به طبیب اصفهانی یکی از شاعران قرن دوازدهم  ایران است  که به سال 1127 ه.ق برابر با 1094ه .ش در اصفهان دیده به جهان گشود . وی در زمره شاعران ناشناخته ایرانی محسوب می شود که به شغل طبابت اشتعال  داشته ودردربار نادرشاه افشار طبیب شاه بود ه وچون  نادرشاه برای یکپارچگی ونجات ایران تلاش میکرده فرصت چندانی برای مجالس شعر وشاعری نداشته و به میرزا عبدالباقی فقط به چشم طبیب مینگریسته و چون اجدادش جملگی وتا هفت پشت طبیب و حکیم باشی های پادشاهان صفوی بوده اند،  لذا نسبشان به حکیم سلمان جهرمی  طبیب و حکیم باشی شاه عباس اول صفوی می رسد بهمین جهت خاندان طبیب اصفهانی ، یکی از خاندان های اصیل و نجیب ایران بشمار می آمده ، بطوریکه تاریخ گواهی می دهد  ازاوایل قرن 11 هجری قمری ، یکی از سلاطین فاتح و مشهور ایران ، شاه عباس اول ، حکیم سلمان  جهرمی را با کمال  احترام به اصفهان (پایتخت) دعوت می کند و به او عنوان «حکیم باشی» را می دهد . بدین ترتیب فرزندان این سلسله با تخلّص «اصفهانی» تا پایان عمر نادرشاه و چندی هم در دربار کریم خان زند (یعنی حدود 170 سال) وظیفه مهم حکیم باشی را در ایران عهده دار بودند .

  تاریخ تولد طبیب سال 1127 در دارالسلطنه اصفهان بوده  وآقای کیوان سمیعی  در پژوهش خود به کتاب «ریاض الشعرای» لکزی داغستانی (متخلص به «واله») استناد می کند . زیرا واله پس از حمله محمود افغان به اصفهان (1135)  به هندوستان رفته و سال ها بعد ، زمانی که طبیب اصفهانی همراه با نادرشاه افشار به دهلی رفت واله او را ملاقات کرد و تاریخ تولد طبیب را از خود او پرسید . به همین خاطر تاریخ 1127 هـ.ق ، که واله داغستانی آن را در «ریاض الشعراء» تاریخ تولد طبیب اصفهانی می داند ، از نظر محققّان آثار طبیب ، معتبرترین قول است .

پدر طبیب اصفهانی ،حکیم باشی دربار دو شاه صفوی (شاه سلیمان و سلطان حسین) بود . محمود افغان پس از تسخیر اصفهان ، سیصد تن از مقامات کشوری و لشکری ایران را در سال 1136 به قتل رساند که پدرطبیب  یکی از آنها بود . بدین ترتیب ، طبیب در سن نه سالگی از پدر یتیم ماند و چنان که از یک بیت وی بر می آید ، مادرش را نیز در اوان کودکی یا نوجوانی از دست داده است :

منم که روز ازل از من آسمان وزمین          محبت پدری ، مهر مادری برداشت

 وی دراوان زندگی رنج های فراوانی دید . شاید همین انس با درد و از نزدیک لمس کردن سختی های زندگی بود که بعد ها طبیب اصفهانی در دربار شاهان آوازه دار و جهانگشا نیز فریفته مادیات نشد و مدام انیس و مونس دردمندان بود . طبیب اصفهانی با آن حالات روحانی و طینت عالی که داشت خود را حتی در مرکز قدرت و خانه عیش و طرب هم ، تنها می دید و گاه چنان مأیوس و غمگین می شد که فریاد می زد :

دلتنگم و پرواز گلستان هوسم نیست          می گریم وچون شمع امیدی به کسم   نیست
چیند همه کس دامن گل زین چمن ومن     چون غنچه به جز چیدن دامان ، هوسم نیست

ازتحصیلات طبیب اصفهانی هم به مانند سایر گوشه های زندگی طبیب اطلاع دقیقی در دست نیست ، اما یک چیز مسلم است که در علم طب ، تحصیلات را به درجه کمال رسانده است . با توجه به این که در آن زمان ، علم طب مانند سایر علوم حکومت ، اساساً به زبان عربی تألیف و تدریس می شد ، طبیعی است که طبیب اصفهانی هم ، زبان عربی و صرف و نحو را در سطح بسیار بالا فرا گرفته بود . و چون حکیم باشی دربار بود ( و «حکیم باشی» به جز طبابت شاه وظیفه ندیمی و مستشاری در اداره ی امور دولتی و عزل و نصب بعضی از درباریان را نیز بر عهده داشت ) ، از سیاست و علوم مدیریت نیز با خبر بود و از آن جا که اشعار شیوایی هم سروده است ، پس به فنون وابسته به شعر و ادبیات نیز تسلط کافی داشته طبیب اصفهانی بیشتر به شغل طبابت شهرت داشت و هم نشینی طبیب با نادرشاه بیشتر به خاطر طبابتش بوده تا شاعری . خود طبیب اصفهانی هم علاوه بر آن که در همه غزلیاتش تخلّص «طبیب» را به کار می برد ، گه گاهی به صورت مستقل به شغل طبابتش اشاره می کند .

از طبیبی خسته ، گر احوال پرسندت بگو         دیدمش در بستر غم ناتوان افتاده است

و نیز گفته است :

آیین وفا کار طبیب است که باشد                او را غم یاران و کسی را غم او نیست

در تمامی (یا اکثر) لشکرکشی ها، نادرشاه وی را به عنوان حکیم باشی همراه برده اما مسلماً طبیب اصفهانی به نجف اشرف نیر سفر کرده و به زیارت مرقد مطهر امیر المؤمنین علی (ع) مشرّف شده است که این موضوع از مضمون قصیده ای که در نعت آن حضرت (ع) سروده است ، بر می آید :

درگهت را که هست غیرت طور            اینک اینک رسیدم از ره دور

شکر ایزد که گشت چشم و دلم             خود از این فیض ، رشک چشمه نور

طبیب اصفهانی نه تنها  شاعر مدیحه گو نبوده و اکثر تذکره نویسان به این ویژگی طبیب اشاره کرده اند . می توان گفت اگر حکیم باشی بودنش در دربار ، شغل میراثی نبود ، شاید اصلاً به قصر نادر و یا هر شاه دیگری پا نمی گذاشت و آن جا هم که بود (در دربار) ، علی رغم امکانات زیاد جهت مدح و ثنای شاه و کسب مال و ثروت و مقام و مرتبه ، حتی یک شعر در مدح نادر شاه ندارد ، برعکس از بی عدالتی هایی که بر اثر جنگ های دائمی  نسبت به مردم می شد و شاه و فرمانروایانش به آن بی توجه بودند ، شکوه می کرد و می گفت :

در دیاری که مَلِک خود ستم آغاز کند          داد خواهان به که نالند زبی دادگران ؟

چو باشد مایل بی داد شاهی                چه خیزد از فغان دادخواهی ؟

طبیب پس از مرگ نادرشاه مدت کوتاهی هم حکیم باشی کریم خان زند بوده ، سپس به زادگاهش برمی گردد و کلانتری اصفهان را اختیار می کند . ضمناً خود همین نکته (کلانتری) دلیل گویا ایست بر محبوبیت طبیب اصفهانی نزد مردم . زیرا در زمان صفویه تا قاجاریه ، کلانتران بر خلاف حکّام بلاد (که از جانب پادشاه منصوب می شدند) توسط مردم از میان معتمدین شهر انتخاب می شدند و گاهی هم این منصب وراثتی می شد .اما ، طبیب اصفهانی  رو به شعر و عرفان آورد . و منصب کلانتری اصفهان را به برادر کهترش میرزا عبدالوهاب واگذار کرد و چند سال آخر عمر را در تنهایی و یا هم نشینی با اهل فضل و ادب سپری نمود . جالب است بدانیم در زمانی که اختلاف و حتی درگیری میان برادران و یا پدر و فرزند به خاطر کسب قدرت و نفوذ ، یک کار عادی شده بود طبیب اصفهانی ، کاملاً اختیاری و با همّت بلند و غنای طبع ، منصبِ کلانتری را به برادرانش سپرد . در این باره همه محقّقان اتّفاق نظر دارند و نیز این موضوع (یعنی اختیاراً واگذار شدن کلانتری از سوی طبیب) از شعرهای خود طبیب اصفهانی نیز به خوبی برداشت می شود :

در پیش ما که بی سرو سامان عالمیم             دردسری به منت افسر نمی رسد

نگاهی به سرگذشت طبیب اصفهانی نشان می دهد که ابیات فوق فقط یک شعار و یا آرمان نبوده بلکه دیدگاه ، رفتار و کردار واقعی طبیب را بیان می کند .  طبیب اصفهانی چند سال باقی مانده از عمر خویش را در هم نشینی با مشتاق علی شاه  ، شاعر آوازه دار هم شهری خود وچندتن از فضلای زمان ، مانند عاشق اصفهانی ، لطف علی آذر ، سید محمد شعله و دیگران سپری کرد . طبیب اصفهانی در یک غزل خود با چنین بیتی به سید علی مشتاق  عرض ارادت می کند :

رسد این طرفه غزل کاش به  مشتاق طبیب        وای بر آن سخنی کو به سخندان نرسد

طبیب اصفهانی در  سال ها ی آخرعمر با تشویق سید علی مشتاق  دیوان خود را مرتب کرد و چون گنج ارزشمندی برای آیندگان به یادگار گذاشت .
درباره ازدواج طبیب اصفهانی و فرزندان وی هیچ اطلاعی در دست نیست . دانشمند ایرانی ، مجتبی برزآبادی فراهانی در مقدمه دیوان طبیب از نشاط اصفهانی  (1244-1175) به عنوان نواده طبیب یاد می کند و می نویسد : « از جمله شخصیت های مهم این خاندان  نشاط اصفهانی  است که نواده طبیب است . »

غمت در نهانخانه دل نشیند                 به نازی كه لیلی به محمل نشیند

به دنبال محمل چنان زار گریم                  كه از گریه ام ناقه در گل نشیند

خلد گر به پا خاری ، آسان برآرم          چه سازم به خاری كه در دل نشیند ؟

پی ناقه اش رفتم آهسته ، ترسم               غباری به دامان محمل نشیند

مرنجان دلم را كه این مرغ وحشی      ز بامی كه برخاست ، مشكل نشیند

عجب نیست خندد اگر گل به سروی       كه در این چمن پای در گل نشیند

بنازم به بزم محبت كه آن جا                  گدا یی به شاهی مقابل   نشیند

        طبیب ، از طلب در دو گیتی میاسا         كسی چون میان دو منزل ، نشیند ؟

برگیر مهر از آن که به کام دل تو نیست               برکن دل از کسی که دلش مایل تو نیست

تا چند گویی ام که به خوبان مبند دل                   ناصح تو را چه کار،دل من دل تو نیست

دادی نوید وصلم و خرسند نیستم                          با یکدیگر یکی،چو زبان و دل تو نیست

ره در دلش که سخت تر از سنگ خاره است         ای دیده غیر گریه ی بی حاصل تو نیست

گفتی که نیست جای کسی را به محفلم               غیر از طبیب جای که در محفل تو نیست

تخت فولاد اصفهان ، آرامگاه طبیب اصفهانی

شیخ بهائی

 

تندیس  علامه شیخ بهایی

 

محمدبن حسین عاملی معروف به شیخ بهایی دانشمند بنام دوره صفویه است. اصل وی از جبل.عامل بود بهاء للدین محمد ده ساله بود که پدرش عزالدین حسین عاملی از بزرگان علمای شام بسوی ایران رهسپار شدوچون به قزوین رسید  و آن شهر را مرکزدانشمندان شیعه یافت در آنجا رحل اقامت افکند و به تربیت فرزندش همت گماشت وبزودی بهاءالدین خود به یکی از اساتید بزرگ شیعه معروفیت وشهرت بهم رسانید این دانشمند بزرگ که منشا اثرات علمی بزرگی بوده است درسال 1030یا 1031هجری پس از 87سال عمر پربرکت در شهر اصفهان دعوت حق را لبیک گفت  و در حیاط صحن مطهر حضرت رضا درمشهدمقدس  به خاک سپرده شد او در طول عمر پربرکت خود شاگردانی چون ملا صدرای شیرازی را تربیت نمود ودرحدود 80اثر در زمینه های مختلف علمی بیادگار گذاشته که در ادبیات از دیوان غزلیات ورباعیات ، جامع عباسی، کشکول ، بحرالحساب ،حلوا وشیر وشکر رامیتوان نام برد آثار علمی او نیز بسیار است که در حوصله این مقال نیست .

تا کی به تمنای وصال تو یگانه                                       اشکم شود از هر مژه چون سیل روانه

خواهد که سر آید غم هجران تو یا نه                               ای تیر غمت را دل عشاق        نشانه

جمعی به تو مشغول وتو غایب زمیانه

رفتم بدر صو معه عابد و زاهد                                      دیدم همه را پیش رخت راکع وساجد

در میکده رهبا نم ودر صومعه عابد                                گه معتکف دیرم وگه ساکن مسجد

یعنی که تورا می طلبم خانه به خانه

روزی که برفتند حریفان پی هر کار                              زاهد سوی مسجد شدو من جانب خمار

من یار طلب کردم واو جلوه گه یار                               حاجی به ره کعبه ومن طالب     دیدار

او خانه همی جوید ومن صاحب خانه

هردر که زدم صاحب آن خانه توئی تو                        هرچا که روم پرتو کاشانه توئی  تو

درمیکده ودیر که جانانه توئی تو                              مقصود من از کعبه وبتخانه توئی تو

مقصود توئی کعبه وبتخانه بهانه

بلبل به جمن زان گل رخسار نشان دید                     پر وانه درآتش شد واسرار عیان دید

عارف صفت روی تو در پیر وجوان دید                   یعنی همه جا عکس رخ یار توان دید

دیوانه منم من که روم خانه به خانه

عاقل به قوانین خرد راه تو پوید                            دیوانه برون ار همه آئین تو      جوید

تا غنچه بشکفته این باغ که بوید                          هرکس به زبانی صفت حمد تو   گوید

بلبل به غزلخوانی و قمری به ترانه

بیچاره بهائی که دلش زار غم توست                     هرچند که عاصی است زخیل کرم توست

امید وی از عاطفت دم به دم توست                      تقصیر   (خیالی)     به امید کرم توست

یعنی که گنه را به ازین نیست بهانه

 همه روز روزه بودن همه شب نماز کردن                 همه ساله حج نمودن سفر حجاز کردن

زمدینه تا به کعبه سر و پا برهنه رفتن                   دو لب از برای لبیک به وظیفه باز کردن

به مساجد و معابد همه اعتکاف جستن                   ز ملاهی و مناهی همه    احتراز کردن

شب جمعه ها نخفتن به خدای راز گفتن                  ز وجود بی نیازش طلب     نیاز کردن

به خدا که هیچ کس را ثمر آنقدر نباشد                  که به روی ناامیدی در بسته   بازکردن

 آرامگاه علامه بزرگوار شیخ بهائی طراح ومعمار آستان ملک پاسبان  رضوی

در جوار بارگاه ملکوتی آن امام همام در (صحن آزادی )

تنها مقبره ایست که بطرز باشکوهی 2پله از زمین بلند تراست

بوعلی سینا

حکیم ابوعلی سینا فیلسوف وحکیم وحقوقدان وشاعر بزرگ ایران 

 

 ابوعلی  حسین بن عبدالله بن سینا مشهوربه ابن سینا درسال ۳۵۹هجری شمسی  روستای افشانه نزدیک بخارا متولد شد. زبان مادری اش فارسی و پدرش از صاحب منصبان در حکومت سامانی بودو  وی را به مدرسه بخارا فرستاد در آنجا به خوبی تحصیل کند. پدر و برادر ابن سینا مجذوب تبلیغات اسماعیلیه شده بودند، اما ابن سینا از آن دو تبعیت نکرد. وی حافظه و هوشی خارق العاده داشت. به طوری که در ۱۴ سالگی از معلمان خود پیشی گرفت.  او علم منطق را به استادش ناتیلی آموخت. او کسی را نداشت که از وی علوم طبیعی یا داروسازی را فرا بگیرد و پزشکان مشهور از دستورالعملهای او تبعیت می‌کردند. البته وی در فراگیری علم ماوراءالطبیعه ارسطو دچار مشکل شد که تنها به کمک تفسیر فارابی توانست آن را بفهمد. او امیر خراسان را از یک بیماری سخت نجات داد. امیر خراسان در ازای این کار اجازه داد که ابن سینا از کتابخانه باشکوه مخصوص شاهزادگان سامانی استفاده کند. در سن ۱۸ سالگی، ابن سینا بر تمام علومی که بعدها شناخته شدند، تسلط یافت. پیشرفتهای بعدی وی، مرهون استدلالهای شخصی وی بود.وی ۴۵۰ جلد کتاب در رشته های مختلف علوم نوشته که شرح بیشتر در این مختصر نمی گنجد وبالاخره دردوم تیر ماه سال   ۴۱۸در همدان وفات یافته است . ممکن است دیدن نام حجت الحق ابوعلی سینا در میان شعرا برای بعضی از دوستداران فرهنگ وادب پارسی به گونه ای تعجب بر انگیز باشد لیکن اینطور نیست بلکه ایشان فیلسوفی است که علاوه بر طب و نجوم وسایر علوم زمان خود اشعار دلنشینی هم سروده  است

تابلوبسیارزیبا با مداد کنته داخل موزه کنار آرامگاه 

به گردون ابرش از رحمت بر آمد از دل ذریا             که دریا شد از آن صحراکه صحرا شد از آن دریا

زبان بگشود سوسن چون بشیر از مژده یوسف          زحسرت چشم نرگس همچنان یعقوب شد بینا

 علی   عالی  اعلاء    ولی  والی       والا                      وصی  سید بطحا ُ      به حکمش جمله مافیها

قوام جسم را جوهر زمانی روح را   رهبر                      کلام نیک پیغمبر        ولی ایزد               دانا

حدیثی خاطرم آمد که میفرمود پیغمبر                        به اصحابش  شب معراج سر لیله  « الاسرا «

به طاق آسمان چهارمین دیدم من از رحمت              هزاران مسجدی اندر درون     مسجد الا قصا 

به محرابی هزاران طاق   هر طاق   محرابی               به هر محراب صد منبر به هر منبر علی  پیدا

ز پیغمبر چوبشنیدند اصحاب این سخن گفتند            که دیشب با علی بودیم  جمله جمع در یکجا

تبسم کرد سلمان این سخن گفتا به پیغمبر               به غیر از خود ندیدم هیچکس را نزد آن  مولا

اباذر گفت با سلمان به روح پاک پیغمبر                      نشسته بودم اندر خدمتش در گوشه ای تنها

که نا گه جبرئیل اآمد سلام آورد بر احمد                     که ای مسند نشین بارگاه قرب           اوادنا 

اگر چه بر همه ظاهر شدم بر صورتی اما                     ولیکن ازهمه بگذشت  با ما بود         در بالا

عوام  به مردی بزرگ چون ابن سینا که چنین اشعار دل پذیزی  در مدح مولا  فرموده  تهمت کفر زدند 

چون بگوش ابن سینا رسید  چنین فرمود

 کفر چو منی گزاف و آسان نبود                  محکمتر از ایمان من     ایمان نبود

در دهر  جومن یکی و آنهم کافر ؟               پس در همه دهر یک مسلمان نبود

 در سر در ب ورودی آرامگاه (در ب پشت ساختمان ) این ابیات را نوشته اند که سروده خود اوست

از قعر گل سیاه تا       اوج زحل            کردم همه مشگلات گیتی را حل

بیرون جستم زبند هر مکر وحیل             هر بند گشوده شد مگر بند احل

 

آرامگاه شیخ الرئیس ابوعلی سینا در شهر همدان  ( زادگاه من که به آن افتخار میکنم )

سنگ مزار شریف حجت الحق ابوعلی سینا 

هوشنگ ابتهاج

 هوشنگ ابتهاج

هوشنگ ابتهاج  در ششم اسفند ماه سا ل ۱۳۰۶در شهر رشت متولد شد تحصیلات ابتدائی را در رشت وتحصیلات متوسطه رادر تهران  انجام داد . اواز شعرا و موسیقی پژوهان  معاصر ایرا نست و به  <ه .الف . سایه > شهرت دارد او سالها مدیر کل  شرکت سیمان تهران بود ودریکی از منازل سازمانی همان شرکت  سکونت داشت .  وی در این خانه درخت ارغوانی داشت که چون غالبا شعرا وادبا ی معاصر زیر این درخت می نشستند وشعر می سرودند وخود سایه شعر ارغوان را زیر این درخت سروده ابتهاج به این خانه ودرخت تعلق خاطر داشت .درسال  ۱۳۸۷ سازمان میراث فرهنگی این خانه را به ثبت رسانده است . هوشنگ ابتهاج درسال ۱۳۴۶به شعر خوانی بر مزار حافظ پرداخت که با استقبال وسیعی روبرو شد و  بعد ازکناره گیری  پیر نیا از سال ۱۳۵۰تا ۱۳۵۶ سرپرستی برنامه گلهای رادیو ایران را بعهده داشت او در هر دو زمینه اشعار کلاسیک وشعر نیمائی طبع آزمائی نموده و در هر دو زمینه مهارت و استادی خود را نشان داده است  از مهمترین آثار او تصحیح دیوان خواجه حافظ است که در سال ۱۳۷۲ به اتمام رسانده که به زیور طبع آراسته گردیده  .ابتهاج در سال ۱۳۶۸از ایران هجرت نمود  و در حال حاضر در شهر کلن المان ساکن شده است .

 

ای عشق همه بهانه از توست
من خامشم این ترانه از توست
آن بانگ بلند صبحگاهی
وین زمزمه ی شبانه از توست
من اندُه خویش را ندانم
این گریه ی بی بهانه از توست
ای آتش جان پاکبازان
در خرمن من زبانه از توست
افسون شده ی تو را زبان نیست
ور هست همه فسانه از توست
کشتی مرا چه بیم دریا ؟
توفان ز تو و کرانه از توست
گر باده دهی و گرنه ، غم نیست
مست از تو ، شرابخانه از توست
می را چه اثر به پیش چشمت ؟
کاین مستی شادمانه از توست
پیش تو چه توسنی کند عقل ؟
رام است که تازیانه از توست
من می گذرم خموش و گمنام
آوازه ی جاودانه از توست
چون سایه مرا ز خاک برگیر
کاینجا سر و آستانه از توست

 

شعر  دلنشین دیگری از ابتهاج

مژده بده! مژده بده! یار پسندید مرا
سایه‌ی او گشتم و او، بُرد به خورشید مرا

جان دل و دیده منم، گریه‌ی خندیده منم
یارِ پسندیده منم، یار پسندید مرا

کعبه منم، قبله منم، سوی من آرید نماز
کان صنمِ قبله‌نما، خم شد و بوسید مرا

پرتو دیدار خوشش، تافته در دیده‌ی من
آینه در آینه شد: دیدمش و دید مرا

آینه خورشید شود، پیش رخ روشن او
تاب نظر خواه و ببین کاینه تابید مرا

گوهرِ گُم‌بوده نگر، تافته بر فرق فلک
گوهری خوب‌نظر، آمد و سنجید مرا

نور چو فواره زند، بوسه بر این باره زند
رشک سلیمان نگر و غیرت جمشید مرا

هر سحر از کاخ کرم، چون که فرو می‌نگرم
بانگ لک‌الحمد رسد، از مه و ناهید مرا

چون سر زلفش نکشم، سر ز هوای رخ او
باش که صد صبح دمد، زین شب امید مرا

پرتو بی‌پیرهنم، جان رها کرده تنم
تا نشوم سایه‌ی خود، باز نبینید مرا  

 

امروز نه آغاز و نه انجام جهان است

ای بس غم و شادی که پس پرده نهان است 

گر مرد رهی غم مخور از دوری و دیری

دانی که رسیدن هنر گام زمان است 

تو رهرو دیرینه ی سرمنزل عشقی

بنگر که ز خون تو به هر گام نشان است 

آبی که بر آسود زمین اش بخورد زود

دریا شود آن رود که پیوسته روان است 

از روی تو دل کندنم آموخت زمانه

این دیده از آن روست که خونابه فشان است 

دردا و دریغا که در این بازی خونین

بازیچه ی ایام دل آدمیان است 

دل بر گذر قافله ی لاله و گل داشت

این دشت که پامال سواران خزان است 

روزی که بجنبد نفس باد بهاری

بینی که گل و سبزه کران تا به کران است 

ای کوه تو فریاد من امروز شنیدی

دردی است در این سینه که همزاد جهان است 

از داد و وداد آنهمه گفتند و نکردند

یا رب ! چــِـقدر فاصله ی دست و زبان است 

خون می رود از دیده در این کنج صبوری

این صبر که من می کنم افشردن جان است 

از راه مرو “ سایه ” که آن گوهر مقصود

گنجی است که اندر قدم راهروان است

با کمال تاسف وتاثر طبق اطلاع ازطریق دختر این شاعر گرانمایه اقای هوشنگ ابتهاج (سایه ) ، صبح روز 1401/5/19درسن 94سالگی دربیمارستانی درکشور المان چشم از جهان فانی فروبست وبه لقا معشوق پیوست روحش شاد برای جامعه ادبی کشور فقدان این ادیب بی ادعا وزجرکشیده ضایعه ایست که جبران ناپذیر است 


پیکر این شاعر ارجمند به ایران منتقل گردید ودر زادگاهش شهرستان رشت به خاک سپرده شد این تصویر توسط دوست ارجمندم آقای مصیب کریم آبا دی تهیه وبه این جانب هدیه گردیده است 

احمد شاملو

احمد شاملو  با نام مستعار “الف .بامداد ویا الف . صبح” در 21آذر ماه سال 1304 متولد شد  . شاملو تحصیلات کلاسیک نامرتبی داشت؛ زیرا پدرش افسر ارتش بود و پیوسته از این شهر به آن شهر اعزام می‌شد و از همین روی، خانواده‏ اش هرگز نتوانستند برای مدتی طولانی جایی ماندگار شوند. زندانی شدنش در سال 1322 ودر سن 18سالگی به سبب فعالیت‏های سیاسی، پایانِ همان تحصیلات نامرتب را رقم زد. اما پس از رهائی از زندان با تلاشی پیگیر  و حضور در مجامع ادبی را در دستور کار وخط مشی زندگی خود قرارداد وتوانست  به عنوان شاعر ، نویسنده روزنامه نگار ،فرهنگ نویس ومترجم جایگاه رفیعی چه درپیش از انقلاب وچه پس از انقلاب ته دست آورد  ونوشته هایش به اکثر زبانهای دنیا ترجمه شده وچهره شاخصی ازو ترسیم نموده است  . وی از بنیان گذاران “کانون نویسندگان ایران “بوده است  شهرت اصلی شاملو به خاطر نوآوری در شعر معاصر فارسی است که پس از اشنائی و ملاقات با نیما یوشیج وتحت تاثیر او به شعر نیمائی روی آورد ، اما به همین قناعت نکرد وبرای نخستین بار در شعر “تا شکوفه سرخ یک پیراهن”که در سال 1329 انتشار داد گونه ای از شعر را با عنوان “شعر سپید” معرفی نمود که مورد اقبال قرار گرفت و پیشرو سبک جدیدی شد  که وزن  را نیز رها کرده .احمد شاملو علاوه برسرودن شعر کارهای پژوهشی و ترجمه انجام میداد مجموعه “کتاب کوچه “او بزرگترین اثر پژوهشی در باب فرهنگ عامه مردم ایران است .   در سال 1347در سفارت آلمان بزرگترین شب شعر ایران به افتخار  احمد شاملو ترتیب داده شد . سر انجام احمد شاملو پس از سالها رنج وبیماری در تاریخ دوم مرداد ماه سال 1379بدرود حیات گفت .

تاشکوفه سرخ یک پیراهن

سنگ می‌کشم بر دوش،

سنگِ الفاظ
سنگِ قوافی را.
و از عرق‌ریزانِ غروب، که شب را
در گودِ تاریک‌اش
می‌کند بیدار،

و قیراندود می‌شود رنگ
در نابیناییِ تابوت،
و بی‌نفس می‌ماند آهنگ
از هراسِ انفجارِ سکوت،
من کار می‌کنم
کار می‌کنم
کار
و از سنگِ الفاظ
بر می‌افرازم
استوار
دیوار،
تا بامِ شعرم را بر آن نهم
تا در آن بنشینم
در آن زندانی شوم…

من چنین‌ام. احمقم شاید!
که می‌داند
که من باید
سنگ‌های زندانم را به دوش کشم
به‌سانِ فرزندِ مریم که صلیبش را،
و نه به‌سانِ شما
که دسته‌ی شلاقِ دژخیمِتان را می‌تراشید
از استخوانِ برادرِتان
و رشته‌ی تازیانه‌ی جلادِتان را می‌بافید
از گیسوانِ خواهرِتان
و نگین به دسته‌ی شلاقِ خودکامگان می‌نشانید
از دندان‌های شکسته‌ی پدرِتان!

و من سنگ‌های گرانِ قوافی را بر دوش می‌برم
و در زندانِ شعر
محبوس می‌کنم خود را
به‌سانِ تصویری که در چارچوبش
در زندانِ قابش.

و ای بسا که
تصویری کودن
از انسانی ناپخته:
از منِ سالیانِ گذشته
گم‌گشته
که نگاهِ خُردسالِ مرا دارد
در چشمانش،
و منِ کهنه‌تر به جا نهاده است
تبسمِ خود را
بر لبانش،
و نگاهِ امروزِ من بر آن چنان است
که پشیمانی
به گناهانش!

تصویری بی‌شباهت
که اگر فراموش می‌کرد لبخندش را
و اگر کاویده می‌شد گونه‌هایش
به جُست‌وجوی زندگی
و اگر شیار برمی‌داشت پیشانی‌اش
از عبورِ زمان‌های زنجیرشده با زنجیرِ بردگی
می‌شد من!

می‌شد من
عیناً!
می‌شد من که سنگ‌های زندانم را بر دوش
می‌کشم خاموش،
و محبوس می‌کنم تلاشِ روحم را
در چاردیوارِ الفاظی که
می‌ترکد سکوتِشان
در خلاءِ آهنگ‌ها
که می‌کاود بی‌نگاه چشمِشان
در کویرِ رنگ‌ها…

می‌شد من
عیناً!

می‌شد من که لبخنده‌ام را از یاد برده‌ام،
و اینک گونه‌ام…
و اینک پیشانی‌ام…

چنین‌ام من
ــ زندانیِ دیوارهای خوش‌آهنگِ الفاظِ بی‌زبان ــ.

چنین‌ام من!
تصویرم را در قابش محبوس کرده‌ام
و نامم را در شعرم
و پایم را در زنجیرِ زنم
و فردایم را در خویشتنِ فرزندم
و دلم را در چنگِ شما…

در چنگِ هم‌تلاشیِ با شما
که خونِ گرمِتان را
به سربازانِ جوخه‌ی اعدام
می‌نوشانید
که از سرما می‌لرزند
و نگاهِشان
انجمادِ یک حماقت است.

شما
که در تلاشِ شکستنِ دیوارهای دخمه‌ی اکنونِ خویش‌اید
و تکیه می‌دهید از سرِ اطمینان
بر آرنج
مِجریِ عاجِ جمجمه‌تان را
و از دریچه‌ی رنج
چشم‌اندازِ طعمِ کاخِ روشنِ فرداتان را
در مذاقِ حماسه‌ی تلاشِتان مزمزه می‌کنید.

شما…

و من…

شما و من
و نه آن دیگران که می‌سازند

دشنه
برای جگرِشان
زندان
برای پیکرِشان
رشته
برای گردنِشان.

و نه آن دیگرتران
که کوره‌ی دژخیمِ شما را می‌تابانند
با هیمه‌ی باغِ من
و نانِ جلادِ مرا برشته می‌کنند
در خاکسترِ زاد و رودِ شما.

و فردا که فروشدم در خاکِ خون‌آلودِ تب‌دار،
تصویرِ مرا به زیر آرید از دیوار
از دیوارِ خانه‌ام.

تصویری کودن را که می‌خندد
در تاریکی‌ها و در شکست‌ها
به زنجیرها و به دست‌ها.

و بگوییدش:
«تصویرِ بی‌شباهت!
به چه خندیده‌ای؟»
و بیاویزیدش
دیگربار
واژگونه
رو به دیوار!

و من همچنان می‌روم
با شما و برای شما
ــ برای شما که این‌گونه دوستدارِتان هستم. ــ

و آینده‌ام را چون گذشته می‌روم سنگ بردوش:
سنگِ الفاظ
سنگِ قوافی،
تا زندانی بسازم و در آن محبوس بمانم:
زندانِ دوست‌داشتن.

دوست‌داشتنِ مردان
و زنان

دوست‌داشتنِ نی‌لبک‌ها
سگ‌ها
و چوپانان
دوست‌داشتنِ چشم‌به‌راهی،
و ضرب‌ْانگشتِ بلورِ باران
بر شیشه‌ی پنجره

دوست‌داشتنِ کارخانه‌ها
مشت‌ها
تفنگ‌ها

دوست‌داشتنِ نقشه‌ی یابو
با مدارِ دنده‌هایش
با کوه‌های خاصره‌اش،
و شطِ تازیانه
با آبِ سُرخ‌اش

دوست‌داشتنِ اشکِ تو
بر گونه‌ی من

و سُرورِ من
بر لبخندِ تو

دوست‌داشتنِ شوکه‌ها
گزنه‌ها و آویشنِ وحشی،
و خونِ سبزِ کلروفیل
بر زخمِ برگِ لگد شده

دوست‌داشتنِ بلوغِ شهر
و عشق‌اش

دوست‌داشتنِ سایه‌ی دیوارِ تابستان
و زانوهای بی‌کاری
در بغل

دوست‌داشتنِ جقه
وقتی که با آن غبار از کفش بسترند
و کلاه‌ْخود
وقتی که در آن دستمال بشویند

دوست‌داشتنِ شالی‌زارها
پاها و
زالوها

دوست‌داشتنِ پیر‌یِ سگ‌ها
و التماسِ نگاهِشان
و درگاهِ دکه‌ی قصابان،
تیپا خوردن
و بر ساحلِ دورافتاده‌ی استخوان
از عطشِ گرسنگی
مردن

دوست‌داشتنِ غروب
با شنگرفِ ابرهایش،
و بوی رمه در کوچه‌های بید

دوست‌داشتنِ کارگاهِ قالی‌بافی
زمزمه‌ی خاموشِ رنگ‌ها
تپشِ خونِ پشم در رگ‌های گره
و جان‌های نازنینِ انگشت
که پامال می‌شوند

دوست‌داشتنِ پاییز
با سرب‌ْرنگیِ آسمانش

دوست‌داشتنِ زنانِ پیاده‌رو
خانه‌شان
عشقِشان
شرمِشان

دوست‌داشتنِ کینه‌ها
دشنه‌ها
و فرداها

دوست‌داشتنِ شتابِ بشکه‌های خالیِ تُندر
بر شیبِ سنگ‌فرشِ آسمان

دوست‌داشتنِ بوی شورِ آسمانِ بندر
پروازِ اردک‌ها
فانوسِ قایق‌ها
و بلورِ سبزرنگِ موج
با چشمانِ شب‌ْچراغش

دوست‌داشتنِ درو
و داس‌های زمزمه

دوست‌داشتنِ فریادهای دیگر

دوست‌داشتنِ لاشه‌ی گوسفند
بر قناره‌ی مردکِ گوشت‌فروش
که بی‌خریدار می‌ماند
می‌گندد
می‌پوسد

دوست‌داشتنِ قرمزیِ ماهی‌ها
در حوضِ کاشی

دوست‌داشتنِ شتاب
و تأمل

دوست‌داشتنِ مردم
که می‌میرند
آب می‌شوند
و در خاکِ خشکِ بی‌روح
دسته‌دسته
گروه‌گروه
انبوه‌انبوه
فرومی‌روند
فرومی‌روند و
فرو
می‌روند

دوست‌داشتنِ سکوت و زمزمه و فریاد

دوست‌داشتنِ زندانِ شعر
با زنجیرهای گران‌اش:
ــ زنجیرِ الفاظ
زنجیرِ قوافی…

و من همچنان می‌روم:
در زندانی که با خویش
در زنجیری که با پای
در شتابی که با چشم
در یقینی که با فتحِ من می‌رود دوش‌بادوش
از غنچه‌ی لبخندِ تصویرِ کودنی که بر دیوارِ دیروز
تا شکوفه‌ی سُرخِ یک پیراهن
بر بوته‌ی یک اعدام:
تا فردا!

چنین‌ام من:
قلعه‌نشینِ حماسه‌های پُر از تکبر
سم‌ْضربه‌ی پُرغرورِ اسبِ وحشیِ خشم
بر سنگ‌فرش‌ِکوچه‌ی تقدیر
کلمه‌ی وزشی
در توفانِ سرودِ بزرگِ یک تاریخ
محبوسی
در زندانِ یک کینه
برقی
در دشنه‌ی یک انتقام
و شکوفه‌ی سُرخِ پیراهنی
در کنارِ راهِ فردای بردگانِ امروز.

پریا

یکی بود

پریا يکي نبود

زير گنبد کبود

لخت و عور تنگ غروب سه تا پري نشسه بود.

زار و زار گريه مي کردن پريا
مث ابراي باهار گريه مي کردن پريا.
گيس شون قد
کمون رنگ شبق
از کمون بلن ترک
از شبق مشکي ترک.
روبروشون تو افق شهر غلاماي اسير
پشت شون سرد و سيا قلعه افسانه پير.

از افق جيرينگ جيرينگ صداي زنجير مي اومد
از عقب از توي برج شبگير مي اومد…

« – پريا! گشنه تونه؟
پريا! تشنه تونه؟
پريا! خسته شدين؟
مرغ پر بسه شدين؟
چيه اين هاي هاي تون
گريه تون واي واي تون؟ »

پريا هيچي نگفتن، زار و زار گريه ميکردن پريا
مث ابراي باهار گريه مي کردن پريا
***
« – پرياي نازنين
چه تونه زار مي زنين؟
توي اين صحراي دور
توي اين تنگ غروب
نمي گين برف مياد؟
نمي گين بارون مياد
نمي گين گرگه مياد مي خوردتون؟
نمي گين ديبه مياد يه لقمه خام مي کند تون؟
نمي ترسين پريا؟
نمياين به شهر ما؟

شهر ما صداش مياد، صداي زنجيراش مياد-

پريا!
قد رشيدم ببينين
اسب سفيدم ببينين:
اسب سفيد نقره نل
يال و دمش رنگ
عسل،
مرکب صرصر تک من!
آهوي آهن رگ من!

گردن و ساقش ببينين!
باد دماغش ببينين!
امشب تو شهر چراغونه
خونه ديبا داغونه
مردم ده مهمون مان
با دامب و دومب به شهر ميان
داريه و دمبک مي زنن
مي رقصن و مي رقصونن
غنچه خندون مي ريزن
نقل بيابون مي ريزن
هاي مي کشن
هوي مي کشن:
« – شهر جاي ما شد!
عيد مردماس، ديب گله داره
دنيا مال ماس، ديب گله داره
سفيدي پادشاس، ديب گله داره
سياهي رو سياس، ديب گله داره » …
***
پريا!
ديگه توک روز شيکسه
دراي قلعه بسّه
اگه تا زوده بلن شين
سوار اسب من شين
مي رسيم به شهر مردم، ببينين: صداش مياد
جينگ و جينگ ريختن زنجير برده هاش مياد.
آره ! زنجيراي گرون، حلقه به حلقه، لابه لا
مي ريزد ز دست و پا.
پوسيده ن، پاره مي شن
ديبا بيچاره ميشن:
سر به جنگل بذارن، جنگلو خارزار مي بينن
سر به صحرا بذارن، کوير و نمکزار مي بينن

عوضش تو شهر ما… [ آخ ! نمي دونين پريا!]
در برجا وا مي شن، برده دارا رسوا مي شن
غلوما آزاد مي شن، ويرونه ها آباد مي شن
هر کي که غصه داره
غمشو زمين ميذاره.
قالي مي شن حصيرا
آزاد مي شن اسيرا.
اسيرا کينه دارن
داس شونو ور مي ميدارن
سيل مي شن: گرگرگر!
تو قلب شب که بد گله
آتيش بازي چه خوشگله!

آتيش! آتيش! – چه خوبه!
حالام تنگ غروبه
چيزي به شب نمونده
به سوز تب نمونده،
به جستن و واجستن
تو حوض نقره جستن

الان غلاما وايسادن که مشعلا رو وردارن
بزنن به جون شب، ظلمتو داغونش کنن
عمو زنجير بافو
پالون بزنن وارد ميدونش کنن

سکه يه پولش کنن:
دست همو بچسبن
دور ياور برقصن
« حمومک مورچه داره، بشين و پاشو » در بيارن
« قفل و صندوقچه داره، بشين و پاشو » در بيارن

پريا! بسه ديگه هاي هاي تون
گريه تاون، واي واي تون! » …

پريا هيچي نگفتن، زار و زار گريه مي کردن پريا
مث ابراي باهار گريه مي کردن پريا …
***
« – پرياي خط خطي، عريون و لخت و پاپتي!
شباي چله کوچيک که زير کرسي، چيک و چيک
تخمه ميشکستيم و بارون مي اومد صداش تو نودون مي اومد
بي بي جون قصه مي گف حرفاي سر بسه مي گف
قصه سبز پري
زرد پري
قصه سنگ صبور، بز روي بون
قصه دختر شاه پريون، –
شما ئين اون پريا!
اومدين دنياي ما
حالا هي حرص مي خورين، جوش مي خورين، غصه خاموش مي خورين
که دنيامون خال خاليه، غصه و رنج خاليه؟

دنياي ما قصه نبود
پيغوم سر بسته نبود.

دنياي ما عيونه
هر کي مي خواد بدونه:

دنياي ما خار داره
بيابوناش مار داره
هر کي باهاش کار داره
دلش خبردار داره!

دنياي ما بزرگه
پر از شغال و گرگه!

دنياي ما – هي هي هي !
عقب آتيش – لي لي لي !
آتيش مي خواي بالا ترک
تا کف پات ترک ترک …

دنياي ما همينه
بخواي نخواهي اينه!

خوب، پرياي قصه!
مرغاي شيکسه!
آبتون نبود، دونتون نبود، چائي و قليون تون نبود؟
کي بتونه گفت که بياين دنياي ما، دنياي واويلاي ما
قلعه قصه تونو ول بکنين، کارتونو مشکل بکنين؟ »

پريا هيچي نگفتن، زار و زار گريه مي
کردن پريا
مث ابراي باهار گريه مي کردن پريا.
***
دس زدم به شونه شون
که کنم روونه شون –
پريا جيغ زدن، ويغ زدن، جادو بودن دود شدن، بالا رفتن تار شدن
[ پائين اومدن پود شدن، پير شدن گريه شدن، جوون شدن
[ خنده شدن، خان شدن بنده شدن، خروس سر کنده شدن،
[ ميوه شدن هسه شدن،
انار سر بسّه شدن، اميد شدن ياس
[ شدن، ستاره نحس شدن …

وقتي ديدن ستاره
يه من اثر نداره:
مي بينم و حاشا مي کنم، بازي رو تماشا مي کنم
هاج و واج و منگ نمي شم، از جادو سنگ نمي شم –
يکيش تنگ شراب شد
يکيش درياي آب شد
يکيش کوه شد و زق زد
تو آسمون تتق زد …

شرابه رو سر کشيدم
پاشنه رو ور کشيدم
زدم به دريا تر شدم، از آن ورش به در شدم
دويدم و دويدم
بالاي کوه رسيدم
اون ور کوه ساز مي زدن، همپاي آواز مي زدن:

« – دلنگ دلنگ، شاد شديم
از ستم آزاد شديم
خورشيد خانم آفتاب کرد
کلي برنج تو آب کرد.
خورشيد خانوم! بفرمائين!
از اون بالا بياين پائين
ما ظلمو نفله کرديم
از وقتي خلق پا شد
زندگي مال ما شد.
از شادي سير نمي شيم
ديگه اسير نمي شيم
ها جستيم و واجستيم
تو حوض نقره جستيم
سيب طلا رو چيديم
به خونه مون رسيديم … »
***
بالا رفتيم دوغ بود
قصه بي بيم دروغ بود،
پائين اومديم ماست بود
قصه ما راست بود:

قصه ما به سر رسيد
غلاغه به خونه ش نرسيد،
هاچين و واچين
زنجيرو ورچين!

نمونه ای شاعرانه های احمد شاملو

دانوم . ..جادوی لبخند

شما که زیبایید تا مردان

زیبایی را بستایند

و هر مردی که به راهی می‌شتابد

جادویی لبخندی از شماست

و هر مرد در آزادگی خویش

به زنجیر زرین عشقی ست پای‌بست

عشقتان را به ما دهید

شما که عشقتان زندگی‌ست!

و خشمتان را به دشمنان ما

شما که خشمتان مرگ است

                         رتان!سنگ مزار احمد شاملو در امام زاده طاهر شهرستان کرج

م. احمقم شايد!

ز دن هاي رتا